داستان روان شناسی/خودتونو بهتر بشناسید

این داستان یه داستان روانشناسیه با خوندن این داستان هم خودتونو بهتر بشناسید هم یك داستان خوب بخوانید

                                            یک روز برفی

سيما چترش رو بست و وارد دانشگاه شد.از ديروز برف سنگيني باريده بود  و تا امروز هم ادامه داشت. حرفهاي درباره تعطيلي مدارس و دانشگاهها زده شده بود كه اينگونه نشد

سيما برف رو خيلي دوست داشت به همين خاطر نصف مسير خانه تا دانشگاه رو پياده امده بود سيما وارد كلاس شد و از پشت پنچره به تماشاي بارش برف ايستاد. دانشجويان آرام آرام در زير برف وارد محوطه دانشگاه مي شدند.ناگهان توجه سيما به هم كلاسيش علي وپسرجواني كه همره او بود جلب شد اون پسر همون پسري بود كه دو ماه پيش با دو نفر كه مزاحم سيما شده بودند درگير شده بود واز همان روز سيما يك دل نه صد دل عاشق اون پسر جوان شده بود. علت اين عاشقي اين بود كه سيما در خانواده اي بزرگ شده بودكه برادر نداشت پدرش رو هم در 4 سالگي از دست داده بود به همين خاطر هيچ وقت طعم حمايت يك مرد رو نچشيده بود.و از همان زمان اون پسر جوان در نظر سيما كوهي بود كه سيما مي توانست به اون تكيه كنه .

سيما بعد از اون روز هرجا كه مي رفت خدا خدا مي كرد كه يه بار ديگر پسر جوان رو ببينه ولي اون اتفاق نيفتاد تا امروز. 

علي وپسر جوان وارد كلاسي كه سيما در اون بود شدند علي سلامي به سيما كرد و با پسر جوان به ته كلاس رفتند.امروز برخلاف روزهاي گذشته سيما سلام  علي رو به گرمي پاسخ داد چون علي در كلاس مشهور به هيز چشمي بود  دختراي كلاس زياد مايل نبودند با علي هم كلام شوند.سيما از اينكه پسري كه در دو ماه گذشته تمام زندگيش شده بود بهش حتي نگاهي هم نكرده بود كمي دلخور شد ولي زود خودش را اينگونه توجيه كرد كه ملاقاتش با پسر جوان در اون روز خيلي كوتاه بودوشاید به همین خاطر سیما رو به یاد نیاورده

سيما نمي خواست اين فرصت طلايي رو از دست بده به همين خاطر به خودش جرات داد و به جلو رفت تا بار ديگر از پسر جوان تشكركند. پسرجوان هم زود سیما رو شناخت. علي هم كه از گفتگوي اين دو متعجب شده بود بوسيله سيما از ماجرا باخبر شد.

مدتي بعد پسر جوان از علي وسيما خداحافظي كرد و رفت ولي اونروز تا اخر دانشگاه سيما حال هوايي ديگر داشت حواسش در كلاس نبود ودر دنيايي ديگر سير مي كرد حالا ديگر سيما اسم پسر روياهايش را مي دانست اسم پسر جوان كامران بود.سيما در اين ديدار فهميد كه كامران علاوه بر اينكه زيبا و جذاب است خوش مشرب هم هست. امروز سيما حسابي زير چشمي كامران رو تماشا كرده بود.بعد از اين ديدار سيما صدها برابر بيشتر از قبل عاشق كامران شده بود

چند روز از دومین ديدار سيما با كامران گذشت ولي سيما نمي توانست از فكر كامران بيرون بياد حتي خانواده سيما هم فهميده بودند كه سيما يه طورش شده .سيما چند هفته رو هم همين طور سپري كرد و سرانجام به اين نتيجه رسيد كه اينگونه نميتواند ادامه دهد وبايد كاري بكند. بلاخره سيما تصميم گرفت به ديدار كامران برود و اون رو از احساس خودش نست به او آگاه كندسيما مي دانست كه اين كار برخلاف عرف وعادت جامعه است  ولي اگه اين كار رو نمي كرد نمي توانست با اين احساس كه مثل خوره به جونش افتاده بود كنار بياد .سيما عاشق كامران شده بود كاريشهم نمي تونست بكند

سيما  تمام جوانب كار رو در نظر گرفته بود و مي خواست يكبار براي هميشه به اين ماجرا خاتمه دهد اگر كامران قبول مي كرد كه به مقصودش رسيده بود واگه قبول نمي كرد پيش وجدانش راحت بود كه تلاش خودش رو كرده.سیما آدرس همکلاسیش علی رو از یکی از دخترای دانشگاه که با علی رابطه خانوادگی دوری داشتند گرفت وفردای اون روز به دم در خونه علی رفت سیما هیچوقت فکرشو هم نمی کردکه روزی برای درخواست کمک پیش علی بیادولی سیما درست روبه روی دری بود که علی توش زندگی می کرد.سیما زنگ در خونه رو زد و خود علی به دم در آمد سیما بارها با خودش تمرین کرده بود که به علی چی بگه ولی الان همه چی از یادش رفت بود سیما زود به خودش آمد وبعد از احوال پرسی بی مقدمه به علی کفت: آقای جباری آدرس دوستتون کامران رو می خواستم علی گفت کامران! با کامران چه کار داری؟ سیما تنها جوابی که تونست بده این بود که کارش دارم.علی لبخند موزیانه ای زد گفت چه کارش داری؟سیما عصبانی شده بود ولی خودشو کنترل کرد گفت کار خصوصیه علی باز لبخند موزیان ای زد و گفت: کار خصوصی!سیمادیگه نتونست این حرف رو تحمل کنه وبه همین خاطر به سرعت اونجارو ترک کرد

بعد از اون ماجرا سیما سعی کرد از راه دیگه ای آدرس  کامران رو پیدا کنه ولی نتونست.بعد از اینکه سیما از بدست آوردن آدرس کامران نا امید شد به شدت افسرده شد حوصله هیچ چیز ونداشت سیما تصمیم گرفت دوباره به دیدن علی بره ورفت ولی اینبار علی برای دادن آرس کامران شرطی گذاشت که سیما با شنیدن اون شرط بی درنگ زد زیز گوش علی وبعد شروع به دویدن به طرف خونه کرد.وقتی به خونه رسید رفت تو اتاقش و اونقدر گریه کردکه از حال رفت

فردای اونروز وقتی از خواب بیدار شد به خودش قول داد که دیگه کامران رو فراموش کنه ولی خیلی زود قولش رو زیر پا گذاشت و باز فکر و خیال شروع شد و این بار به مراتب بیشتر از قبل .سیما به شدت افسرده شده بود چند روز هم می شد که دیگه به دانشگاه نمی رفت این امر برای سیما مسلم شده بود که فراموش کردن کامران برای سیما غیر ممکن است

یک شب که سیما روی تخت دراز کشیده بود یک فکر مثل خوره افتاد به جونش سیما به شدت با این فکر به مقابله پرداخت ولی سرانجام تسلیم این فکر شد و به خواسته علی تن در داد و یک شب رو با علی گذراند صبح قرار بود علی آدرس کامران رو به سیما بدهد ولی او این کار رو نکرد وگفت من آدرس دوستمو به یه هرزه نمی دم 

 سیما دامن خود روآالوده کرده بود وبه کامران هم نمی تونست برسه به همین خاطر وقتی به خانه رسید در کاری که می خواست بکنه تردیدی نداشت سیما به آشپزخانه رفت چاقو رو برداشت ورگشو زد و دقایقی بعد روی زمین افتاد.

