آرزوی پنهـــانی ام هــمیــن است یک شـبی
همـــه ی خــودم را
در آغـــوشــت پـــیــدا کـــــنم !!
من هــم گـــاهی آغــوش میخواهـــم
دل کـه ایـــن چــیزهــا حــالیــش نیست
نــبودنت
نــداشتنت
دلـــم آغوشت را میخواهـــد بــرای هــمیشـــه


حالِ مرا هیچکس
جز
آن کلاغ که هیچوقت به خانه اش نرسید
درک نخواهد کرد ...


لحظه های ســــکوتم
پر هیاهــــــــــو ترین دقایق زندگیم هستند
ممـلو از آنچـه
می خواهم بگویم
و
نـــــــــمی گویم...


حَســــــرَتــ ـــــ !

يَعنے تــــ ــــو کـہ در عينِ بـــــــــودَنتــ

داشتَنتــ را آرزو مے کُنــــَــــمـ...

خیلی وقت است فراموش کرده ام

کدام یک را سخت تر می کشم:

رنج

انتظار یا

نفس را...!


وقتی یقینـ دارم بیشتر از من


کسی دوستت نخـــــواهد داشت


بیشتر از من کسی طاقت کم محلی هایت را ندارد


... بـــــرو !!!!


ترس برای چه ؟؟


وقتی می دانم یک روز تُف می اندازی به روی تمام آن هایی که


به خاطرشــــان من را از دست دادی.... !


یادت هست ، خیالت هست

خاطراتت هست


فقط کمی جای تو خالیست

نمی آیی ؟


هنوز هم ، حوالی خواب های


شبانه ام پرسه میزنی


لعنتی !!


... دیر وقت است ، آرام بگـــــــیر


بُگذار یک امشب را آسوده بخوابم……


خودم را بسته امــــ به شعر

وگرنه نبودنتـــــ

دردی نیستــــــ

که از سرمـــــ باز شود ...


سکوت ،


مسئله این روزهای من است .


این روزها


... حرف نمیزنم ،


خلوت را برمی گزینم


و خاموشی را !


شاید تو صدایم کنی .


دلــــــــــــــــــــــــــــم

از جای خالی تو ،

پر است ...!!


کلمه ای نیست
هیچ!
میان «من و تو»
این «واو» حرف بی ربطی است.


می توان به فنجانی چای مست شد ،
به سیگاری نئشه ،
و به لبخندی کامیاب !
اگر "او"یی که باید، رو به رویت نشسته باشد .


یکــ غریبہ میخواهـــــــــــــــــــ ــــــم

بیاید بنشیـــــــــند فقط سکوت کنـــــــــــــــد
و من هے حرفـــــــــــــــ بزنم و بزنم و بزنم.........
تا کمے کمـ شود این همـــــــــــــــــــــــ ـــہ بار
بعــــــــد بلند شود و برود
انگــــــــــــــار نه انگــــــــــــــــــار... .. .. .

از تمام دنیا

یک صبح سرد

یک چای داغ

یک صبح بخیر تو برایم کافیست

تو نیستی

ولی باز دلم خوش است

که ابر هست

باران هست

خداهم

کاش توهم بودی


خدایــــــــــــا

التمـــــــــــاست مــــــی کنـــــــــم

همــــــه دنیــــــــــایـــــــت ارزانــــــــــیِ دیگــــــــــــران !

ولــــــــــــــــی ;
...
آنــکـــــــــــه دنـیــــــــــایِ من اســــــــــت

مـــــــــــــــــــــالِ دیــگـــــــــــری نبــــــــــاشـــد ..


هنوز برایت می نویسم
درست شبیه کودکی نابینا که
هر روز برای ماهی قرمز مرده اش غذا می ریزد . . .

یک روز می افتد ؛

آن اتفاق خوب را می گویم ...

فقط کاش طاقت بیاورم


شکنجه بیشتر از این
که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد
به دیگران برسد !


یه دریا اشـــــــــــــــک برای ریختن دارم…
یه دل گرفته…
یه زندگی پر از خالــی…
من سرشارم از تنــهایـــــــــی…


این روزها خدا هم خسته شد

از بس برای آمدنت دعا کردم


نبـــــــودن هــــــایت آنـــــــــــقدر زیــــــــاد شـــــــــده اند ...


که هر رهـــــــــگذری را شبـــــــــیه تو مـــــــی بینم...


نمــــــــــی دانم ...


