ساعت
از ترس داشت مي مرد.ميدونست امشب پدرمعتادش مي كشتش.كسي هم نبود به دادش برسه.حتي مادرش هم خونه نبود.ناهيد با تمام وجود آرزو كرد مادرش امروز از خونه دائيش برگرده ولي اين يك آرزوي محال بود چون چند روز پيش مادرش سر اعتياد پدرش باهاش دعوا كرده بود و رفته بود خانه برادرش وبه اين زودياهم برنميگشت.
داستان از اين قرار بود كه صبح وقتي ناهيد داشت خونه رو تميز مي كرد ساعت پدرش رو كه پدر بزرگش از مكه آورده بود از ميز به زمين انداختت كه باعث شد شيشه اش بشكنه وعقربه هاش به زمين بريزه پدرش عاشق اون ساعت بود چون يادگار پدرمرحومش بود.پدرش در مواظبت از اين ساعت وسواس زيادي به خرج ميداد واين باعث شده بود ترس ناهيد هزار برابر بشه.
ناهيد حتي نمي تونست حاشا كنه چون ميلاد برادرش از ماجرا خبر داشت وناهيد مطمئن بود پدرش نرسيده ميلاد قضيه رو میذاره کف دستش.
ميلاد و ناهيد مثل كارد پنير بودند.هميشه باهم دعوا داشتند ولج لجبازي مي كردند.هر كدوم دنبال فرصتي بود تا چغلي اون يكي رو پيش پدرش بكنه واز كتك خوردن طرف مقابل لذت ببره.چند روز قبل بود كه از مدرسه ميلاد زنگ زده بودند واز ميلاد گلايه كرده بودند وناهيد شب به پدرش گفت وميلاد كتك مفصلي خورد. ناهيد مي دونست كه ميلاد به دنبال انتقامه.از صبح كه ناهيد ساعت رو شكسته بود خنده شيطاني وزشتي بر لب ميلاد بود كه ناهيد رو به شدت مي آزرد.
ناهيد چند بار خواست بره از ميلاد خواهش كنه به پدرش نگه ولي غرورش اجازه نميداد. اصلا اگه مي گفتم ميلاد قبول نمي كرد اين از خنده آزار دهنده اي كه بر لب ميلاد بود معلوم بود.
ناهيد تصميم گرفت به خونه دائيش در كرج بره ولي پول كافي نداشت.درونش آشوب بود هنوز پدرش نيومده از ترس داشت مي مرد. ميدونست پدرش اين روزها هم به خاطر قهر كردن مادرش وهم به خاطر اعتيادش اعصاب درست حسابي نداره.
خنده هاي ميلاد آزارش ميداد مي دونست داره لحظه شماري مي كنه پدرش بياد و ماجرا رو بهش بگه. ناهيد بارها به خودش لعنت فرستاد كه چرا چند روز پيش شيطوني ميلاد رو كرده بود.
ناهيد خودشو براي شب اماده كرده بود . مي دونست شب كه پدرش بياد اونو به باد كتك مي گيره.پدرش بارها بي دليل ناهيد و ميلاد رو كتك زده بود شكستن ساعت كه جاي خود داشت.
ناهيد رفت تا شام بپزه حوصله اين كارو نداشت ولي نمي خواست جرمش دو تا بشه.بعد از آماده شدن شام به اتاقش رفت تا از شر خندهاي عذاب آور ميلاد خلاص بشه.
ساعت به تندي حرت مي كرد مثل اينكه دنبالش كرده بودند. ساعت 8 در خانه زده شد.پدرش بود.نيومده با فرياد شام خواست ناهيد بساط شام رو چيد.
سر سفره ناهيد با غذاش بازي مي كرد ميلي به غذا نداشت زير چشمي نگاهي به ميلاد انداخت داشت با اشتها غذاشو مي خورد وگاهي هم به ناهيد نگاه مي كرد و مي خنديد.
بعد از شام اتفاقي كه ناهيد ازش مي ترسيد افتاد پدرش به ناهيد گفت برو ساعتمو بيار ناهيد باصداي كه از ترس مي لرزيزد گفت نمي دونم كجاس پدرش با عصبانيت گفت پرواز كه نكرده تو خونه است بگرد پيداشت كن.تو همين لحظه ميلاد ميون حرفشون پريد گفت بابا من ميرم بيارمش ناهيد با نفرت به ميلاد نگاه كرد. همون لبخند زشت رو لباش بود.ناهيد تو قلبش از خدا كمك خواست و دعا كرد خدا به دادش برسه.
مدتي بعد ميلاد برگشت.ناهيد ناباورانه زل زد به ميلاد ساعت تو دستش بود ولي صحيح وسالم.ناهيد به ميلاد نگاه كرد هنوز لبخند رو لباش بود ولي ديگه زشت آزار دهنده نبود بلكه زيبا و دوست داشتني بود.
ميلاد با تعمير ساعت ناهيد رو نجات داده بود.
یه روزایی واسه خودم کسی بودم نه اینکه فک کنی خودشیفتم ها نه واسه این میگم کسی بودم که وقتی صدام میزد و میگفتم جونم حس میکرد خوشبخت ترین آدم زمینه خودش بهم گفت تو همه چیزمی بدون تو نمیتونم واسه اینه که میگم واسه خودم کسی بودم ولی حالا.......من گم شدم