 سیما وقتی چشم باز کرد خود رو در بیمارستان دید و اولین نفری رو که دید پسر خالش سعید بود.اون روزی که سیما خود کشی کرد مادر سیما در خونه خواهرش بود مادر سیما که قرار بود نهار رو در خونه خواهرش بمونه سعید رو فرستاد تا سیما رو هم به خونشون بیاره وسعید وقتی به خونه خالش رسید و با رگ بریده شده سیما روبه رو شد سیما هنوز جون داشت سعید زود سیمارو به بیمارستان رساند و سیما به شکل معجزه آسایی نجات پیدا کرد

وقتی سیما به خونه آمد هیچ کس درباره اینکه چرا خودکشی کرده حرفی نزد.وسیما هم یک راست به اتاقش رفت و روی تختش دراز کشید سیما از اینکه زنده بود خوشحال نبود و هنوز دلش می خواست بمیرد.ولی به خاطر مادرش دیگر نمی خواست خود کشی کند

چند روز بعد سعید به خانه خالش آمد وبه اتاق سیما رفت سعید حدود دو ساعت با سیما حرف زد و وقتی از اتاق خارج شد از همه ماجرا باخبر بود

یک روز برفی دیگر بود وسیما امروز با اصرارهای مادرش به دانشگاه امده بود سیما در حیاط دانشگاه بود که یک نفر صداش کرد سیما وقتی به پشت سر نگاه کرد شوکه شد صاحب صدا کامران بود حرفهای کامران بیشتر شوکه اش کرد کامران گفت اگه اجازه میدی فردا با خانواده به خواستگاریت بیاییم سیما خشکش زده بود به همین خاطر نتونست حرفی بزنه کامران هم زیاد منتظر جواب نماند وخداحافظی کرد رفت وسیما با نگاهش رفتن کامران رو تعقیب کرد کامران در زیر برف آرام آرام رفت و از در دانشگاه خارج شد

چند هفته بعد کامران وسیما رسما زن و شوهر بودند. سیما بعدها فهمید سعید بعد از اینکه علی رو حسابی ادب کرده آدرس کامران رو از اون گرفته وبه پیش کامران رفته وماجرا رو برای کامران تعریف کرده کامران هم بعد از اینکه فکر هاشو کرده بود تصمیم به ازدواج با سیما گرفته بود.

 

امیدوارم از داستان دخوشتون امده باشه حالا می رسیم به بخش روانشناسی ادامه مطلب رو بخونید تا خودتونو بهتر بشناسید


ادامه نوشته

گریــــه کن عزیزم اما نـه فـقــط واســـه خــــودت
واسـه اینـــکه نمیـــشه دیــــگه بیــــام تــــولـــد ت

گریـــه کـــن جـــداییـــها مـا رو رهــــا نمیــکـنــن
آدمــــا انــــگار بــرای مــا دعــــا نـمــی کــنـــــن
گریــــه کـن حـالا حـالا بایـد از هم جـــدا باشیــــم
بشــینیـــــم منتـــظــر معـجـــزه ی خــدا بـاشـیــــم
گریـــه کــن منــم دارم مثـــل تــو گریــه میــکنــم
بــه خــــدای آسمـــونــامــــون گلایـــه مــی کنـــم
گریــــه کـن واســه شــبایی که بـــدونٍ هم بودیـــم
تـنـــهایـی بــــرای ســـنگینــی غصه کـــم بودیـــم
گریــه کن سبک میشـی روزای خوب یــادت میـاد
گــرچـه تــو تقــویمامـون نیستـن اون روزا زیـــاد
گریــه کــن برای قولـی کــه بــهــش عمــل نـــشد
واســه مشــکلاتـی که ، بودش و هسـت و حل نشد
گریـــه کـن بـرای رویـایی که قسمـــت نـمی شـــه
یه شبــــم ســـَر خدا واســــه ما خلــــوت نــمی شه
گریه کن بـرای خوابـــــا که فقط یه خواب بـــودن
واســــه آرزوهامون کــــه همشون حبـــــاب بودن
گریــه کن واسه خوشی هایـــــی که نازل نمی شن
واســه اون دیـوونــــه ها که دیگه عاقل نـــمی شن
گریه کن چون اون روزامون دیگه تکرار نمی شه
دلامــون به سادگــی حـاضر بــه اقــرار نــمی شه
گریــه کن بـــذار تمــــام عقــده هات شســته بشــه
حــق داره آدم یه وقـــــتا از خودش خستـــه بشـــه
گریـــه کن واسه همه واســه خودت ، بــــرای من
توی بـــارونـــــی تـــرین ثـانیــــه حرفاتــو بـــزن
گریه کن تا آینه شـــه بــاز اون چشــــای روشنـت
واســـه مونـــدن لازمه ، فــــدای گریــــه کردنــت

ساعت

از ترس داشت مي مرد.ميدونست امشب پدرمعتادش مي كشتش.كسي هم نبود به دادش برسه.حتي مادرش هم خونه نبود.ناهيد با تمام وجود آرزو كرد مادرش امروز از خونه دائيش برگرده ولي اين يك آرزوي محال بود چون چند روز پيش مادرش سر اعتياد پدرش باهاش دعوا كرده بود و رفته بود خانه برادرش وبه اين زودياهم برنميگشت.

داستان از اين قرار بود كه صبح وقتي ناهيد داشت خونه رو تميز مي كرد ساعت پدرش رو كه پدر بزرگش از مكه آورده بود از ميز به زمين انداختت كه باعث شد شيشه اش بشكنه وعقربه هاش به زمين بريزه پدرش عاشق اون ساعت بود چون يادگار پدرمرحومش بود.پدرش در مواظبت از اين ساعت وسواس زيادي به خرج ميداد واين باعث شده بود ترس ناهيد هزار برابر بشه.

ناهيد حتي نمي تونست حاشا كنه چون ميلاد برادرش از ماجرا خبر داشت وناهيد مطمئن بود پدرش نرسيده ميلاد قضيه رو میذاره کف دستش.

ميلاد و ناهيد مثل كارد پنير بودند.هميشه باهم دعوا داشتند ولج لجبازي مي كردند.هر كدوم دنبال فرصتي بود تا چغلي اون يكي رو پيش پدرش بكنه واز كتك خوردن طرف مقابل لذت ببره.چند روز قبل بود كه از مدرسه ميلاد زنگ زده بودند واز ميلاد گلايه كرده بودند وناهيد شب به پدرش گفت وميلاد كتك مفصلي خورد. ناهيد مي دونست كه ميلاد به دنبال انتقامه.از صبح كه ناهيد ساعت رو شكسته بود خنده شيطاني وزشتي بر لب ميلاد بود كه ناهيد رو به شدت مي آزرد.