... غریــــــــــبه ها تــــــــــو شده اند ...


یا تـــــو غریـــــــــبه ...


میخواهم تنهاییم را انقدر تنها بگذارم تا از تنهایی بمیرد


این روزها دچار سر گیجه‌ام

تلخ تر از تلخ…

زود می رنجم ، انگار گمشده‌ام!

...
 

حتی گاهی می‌ترسم …

چه اعتراف بدی…

شاید لحظه کوچ من نزدیک شده،


خدایا

شبیه بادکنکی شده ام

از بغضهایی که به اجبار فرو داده ام

التماست میکنم...

فقط یک سوزن!

تکه تکه شدنم با خودم!


حالا که رفته ای
ساعت ها به این می اندیشم, که چرا زنده ام هنوز!؟
مگر نگفته بودم بی تو میمیرم؟
خدا یادش رفته است مرا بکشد یا تو قرار است برگردی!


انقدر به این روزهای تلخ عادت کرده ام
که وقتی لبخند میزنم
قلبم تیر میکشد
بیچاره دلم...
چقدر زود عادت میکند به نبودن هر آنچه میخواست


جـــــهـــــــــــــــنــ ـــم ايـــــــنــــــــــــجا ســـــــــــــت...
وقـــــــــــتـــــي مـــــــــــــن امـــــــــــــــروز مـــــــــي مـــــــيـــرم...
و بــــــــــاز فــــــردا زنــــــــــــــــده ام...


تـــو را دوست میدارم . . .
چه فـرق مى کند که چـــــــــــــــرا ! ؟
یــــــــــــا از چــــــــــــه وقـت!
یـا چطـور شـد که . . . !
چه فـــــــــــــــرق میکـند ؟!
وقتى تــو بـایـد بــــــــــــــاور کنـى . . . که نمـى کـــــــــنى ( ! )
و من بــایـد فـرامـــــــــوش کــنم . . . کـه نمـــــى کـــــنم ( ! )


خدایم...

مگر دلم را از جوی آب گرفته ای و در سینه ام گذاشتی؟

که با او این چنین میشود...

چرا باید دل تنگه کسانی شوم که دلم را شکسته اند..؟


موهایش سفید شده بود....
کودکی که یواشکی دفتر خاطرات مرا خواند.........


ســـرِ خــــاک مــن ...

اونـی که بيشـتر اذيتم کرد بيشـتر گريه ميکنه ...

اونـی که نخواست منو ببینه بالاخره مياد ديدنِ جسـدم ...

اونـی که حتی نيومد تولدم زير تابـوتـمـو گرفته ...

اونـی که سـلام نميکرد مياد برا خدافظــی ...

... عــجـــب روزيــــــه اون روز ...!!

دلم برایِ کسی تنگ شده است

که معنای دلتنگی را نمی فهمد


آرام شده‌ام...
مثل درختی در پاییز...
وقتی تمام برگ‌هایش را...
باد... برده باشد...!!!!


روزی می رسـد

بی تفاوتی هایت را با جـای خالی ام حس كنـی ...

و شاید در دلت بـا بغض بگـویی !

"كــاش اینجــا بــود"

......آنوقت است که می فهمی

چقدر زود دیر میشود

... ...
...ومن حتی

بخوابت هم نمی آیم ..


چقدر آرامی بی من

شاید میدانی هرگاه که برگردی ------ باز جای خود را داری

میدانی هیچ کس جایت را نگرفته و نخواهد گرقت

آری این چنین است ---- آرام باش ---- آرام


دلــم ميخــواهــد بخــوابم...
راحــتـ و آســوده...
مثــل مــاهـی حــوضمــان...
كــه چنـد روزی اســتــ...
روی آب خـوابيــده...!!

ديگر هيچ چيز از دنيا نمي خواهم
نه آرزويي دارم
نه نيتي
نه حسرتي
.
.
.
.
.
همه ی اینها تو بودی
که
بــــــه مـــــــن نــــــــــداد


تو نیستی
اما من برایت چای می‌ریزم...
چه فرق می‌كند؟
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می‌كنم


نبود کسی داره عذابم می ده
که اصلا
بودم رو به یاد نمی یاره


مــا بــهـــم نــرســـیــدیــم . . .
امّا بهترين غــريـبــه اتــــــ مي مانم
که تـــــو را
هميشه دوســـــتــــــــ خـــــواهــــد داشـــــت . . .