ناهيد چند بار خواست بره از ميلاد خواهش كنه به پدرش نگه ولي غرورش اجازه نميداد. اصلا اگه مي گفتم ميلاد قبول نمي كرد اين از خنده  آزار دهنده اي كه بر لب ميلاد بود معلوم بود.

ناهيد تصميم گرفت به خونه دائيش در كرج بره ولي پول كافي نداشت.درونش آشوب بود هنوز پدرش نيومده از ترس داشت مي مرد. ميدونست پدرش اين روزها هم به خاطر قهر كردن مادرش وهم به خاطر اعتيادش اعصاب درست حسابي نداره.

خنده هاي ميلاد آزارش ميداد مي دونست داره لحظه شماري مي كنه پدرش بياد و ماجرا رو بهش بگه. ناهيد بارها به خودش لعنت فرستاد كه چرا چند روز پيش شيطوني ميلاد رو كرده بود.

ناهيد خودشو براي شب اماده كرده بود . مي دونست شب كه پدرش بياد اونو به باد كتك مي گيره.پدرش بارها بي دليل ناهيد و ميلاد رو كتك زده بود شكستن ساعت كه جاي خود داشت.

ناهيد رفت تا شام بپزه حوصله اين كارو نداشت ولي نمي خواست جرمش دو تا بشه.بعد از آماده شدن شام به اتاقش رفت تا از شر خندهاي عذاب آور ميلاد خلاص بشه.

ساعت به تندي حرت مي كرد مثل اينكه دنبالش كرده بودند. ساعت 8 در خانه زده شد.پدرش بود.نيومده با فرياد شام خواست ناهيد بساط شام رو چيد.

 سر سفره ناهيد با غذاش بازي مي كرد ميلي به غذا نداشت زير چشمي نگاهي به ميلاد انداخت داشت با اشتها غذاشو مي خورد وگاهي هم به ناهيد نگاه مي كرد و مي خنديد.

بعد از شام اتفاقي كه ناهيد ازش مي ترسيد افتاد پدرش به ناهيد گفت برو ساعتمو بيار ناهيد باصداي كه از ترس مي لرزيزد گفت نمي دونم كجاس پدرش با عصبانيت گفت پرواز كه نكرده تو خونه است بگرد پيداشت كن.تو همين لحظه ميلاد ميون حرفشون پريد گفت بابا من ميرم بيارمش ناهيد با نفرت به ميلاد نگاه كرد. همون لبخند زشت رو لباش بود.ناهيد تو قلبش از خدا كمك خواست و دعا كرد خدا به دادش برسه.

مدتي بعد ميلاد برگشت.ناهيد ناباورانه زل زد به ميلاد ساعت تو دستش بود ولي صحيح وسالم.ناهيد به ميلاد نگاه كرد هنوز لبخند رو لباش بود ولي ديگه زشت آزار دهنده نبود بلكه زيبا و دوست داشتني بود.

ميلاد با تعمير ساعت ناهيد رو نجات داده بود.

داستانی بر اساس ماجرای واقعی

شوخی

دو هفته ديگه خدمت سربازي علي و امير برادراي دو قلوي پادگان تموم ميشد.امير و علي به خاطر اين موضوع خوشحال بودند و سر از پا نمي شناختند و براي تمامي خدمت لحظه شماري مي كردند.چون قرار بود بلافاصله بعد از سربازي عروسي كنند.

تو پادگان همه به خاطر اينكه سربازي اين دو داشت تموم ميشد ناراحت بودند. از سرباز صفر گرفته تا سرهنگ.

علي و امير ازبچگي محبوب همه بودند وهمه اين دو برادر و دوست داشتند چه تو بچگي، چه تو نوجواني و جواتي، حالا هم تو پادگان.

اين دو فلوها بدجوري به هم وابسته بودند.ميشه گفت عاشقانه همديگه رو دوست داشتند.وابستگي اين دو برادر دو قلو به قدري بود كه تو مدرسه تو يه كلاس ويه نيمكت بودند.تو يه دانشگاه يه رشته و  شهر قبول شدند تو يه روزعاشق شدند.تو يه روز به خواستگاري رفتند، وقرار بود تو يه روز ازدواج كنند وحالا تو سربازي هم تو يه پادگان و گردان گروهان بودند.تو پادگان همه در حسرت داشتن چنين برادراني بودند. واقعا هم برادري اين دوحسادت بر انگيز بود.

اين دو برادر در عين نظم و قانونمندي شيطون هم بودند شوخي هاي اين دو با يكديگه تو پادگان زبان زد همه سربازا بود.اونها با دوستانشون هم شوخي مي كردند ولي نه به اندازه شوخي با يكديگه.امير و علي در شوخي با يگديگه به بي رحم بودند.گاهي وقتا شوخي هاي مي كردند كه به عقل جنم نمي رسيد.

اخرين شوخي اين دو برادر بر مي گشت به يه هفته قبل امير مي دونست كه علي از عنكبوت مي ترسه.علي از مار و عقرب نمي ترسيد ولي از عنكبوت وحشت داشت وقتي عنكبوت مي ديد تمام بدنش به لرزه مي افتاد.امير يه روز قبل سه عنكبوت به انرازه كف دست پيدا كرد كه با اون پاهاي درازشون وحشتناكتر به نظر مي رسيدند امير مي دونست كه اين عنكبوتا هيچ خطري براي انسان ندارند.امير قبل از خاموشي عنكبوتها رو انداخت روي تخت علي،علي بدبخت هم بي خبر از همه جا اومد دراز كشيد روي تختش مدتي نگذشته بود كه علي حس كرد يه چيزي رو صورتش راه مي ره علي هم اونو گرفت و جلوي چشماش قرار داد وقتي علي عنكبوت رو ديد فريادي زد كه همه پادگان بيدار شدند.علي بلافاصله بعد از نگاه به صورت امير فهميد كار،كار كيه -علي با لبخند گفت: دادشي يكي طلبت –امير گفت: علي، جون خودم كار من نبود-علي لبخندي زد وگفت: امير خودتو تو بد حچلي انداختي.بعد هر دو برادر چشمانشونو بستند ودر خوابي شيرين غرق شدند.

 امير مي دونست علي تلافي مي كنه به همين خاطر تصميم گرفت تا آخر خدمت حواسشو جمع كنه.تو اين ميان علي هم بي كار نبود و به دنبال راهي براي تلافي بود.از شانس خوب علي تلافي كردن توسط خود امير روبه راه شد.

يه شب كه امير پست داشت خواب زده بود به كلش و نمي تونست چشماشو باز نگه داره به همين خاطر رفت پيش علي و ازش خواشت يه ساعت به جاش پست بده تو همين لحظه  فكري به ذهن علي رسيد.علي و امير هميشه شريكي پست مي دادند ولي امشب علي الكي گفت: داداشي به جون خودم سرم درد مي كنه دارم از سر درد مي ميميرم امير اسلحه رو مسلح كرد گرفت طرف علي و گفت: مي آيي يا يه گوله حرومت كنم-علي گفت:يه گوله كه سهله سه خشابم خالي كني از جام تكون نمي خورم.امير هم غر غر كنان آسايشگاهو ترك كرد.علي خوب مي دونست كه امير 20 دقيقه بيشتر نمي تونه بيدار بمونه.علي نيم ساعت بعد رفت سر پست. آره امير نشسته بود روي يه صندلي و خوابه خواب بود.علي آهسته اسلحه امير رو برداشت ورفت آسايشگاه و تفنگ داد به رفیقش میثم تا اگه امیر شک کرد تفنگ و پیش علی پیدا نکنه.20 دقيقه نگذشته بود كه اميرسراسيمه و اشفته وارد آسايشگاه شد و در حالي كه پشت سر هم مي گفت: علي تفنگم، علي تفنگم علي رو با تكانهاي شديد بيدار كردد علي خودشو به اون راه زد گفت: تفنگت چي؟.- اميردر حالي كه آشكارا صداش مي لرزيد گفت:علي تفنگم نيست-علي خودشو به كوچه علي چب زد وبا تعجب پرسيد تفنگت نيست يعني چي نيست؟امير درحالي كه اشك تو چشماش جمع شده بود.گفت: نمي دونم سر پست خوابم برد بيدار شدم ديدم نيست امير در حالي كه تلاش مي كرد گريه نكنه  گفت: علي تفنگه شوخي بردار نيست پدرمو در ميارن دادگاه نظامي،،بازاشت، زندان، اضافه خدمت.علي اينا تا اسلحه رو نگيرن ولم نمي كنند.علي تو رو خدا من يه روزم نمي تونم اضافه خدمتم كنم. نمي تونم تحمل كنم چند روز ديگه عروسيمه. علي بدبخت شدم. علي كه تو دلش قش قش به امير مي خنديد چهره جدي به خود گرفت و گفت: نگران نباش تو برو دنبالش بگرد منم لباس مي پوشم ميام .ناراحت نباش پيداش مي كنيم.امیر با پاهاي سست آسايشگاهو ترك كرد مدتي بعد علي با خودش گفت:ديگه بسشه بعد اسلحه رو از میثم گرفت و انداخت رو شونش ورفت سر پست پيش امير تا اسلحه رو بهش بده.ولي وقتي علي به سر پست رسيد خشكش زد امير با سر نيزه رگ گردنشو زده بود وخون مثل فواره داشت ازش بيرون مي زد  وقتي علي به خود اومد با شتاب خودشو به بالاي سر امير رسوند ودر حالي كه به شدت گريه مي كرد  گفت:داداتشي پاشو اسلحه تو آوردم امير پاشو،ببين اسلحت ايناهاش،امير تو رو خدا پاشو،ببين اسلحت اينجاست امير غلط كردم، داداشي شوخي كردم،امير من بدون تو ميمرم،پاشو مرد،تو نمي توني منو تنها بذاري،امير من بدون تو چه جوري زندگي كنم، امير من بي تو مي ميرم داداشي پاشو خواهش مي كنم. ولي ديگه گريه زاري و ناله،فايده اي نداشت امير مرده بود و علت مرگشم علي بود.واسه همين علي سر پا ايستاد اشكاشو پاك كرد واسلحه رو گذاشت زير چانه اش وماشه رو كشيد بازم شوخي اين دو برار پادگان رو بيدار كرد.

 عشق پاک

-چطور تونستسي همچين چيزي  رو ازم بخواي؟

-مگه من چي خواستم؟

-اگه يكي به خواهرت همچين چيزي رو بگه چيكار ميكني؟

-تو خواهر من نيستي قراره همسرم بشي.

رويا زد زير گريه و گفت:ازت انتظار نداشتم.

مجيد گفت:چرا گريه مي كني خواسته من يه خواسته عاديه.

-اين كار اسمش هوسه، هوسم عشق رو از بين مي بره.

-نه هوس عشق رو از بين نمي بره اگه هوس نبود عشقی هم به وجود نمی آمد.

-اگه جوابم منفي باشه چيكار ميكني؟

-راهمون از هم جدا ميشه.

رويا وقتي گوشي رو گذاشت از شدت ناراحتي و عصبانيت داشت مي تركيد.انتظار نداشت مجيد همچين چيزي ازش بخواد.ازيك طرف مي ترسيد مجيد كه ديوانه وار عاشقش بود رو از دست بده واز يك طرف تن دادن به خواسته مجيد براش غير ممكن بود.مجيد سرسختانه پاي پيشنهادش بود. و رويا سر دو راهي دشواري قرار داشت.

داستان بر مي گشت به دو روز قبل، دو روز قبل مجيد به رويا نامه اي نوشته بود كه با تمام نامه هاي كه به هم داده بودند فرق داشت. مجيد از رويا خواسته بود يه بوسه بهش بده.

مجيد قبل از نوشتن اين نامه تمام جوانب كار رو سنجيده بود و مي دونست كه اين پيشنهاد مي تونه به قيمت از دست دادن عشقش تموم بشه ولي باز نامه رو نوشت.

دو روز از روزي كه مجيد با رويا تلفني حرف زده بود گذشت ودراين مدت هيچكدوم به هم زنگ نزدند. بعد از دو روز مجيد گوشي رو بر داشت و به رويا زنگ زد و باهاش اتمام حجت كرد و از رويا خواست تا فردا تصميمش رو بگيره.

مجيد مي ترسيد كه رويا رو از دست بده بارها تصميم گرفت بود زنگ بزنه و ازش معذرت بخواد ولي بعد منصرف شده بود. مجيد مي خواست كاري رو كه شروع كرده بود تمام كنه.

شب شد رويا نمي تونست بخوابه سر دو راهي جانكاهي بود.نه مي تونست از عشق ۵ ساله اش بگذره ونه ميتونست دامنشو آلوده كنه.بيقرار بود نمي تونست چكار بايد بكنه.ولي چاره اي نبود بايد ازيكي مي گذشت يا مجيد يا پاك ماندن.رويا مدتها با خودش كلنجار رفت وبلاخره تصميمش رو گرفت.

اون شب مجيد هم تا نيمه هاي شب بيدار بود.وبه فكر جواب رويا بود.دائم به اين فكر مي كرد كه رويا بهش چي خواهد گفت.

فردا صبح رويا به سختي از تخت خواب بيرون آمد. شب اصلا نتونسته بود بخوابه به ساعت نگاه كرد.هنوز چند ساعتی تا زنگ زدن مجيد مونده بود.قرار بود مجيد ساعت  دو بهش زنگ بزنه.

ثانيه ها ودقيقه ها رفتند و رفتند و به ساعت دو رسيدند.

درست سر ساعت دو گوشي رويا زنگ خورد خودش بود با دستاني لرزان گوشي رو بر داشت.رويا و مجيد دو سه ساعت درباره پيشنهاد مجيد حرف زدند و بلاخره به توافق رسيدند.