گاهی بی هوا دلم هوایت را میکند
هوای تـــــــــــــــــو
تویی که هیچوقت هوایم را نداشتی.....!


شاید برات عجیبه
اینهمه آرامشم !
خودمونی بگم :
به "آخر خط" که برسی
فقط نگاه میکنی . . .


گاه فقط خاطره ای در آغوش می کشی ،

سکوت می کنی ، سرد ،

اشک می ریزی .............


دلم یک فنجان قهوه تلخ میخواهد...!
تا تلخی نبودنت رابایک نفس سربکشم،
وبگذارمت روی میزبروم،
هرچه باداباد


من و تو توی این دنیا یه درد مشترک داریم
دوتامون خسته ی دردیم، رو قلبامون ترک داریم
من و تو کوه دردیم و یه گوشه زخمی افتادیم
داریم جون میکنیم انگار رو زخمامون نمک داریم
تمومه زندگیمون سوخت، تمومه لحظه هامون مرد
هوای عاشقیمونو هوای بی کسیمون برد
من و تو مال هم بودیم، من و تو جون هم بودیم...


در انتظار برگشتن ات....
هر دویِ ما از دست دادیم
من زمان را
و.........
تو من را


ازاتاق خاطراتم
بوی حلوا بلند شده است
آرام فاتحه ای بخوان...
شاید خدا گذشته ام را
بیامرزد...!!!


رفيق...
زمستان رسيد!
سردت شد خبرم كن تا برايت بسوزم.


گاهی دوست دارم دست " دلم " را بگیرم

به بازار شلوغ شهر ببرم

و در گوشش بگویم : همین جا باش تا من برگردم
و خودم تنهایی تا خانه بدوم . . .


سیگار بهانه است...


و من بــــــاز...


عمیق تر پک می زنم...


... تا خاکستر کنم...


روزهای بر باد رفته ام را~!

آهای نیمکت ها !!!
بیهوده نشسته اید
آنکه باید می آمد
رفت...


دلمـ ، یڪ ڪوچه میخـواهد
بے بن بستــ ..
و یڪـ خـدا ڪه با هم ڪمے راه برویمـ ..


بـــه زِنــــدگـــيــ ­ـم پــــوز خـــــنـــد نـــزن ؛
روزي کــســـي را داشــتـــم
کــه بـــا تـَـمــامِ وجــود صِــدايــم مــيــکــرد..
"عـــشــــقم "


دلتـنـگــ کـه باشے

حتـے یکـ تـشـابـه اسمـے هـم

نـابـودتـ میکـنــد..


ســـرفه هايـــم ..
صـــداي خرده شيـــشه ميـــدهـــد .....
فكر كنم دلــــــم شكســـته !


بگذار کسی نداند
که چگونه من به جای
نوازش شدن،
بوسیده شدن،
گزیده شدم...


خاکی خاکی ام

چنان زمین خورده ام

که تمام عمر باید خود را بتکانم....


سَرَم دَرد می کُنَد
برای دَردِ سَر!
وَ تُومی دانی آنقَدر دُوستَت دارم
ڪﮧ حتی اگَر سَرم بِه سَنگ بُخُورَد یا سَنگ بِه سَرَم !!
اَز این دُوست داشتَن دَست بَر نَخواهَم داشت...


چــهـ کسے میگویددورے ســـردےمےآورد

وقتـــےکهـ هنوز با یـــادتـ بنــد بنــد

وجـــودمـ گـ ــ ــرمـ مے شود. . .

دلم هوایت را می کند

و من

بـــــــــــــــــــــــــــاز هم

"شرمنده ا ش" می شوم...


این روزها

با هر صدائی بر می گردم

و هر بار باید

به روی دلم نیاورم

که تو نبودی..................


برگرد و تمام دنیا را غافلگیر کن...

من حتی با "خدا "هم شرط بسته ام ...


کاش فقط یک نفر بود که وقتی بغض میکردم
بغلم می کرد و میگفت
گــــریــــه کــــنی مــــیـــکــشــمــتـا ............!


من درد میکشم,تو اما چشم هایت را ببند!
سخت است بدانم میبینی و بیخیالی...

گاه جلوے آیـــــنه مــے ایستـــم ...

خودم را در آن می بـینـم ...


دســت روے شانـه هایــش مــے گذارم ...


و مے گویــم :


چه تحملــے دارد ...


دلــت ...!