مجيد ناباورانه  گوشي رو گذاشت روي ميز باورش نميشد جواب رويا مثبت باشه. باورش سخت بود دختري كه به نجابت شهره بود تن به خواسته مجيد بده.قرار مجيد و رويا دو روز ديگه بود.

اون دو روز براي مجيد به درازي دو سال بود.مجيد بی صبرانه منتظر روز قرار بود. با تمام سختي مجيد اون دو روز رو گذراند.

صبح ساعت 6 مجيد از تخت خواب پائين آمد.شب حتي يه ثانيه هم چشم رو هم نگذاشته بود.قرار بود ساعت 7 كه رويا به مدرسه مي رفت دريه كوچه خلوت مجيد رويا رو ببوسه.مجيد زودتر از موعود به كوچه رفت مدتي بعد رويا رو از دور ديد كه داره بهش نزديك ميشه. رويا وقتي به كنار مجيد رسيد ايستاد مجيد به چشمهاي رويا نگاه كرد. از خشمي كه در چشمانش بود ترسيد مدتي به سكوت گذشت، مدتي بعد مجيد صورتشو به صورت رويا نزديك كرد. مجید نفسهاي داغ رويا رو روي صورتش حس مي كرد.قلبش به شدت ميزد تو عالم ديگري بود. مجيد چشمانش رو بست ولي درست تو همین زمان دست رویا خوابید زیر گوش مجید رویا یه سیلی به صورت مجید زد وبا نفرت رو برگرودوند رفت.مجید هم هاج واج رفتن رویا رو تماشا کرد.

وقتي رويا از كوچه خارج شد مجيد از خوشحالي بالا پريد وفرياد خوشحالي سر داد .رويا در امتحاني كه مجيد براش ترتيب داده بود قبول شده بود.مجيد با تمام وجود گفت: خدا متشكرم به خاطر عشق پاكي كه به من دادي.

مجيد در حالي كه شاد خندان به طرف خانه برمي گشت به فكر راهي بود كه بتونه با رويا آشتي كنه.

عشق پاك/مجموعه داستانهاي متفاوت-سياهنويس

نامه

-الو سلام ميترا خانوم؟

- بله بفرمائيد.

-ميخوام بگم....................

-خوب حرفتونو بزنيد.

-خيلي چيزها ميخواستم بگم ولي الان همش يادم رفت.

-پس هر وقت يادت اومد زنگ بزنيد.

-ميشه براتون نامه بنويسم.

-آره چرا نميشه.

-منو شناختيد مجيدم خونمون يه گوچه پائين تر از خونه شماست.

-آره شناختم.

-من با اجازه شما فردا نامه رو ميارم بدم به شما.

-باشه.

-خدانگهدار.

-خداحافظ.

مجید وقتي گوشي رو گذاشت سر از پا نمي شناخت.فكر نمي كرد كارها به اين خوبي پيش بره. به ميترا زنگ زده بود باورش نمي شد.عشق يه طرفه مجيد نسبت به ميترا داشت تبديل مي شد به عشق دو طرفه چقدر دوست داشت بهش بگه عاشقشه، دوسش داره.خواب رو از چشماش ربوده اما نتونست ولي تا اينجا هم خوب پيش رفته بود با خودش گفت اين نامه مسير زندگي منو عوض ميكنه بايد با تمام وجودم واز ته دلم تمام حرفامو بزنم.

مجيد يه لحظه رو هم تلف نكرد و از خونه زد بيرون رفت به يكي از شيكترين مغازه هاي لوازم تحرير فروشي بهترين و گرونترين كاغذ و پاكت نامه رو خريد وزود برگشت به خونه. مجيد چندين نامه نوشت وپاره كرد. هر چي مي نوشت مي گفت اين نمي شه. دو ساعت نوشت  پاره كرد. بلاخره اوني رو كه ميخواست نوشت ودر پاكت رو بست چند دقيقه بعد يادش اومد يه جا ميترا رو تو خطاب كرده بود به همين خاطر نامه رو پاره كرد ورفت وكاغذ وپاكت تازه گرفت.

مجيد باز هم چندين بار نوشت و خوند وپاره كرد تااينكه اوني رو كه ميخواست نوشت با خودش گفت بهتر از اين نميشه ولي در پاكت رو باز گذاشت تا اگه كم و كاستي داشت درستش كنه.

 مجيد همه زندگيشو در گرو اين نامه مي دونست اون به معناي واقعي عاشق ميترا بود چندين ماه بود خواب و خوراك نداشت تا كه امروز تمام جسارتشو جمع كرد و به ميترا زنگ زد.

مجيد دست به قلم خوبي داشت.اون تونست حرفهاي دلش رو بنويسه ولي هنوز اضطراب داشت نمي دونست چرا ولي اضطراب ولش نمي كرد ساعت ده شب بود مي دونست نمي تونه بخوابه پس تصميم گرفت يه كاري كنه . اتاق به شدت بهم ريخته بود پر از كاغذ پاره و مچاله شده. اتاق رو جمع و جور كردورفت دراز كشيد با خودش گفت فردا ميترا ميفهمه چقدر دوسش دارم.ميفهمه عاشقشم.

مجيد تا صبح نتونست بخوابه چندين با ر بلند شد و نامه رو خوند تو ذهنش هي تكرار ميكرد اين نامه به سرنوشت من بسته است زندگي منو از اين رو به اون رو مي كنه.

 بالاخره هوا روشن شد ولي قرار بود نامه رو ساعت هفت ونيم كه ميترا به مدرسه مي رفت بهش بده. تا اون موقع دو ساعت ونيم مونده بود مجيد با عصبانيت گفت اين عقربه ها چرا حركت نمي كنند مجيد براي اينكه وقت بگذره رفت وكمي به خودش رسيد ريششو زد به موهاشم ژل زد.مي خواست بي نقص باشه.

يك ساعت به قرار مونده بود كه صبر مجيد تموم شد ورفت سر كوچه اي كه خونه ميترا در اونجا بود.اين يك ساعت براش مثل يك سال گذشت ولي بلاخره ميترا از در خونشون خارج شد.مجيد وارد كوچه شد قلبش به شدت مي زد و داشت از جاش كنده ميشد.آشكارا سرخ شده بود ولي در عوض ميترا آروم و خونسرد بود.مجيد سلام كرد بعد از جواب سلام نامه رو به ميترا داد و به سرعت از كوچه خارج شد مقداري از راه رو رفته بود كه يهو یادش اومد ازش نپرسيده جواب نامه رو كي ميده به همين خاطر برگشت تا بپرسه.وقتی برگشت ميترا در كوچه نبود ولي نامه مچاله شده مجيد روی آسفالت كوچه افتاده بود بود.

آلایا و قرمزته

سلام امروز دلم بدجور شکست اصلا فکر همچین موضوعی رو هم نمیکردم ولی متاسفانه شد اون چیزی که نباید میشد و من همیشه ازش میترسیدم.

الی اون روزی که دلش گرفته بود میگفت خسته شدم از بچه بازی همه دیگه نمیتونم بیام من فک میکردم دروغ میگه ولی امروز فهمیدم منظورشو من الان 10 برابر حس خستگی اون روز الی رو دارم دوست ندارم جایی باشم که هیچ کس ارزشی برام قائل نیست آخه سیاوش میگه برگرد من دیگه باکدوم انگیزه برگردم؟؟؟ وقتی بهم همه جور توهینی کردن به من گفتن دروغگو و متقلب

خسته شدم بخدا از خودم از زندگیم ازهمه دیگه تحمل ندارم نمیتونم بی تفاوت باشم نسبت به همه چیز

داستان من شده مثله داستان علی نیکبخت که چوب رفیق بازی هاشو خورد و الان از فوتبالش دوره آخه یکی نیست بگه احمق بیشعور مگه مریضی وارد بازی هایی میشی که هرکاری هم که بکنی آخرش تو بازنده ای نه کس دیگه درست مثله نیکی

یادمه یه بار تو سرخابی ها با شیما سر اینکه چرا بیخودی از نیکی دفاع میکنی بحثم شد شیما یادته گفتم اون آدم نیست؟؟؟خودشو نابود کرد؟؟؟اگه مثه بچه آدم سرش توکار خودش بود الانم تک ستاره فوتبال بود؟؟؟

شیما یه حرف خوب زد گفت نیکی به خاطر این محروم شد که تک و تنها بود کسی پشتش نبود که هر غلطی دلش میخواد بکنه و سریع ماس مالیش کنن حامی نداشت خودش بود و خدای خودش واسه این هم اون همه بلا سرش اومد و نتونست حقشو بگیره

امروز منم شدم علیرضا نیکبخت قرمزته هرکس هراشتباهی که میکنه حداقل یکی از مدیرها دوست صمیمیشه و ترسی نداره که کسی بهش گیر بده ولی من تنهام هیشکی پشتم نیست که بهش تکیه بدم و باخیال راحت هرکاری که دلم میخواد انجام بدم به من که19 سالمه وتاحالا یه دروغ نگفتم میگن دروغگو به خاطر یه موضوع مسخره و بیخود به من میگن متقلب و دزد وچون متاسفانه کسی رو ندارم که ازم دفاع کنه مجبورم تحمل کنم و هیچی نگم

خسته شدم از دوستایی که تو روم نگاه میکنن و میگن به به چه پسری تو بهترینی تو دلگرمی انجمنی تو باعث گرم شدن فضای این جاهستی و سرمو که برمیگردونم همه به فکر اینن که جوری منو بزنن زمین که دیگه هیچوقت بلند نشم دست همگی درد نکنه به هدفتون رسیدین






شعر

قلب من در هر زمان خواهان توست

این دو چشم عاشقم مهمان توست

گرچه لبریز از غمی درمانده ای

این نگاهم در پی در مان توست

در میان ظلمت شبهای غم

چلچراغ قلب من چشمان توست

در کنارم لحظهاای آسوده باش

همدم دستان من داستان توست

آخرین قصه

بیا ای بی وفای من

و امشب را فقط امشب

برای خاطر آن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن

که من امشب برای حرمت عشقی

که ویران شد

برایت قصه ها دارم

تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی

و امشب آخرین اندوه من مهمان توست

بیا نامهربان

و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن

چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم

و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود

قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود

که من در وصف چشمانت

کلامی سهل بنویسم

درون شعر های من

همیشه نام و یادت بود

درون قصه های من

همیشه قهرمان بودی

ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر

تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من

درون قصه هایم ، قهرمانهارا

به خون خواهم کشید آخر

و دیگر شعرهایم بوی خون دارد

ببخش ای خاکی خسته

اگر امشب به میل من

کنارم تا سحر بیدار ماندی

برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم

که امشب میزبان

رنج من گشتی

«خداحافظ»

سال 90

سلاااااااااااااااااام به همه مهربونای ایران دوباره سال نو مبارک خوش گذشت به همگی؟؟؟؟

بالاخره سال 90 اومد و 89 گورشو گم کرد ومن وارد آخرین دهه قرن شدم که خوشحالم امیدوارم این 10 سال هم به خوبی بگذره 10 سالی که میتونه مسیر زندگی نه تنها من بلکه همه شمارو عوض کنه خیلی هاتون تو این 10 سال قراره ازدواج کنید و خوشبخت بشید به سلامتی عین خود من که به زودی یه خبرایی قراره بشه

نمیدونم به کسی که دوستش دارم و حاضرم همه زندگیمو بدم تا فقط یک ساعت پیشش باشم میرسم یانه ولی خوب دودل هستم یه جورایی ازخودم که مطمئنم کامل و تو انتخابم هیچ شکی ندارم ولی مشکل اونه که یه ذره میترسه و استرس داره که نکنه باباش بگه نه آخه میگفت من بابامو میشناسم اگه لج کنه هیشکی حریفش نیست ولی خوب اگه من آلایا هستم که میدونم چیکارکنم من که امید چندانی به زندگی نداشته و ندارم وفقط به خاطر اونه که صبر کردم اگه باباش هم بگه نه تا آخرش هستم و یک قدم کوتاه نمیام فوقش یه خودکشی میکنم و خلاص

نمیدونم چیکارکنم خودمم موندم بخدا دارم دیوووووووووونه میشم موندم تویه دوراهی بد که هیچ راه برگشتی وجود نداره پس مجبورم به جلو حرکت کنم تا عقب این جوری خیلی بهتره بالاخره که راضی میشه تاچندسال میخواد مخالفت کنه؟؟؟؟م دلم روشنه که میشه امیدوارم که بشه

راستی به نظر شما جواب باباش چیه آره یا نه؟؟؟؟؟

منتظر نظرهاتون هستم مرررررررررررررررسی

ن روز ها که به خیالت می سوختم گذشت

تماس تلفنی او دریک غروب سرد زمستانی زمانی صورت گرفت که می خواستم خواهر زاده ام خشایار را روی تختش بگذارم تا بخوابد.خواهرم با شنیدن صدای زنگ تلفن به سمت آن دوید وفوری گوشی را برداشت تا پسرش بیدار نشود.چند لحظه بعد صدای مهناز را شنیدم که مرا صدا می زد. با دیدن قیافه مهناز نیازی نبود که بپرسم چه کسی پشت خط تلفن بود.خشم وتلخی از سر و رویش می بارید  و مهناز سعی در پنهان کردن عصبانیت خود داشت. زیر لب گفت:«شهریار است برگشته و می خواد با تو صحبت کنئ. جوابش رو می دهی؟».