ابتدا٬شما بودم

بعد٬

عزیزه دلت شدم

...
و امروز دوباره

شما شد!!!
...

درست مثله وقتی که خواب میبینی

صبح٬

باز میگردی سر جایه اولت!!!!

دیشـــب خـــــــدا آروم صـــدام كـــرد

و گفــــت :خــــــــــوابی ؟

عشــــقت داره قــــربون یــــكی دیــــگه میــره...!

داره باهاش .....،،،،،،

اونـــوقت تــــو راحت خوابیـــــــــــدی ؟؟؟!!!

...
لبخنــــدی زدم و گفتــــم :خــــــــــــدا جونم"

این همون مخــــلوقی هست كه وقتـــــی آفریدیـــش به خودت آفـــــرین

گفتی . . . !!!!

تو رفته ای
و من از تنهایی
کَکَم هم نمیگزد دیگر!
حالا باز هم بگو دروغ گفتن بلد نیستی!

کــم تـــوقع شـده امـــ ..
نـﮧ آغوشتـــ را ميـــــــــخواهم ..!
نـﮧ يک بـوســــه ..!
نـﮧ ديـگـربـودنـتـــ را ..!
هـمـين که بـیـایـے از کنارم رد شـوے کـافـيـستـــــ ..!
مــــرا بــﮧ آرامـش ميــرِسـانــد حــتـے اصـطـحـکاک ســــايـه هـايـمـانـــ ..

ڪـافـﮧ…
مـَشـروب…
شـعـر…
سـیگـار…
هرزگـی…
بـُغـض…
ضـَجــﮧ…
شـَب گـریـﮧ…
دعـا…
خــُـــدا…
لـعنتـی تـو بـا چـﮧ چیـزی فـرامـوش مـی شـوی؟

حالـــــــا حرفـــــــهایمان بمـــــــاند برای بعد...

دلخوری هـــــــامـــــــان

دلـــــــتنگی هـــــــامـــــــان

و تمـــــــام اشکـــــــهای مـن هم به کنـــــــــــــار....


با او چـــــــگونـــــــه میگـــــــذرد کــــــه با مـن نمی گذشت.. ؟!؟

بانو
بعد حضورت دلم را ترک عادت دادی
آری...
ترک عادتی هم وزن مرگ در بیداری
هر روز...
...

نیستی و نوشتارم تویی
آه ....
امروز درد منم ، خواهی فهمید
فیلتر سیگارم ....
هووی لبهایت شده گل نازم
این حس ندیدن چشمانت
مرا...
عجیب معشوقه چشمان ماه کرده
زندگی ات شاد
با نور مهتاب سر میکنم
تعجب نکن.............گفته بودم
نباش همه چیز را عوض خواهم کرد
حتی احساسم را

هـــــــر نفـــس ،
درد اســـت که ميکشـــم !!!
اي کــاش يا بـــــــــــودي ،
يـــــا اصـــلا نبودي !!!
ايـــــن که هســـتي
و کنــــارم نيســــتي ...
ديـــــــــوانه ام ميکنــــــــــد

با تو جوانی نکردم !!
با تو به پیری رسیدم !

کَمرم خم شد
زیره آواره آرزوهایی که روی سَرم خراب کردی

زمـآن هیـج دردی را دوآ نکــرد..

این مَن بودَم

که به مــرور زمـآن عـآدت کردم..

...

و بـآ این هـَمه،

چهـ اجبـآر سخـتی اســت،خــَنده...

و بـآور کنیــد که مـَن خوشحـالــَم!


درست وقتی که او چراغ اطاقت را خاموش میکند
من با یک سیگار ......سیگار دیگرم را روشن میکنم.....


دلتنگمـ...
امـــآ ،
دستمـ را روی لب دلمـ میگذارمـ
هیــــــــــس!!!


فقط یک چیز را ...
می خواهم بدانم ...

اینکه چند سال طول می کشد، تا کسی مثل من پیدا شود،

... که تو را آنقدر که من دوست داشتم،
دوست بدارد؟


خوب که با خودم فکر میکنم
میبینم
اینهمه نبودنت
اینهمه نداشتنت
خیلی هم تقصیر تو نیست
من قانون بازی را بلد نبودم.....!!


تا دلم می گیرد
و کسی از من می پرسد علتش را
در جواب با آهی بلند می گویم" هیچ "
می دانی این هیچ خیلی حرفها دارد
مثل تمام زندگی من
که هیچ است........