شهریار! بعد از این همه مدت دوباره سرو کله اش پیدا شده بود.حتما از زندگی در خارج از کشور خسته شده بود.صدای ضربان قلب را به وضوح می شنیدم. آیا او برای همیشه به وطن برگشته بود؟ مثل بادکنک کودکی که توسط بادی به هوا بلند می شود امید در قلبم جوانه زد. مهناز با لحنی سرد گفت: «پشت تلفن منتظرت است. من خشایار را می خوابانم. ولی گذشته را فراموش نکن.شهریار به تو بد کرد وقلبت را یک بار شکست نگذار دوباره همان بلا را سرت بیاورد.او مرد زندگی نیست ».سعی داشتم به حرف های تلخ و کوبنده مهناز توجه نداشته باشم که صد البته حقیقت داشتند. می خواستم همه تلخی های پنج سال قبل را به بوته فراموشی بسپارم و با دنیایی از شوق و ذوق به شهریار جواب دهم. هنوز هم قلبم برایش می تپید.نگاهی به خواهر زاده دو ساله ام انداختم که با آن چشمان درشت و سبزرنگش به من زل زده بود و پستانکش را با ولع می مکید. ای کاش به جای او در دنیایی آرام و پر از صلح و صفا به دور از پیمان شکنی ها و بی وفایی های تلخ زندگی می کردم. مهناز با بی حوصلگی گفت :«اگر می خواهی جوابش را بدهی زودباش. اگرنه به او بگویم تمایلی به حرف زدن نداری». با گام هایی لرزان از جای خود بلند شدم و به سمت تلفن رفتم. نمی دانستم صدای شهریار پس از این همه سال تغییر کرده یا همانطور گیرا و خوش آهنگ بود.درحالی که گوشی تلفن را بر می داشتم قیافه مردانه و جذاب شهریار در ذهنم مجسم می کردم.

او پسری قدبلند چهارشانه گندمگون و بسیار خوش تیپ و جسور بود.ولی متاسفانه عشق زندگی در خارج از کشور چشمان او را به روی حقایق زندگی بسته بود.گوشی را برداشتم . گفتم :« الو؟».

شهریار با همان لحن شاد و گیرا گفت :« سلام مهرانه ! دلم برای شنیدن صدایت یک ذره شده بود.خوبی؟ من برگشته ام وقصد دارم در وطن کسب و کاری راه بیندازم و همین جا ماندگار شوم.زندگی درخارج از کشور از دور زیبا و فریبنده بود من اشتباه کردم و حالا می خواهم گذشته را جبران کنم می توانم فردا تو را ببینم؟».

من وشهریار شش سال قبل دریک مهمانی خانوادگی باهم آشنا شده بودیم.شهریار تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود و من تازه دیپلم خود را گرفته بودم. هنوز تصمیمی برا کنکور و ادامه تحصیل در دانشگاه نداشتم و روزهای زندگی ام را بی هدف پشت سر می گذاشتم.شهریار پسری بود بلند پرواز و رویایی بود.فکر می کرد در خارج از کشر می تواند یک شبه ثروتمند شود و به تمام خواسته های دور ودراز خود برسد.پدرش را درکودکی از دست داده بود و با مادر و تنها برادرش زندگی می کرد. او به خاطر سختی هایی که به خاطر زندگی اش متحمل شده بود خارج کشور را تنها نقطه امید خود می دانست.حتی روزی که به خواستگاری من آمد از خانواده ام اجازه گرفت که مدتی باهم نامزد باشیم و صیغه محرمیت بین ما جاری شود تا او یکی دوسال به خارج برود و کار کند تا با دست پر به ایران برگردد. با اینکه خانواده ام تمایلی به چنین نامزدی ای نداشتند به خاطر اصرارهای من خواسته شهریار را پذیرفتند.من به شهریار اعتماد کامل داشتم و مطمئن بودم رشته نامرئی عشق مان او را از هرکجای دنیا ه باشد به سوی من می کشاند.در این مورد شک نداشتم. او بود که مرا به ادامه تحصیل در دانشگاه تشویق کرد. وقتی خبر قبولی ام در دانشگاه را به شهریار دادم آن قدر ذوق زده شده بود که مثل بچه ها بالا و پایین می پرید و مرا به آینده ای درخشان امیدوار می کرد. او حتی از راه دور می توانست با صدای گرم خود مرا به پیشرفت بیشتر تشویق کند. ولی گویا سرنوشت نقشه ی دیگری برای من در سر داشت. ترم دوم دانشگاه بودم که پدر و مادرم را در سانحه ای تلخ و مصیبت بار از دست دادم. آن ها در یکی از ایام تعطیل آخر هفته در جاده چالوس به علت سانحه ای درد آور جان خود را از دست دادند و من تنها خواهرم مهناز را که از من پنج سال بزرگتر بود و شوهر داشت برای همیشه تنها گذاشتند. پس از آنکه قلبم برای همیشه عزادار شد به وجود شهریار بیشتر از قبل نیاز داشتم ولی او حتی برای مراسم سوگواری پدر و مادرم به ایران برنگشت.از همان موقع به وفاداری او به خود به تردید افتادم .اوچطور می توانست مرد زندگی ام باشد زمانی که در موقع نیازم برنگشته بود تا درکنارم باشد و به من دلداری دهد؟ حضور مادر و بردار شهریار نیز در مراسم تسلی خاطر من نبود. با اینکه در آغوش گرم مادر شهریار اشک می ریختم و سعی داشتم با حقیقت تلخ مرگ پدر و مادم کنار بیایم ولی آن مصیبت چیزی نبود که بتوان به آن راحتی فراموشش کرد. مهناز غصه های خود را روی شانه های مردانه همسرش تلنبار می کرد ولی من تنهاتر از همیشه حالت جنون پیدا کرده بودم دیگر حتی دوست نداشتم به تلفن های شهریار نیز پاسخ دهم . شنیدن صدای او از راه دور بیشتر عذابم می داد. وضیعت روحی ام به قدری آشفته شد که حرص شهریار از ادمه تحصیل در دانشگاه نیز صرفنظر کردم و خانه نشین شدم. به مادرش پیغام دادم که اگر دوستم دارد و مرا می خواهد باید تا سه ماه دیگر ایران باشد وگرنه برای همیشه قید مرا بزند.مادر شهریار واسطه شده بود و مدام پیغام های ما را به هم می رساند ولی این تسلی بخش قلب زخم خورده و تنهای من نبود.وقتی سه ماه نیز گذشت و خبری از شهریار نشد حلقه نامزدی ام را پس فرستادم و به سختی سعی کردم عشق شهریار را به کلی از قلبم بیرون کنم که البته آسان نبود. حالا به صحت حرف های پدر و مادرم پی برده بودم ولی دیگر دیر شده بود چون دو عزیزترین عزیر زندگی ام را از دست داده بودم و عشق زندگی ام نیز بی رحمانه قلبم را شکسته بود.یعنی من آن قدر برای شهریار ارزش نداشتم که در این وضعیت بحرانی از کارش در خارج چشم بپوشد و در کنارم باشد تا در کنارش اندوه بی پایان خود را تا حدی فراموش کنم؟ پس تصمیم گرفتم حالا که اون آن قدر سنگدلانه و بی احساس عمل کرده بود مثل خودش شوم. پس از آن مهناز و همسرش که اجاره نشین بودند به خانه پدری مان نقل مکان کردند و فصل جدیدی از زندگی من درکنار آن ها شروع شد. شوهر خواهرم مثل یک پدر و برادر بزرگ تر به من روحیه می داد و خواهرم مثل یه مادر دلسوز و فداکار در کنارم بود تا کم کم پس از گذشت یک سال از فراق جانکاه پدر و مادرمان فکر شهریار را برای همیشه از ذهنم پاک کردم و به زندگی عادی برگشتم. به کمک شوهر خواهرم در شرکتی مشغول به کار شدم و تصمیم گرفتم هرگز دروازه قلبم را به روی یک مرد باز نکنم. صدای شهریار مرا به خود آورد:« مهرانه؟ گوشت با من است؟ هنوز پشت خط هستی؟ چرا جواب نمی دهی؟ بابت گذشته واقعا متاسفم و عذر می خواهم. البته فکر می کردم وضعیتم را درک می کنی و توقع نداشتم حلقه نامزدی ات را پس بفرستی ! باور کن وضعیت کارم به گونه ای بود که حتی یک روز هم نمی توانستم مرخصی بگیرم ولی حالا همانطور که قول داده بودم با دست پر برگشته ام و دوست دارم ببینمت نظرت چیست؟».

به زور به خود نهیب زدم که جوابی بدهم.هنوز قلبم برای شهریار می تپید پس گفتتم :«فردا بعد از تعطیل شدن شرکت محل کارم می توانم تو را ببینم». شهریار با تعجب پرسید:« شرکت؟ مگر کار می کنی؟».

چشمانم را بستم.شهریار نمی توانست حتی تصورش راهم بکند که چطور از پنج سال قبل تا به حال شرایط و وضعیت زندگی ام عوض شده بود. نمی دانست که ترک تحصیل کرده بودم. نمی دانست که مرگ خانواده ام چه ضرر به هولناکی به من وارد کرده بود. نمی دانست که به اجبار سرکار می روم تا گذشته های تلخ را فراموش کنم.نمی دانست که اثری از مهرانه شاد و با روحیه گذشته باقی نمانده است. نمی دانست که از من چیزی به جز دختری غمگین منزوی افسرده و تکیده باقی نمانده است. اوباید مرا می دید تا می فهمید که بی وفایی اش چه به روزگار من آورده است. اگر دلسوزی ها وحمایت های خواهرم و شوهرش نبود شک دارم که حتی امروز زنده باشم.اگرچه نقطه عطفی دیگر که آن هم به دنیا آمدن خواهر زاده ام یعنی خشایار بود به من امید زندگی داده بود. از وقتی خشایار به دنیا آمده بود روحیه تازه ای پیدا کرده بودم و به چشم دیگری به زندگی نگاه میکردم. هرروز صبح خودم پوشکش را عوض می کردم به او شیر می دادم و آن قدر گونه های تپل مپلش را می بوسیدم که سرخ می شد و گاهی بغض می کرد. هر روز از سرکار که به خانه بر می گشتم تنها دلخوشی ام بازی با خشایار بود. شب ها او را کنار خود می خواباندم و با نوازش مو های صاف و لختش به خواب می رفتم . مدت های زیادی بود که دیگر تصمیمی برای آینده ام مداشتم. دوباره صدای شهریار در گوشی تلفن پیچید: «مهرانه؟ چرا جوابم را نمی دهی؟ اگر مایل باشی می توانم فردا دنبالت بیایم نشانی محل کارت را بده ». نشانی محل کارم را دادم و قرار شد شهریار ساعت شش عصر دنبالم بیاید. وقتی گوشی را گذاشتم مهناز با چهره ای برافروخته در کنارم بود. اوبا لحنی دلسوزانه گفت:« مهرانه جان خواهش میکنم عاقلانه تصمیم بگیر و تسلیم احساسات نشو. تویک بار از روی احساس تصمیم گرفتی و صدمه اش را خوردی . بس نیست؟ تو الان در سنی هستی که باید سرشار از شور و نشاط زندگی باشی. ولی ببین چه به روزت آمده است؟ شهریار دوباره قلبت را می شکند وبا احساسات پاک تو بازی می کن. خوب فکر کن».مهناز این ها را گفت و به اتاق خودش رفت. حق با او بود ولی با قلبم چه باید می کردم؟روز بعد در محل کارم دل توی دلم نبود. از پشت پنجره اتاق کارم مراقب بیرون بودم. ده دقیقه مانده بود به ساعت شش که شهریار با اتومبیلی شیک از راه رسید.وقتی ساعت شش از در شرکت خارج شدم شهریار از ماشین پیاده شد و با دنیایی اشتیاق به سویم آمد ولی با دیدن چهره شکسته و گرفته من به وضوح جا خورد. سوار اتومبیلش شدم و در سکوت شهریار به سمت رستورانی راند که دوران کوتاه نامزدی مان زیاد به آنجا می رفتیم.چقدر سال ها زود کذشته بودند. چقدر روزهای عمرم را به امید بازگشت شهریار هد داده بودم.شهریار مثل گذشته بود فقط چند چروک سطحی روی پیشانی اش به چشم می خورد که نشان از سختی مار و زندگی در خارج از کشور بود. او مثل گذشته سعی داشت با چرب زبانی های خاص خودش مرا به شوق بیاورد.ولیمن هنوز هم غزادار عزیزانم بودم و نمی توانستم بی وفایی او را در بحرانی ترین دوره زندگی ام فراموش کنم. در رستوران شهریار از ماجراهای زندگی اش در خارج گفت و من در سکوت فقط شنونده بودم. اوحالا به اندازه کافی پول برای خریدن خانه و برگزاری جشن عروسی داشت ولی چه فایده؟ چیزی که درقلبم ریخته بود دیگر باز نمی گشت . با اینکه هنوز قلبا" دوستش داشتم ولی نمی توانستم دوباره به او اعتماد کنم.شهریار ستون ها و پایه های اعتماد قلبی ام را نسبت به خودش خراب کرده بود. نه او نمی توانس تکیه گاه مطمئنی برای زندگی ام باشد  و همانطور که خواهرم می گفت امکان داشت دوباره با احساسات من بازی کند. این مرتبه آن قدر عاقل شده بودم مه دست رد به سینه شهریار بزنم. وقتی سخنان شهریار تمام شد به آرامی از جای خود بلند شدم و گفتم :« من و تو برای هم ساخته نشده ایم.بهتر است هر یک به سوی سرنوشت خود برویم.فقط امیدارم با احساسات دختری دیگر بازی نکنی».این صحیح ترین تصمیم زندگی ام بود حالا احساس می کنم که با رها کردن کوله باز تلخ گذشته در گذشتها سبک شده ام و می توانم به آینده زندگی ام امیدوار باشم.تصورمی کنم شهریار هم جواب خود را گرفته باشد چون حالا مدت هاست که دیگر خبری از او ندارم.برایم دعا کنید که در زمان و مکان مناسب همسر آینده ی خود را پیدا کنم تا خوشبختی را د کنارش تجربه کنم.

سلام دوستان عزیز داستانی رو در بالا خواندید.سرگذشت واقعی است.

من با هر دوبار خواندن آن گریم گرفت.امیدوارم خوشتون اومده باشه .اگه بازم دوست داشتین که از این گونه داستان های عشقی بنویسم در نظرات خبر کنید ممنون میشم.موفق باشین.