حکایت من است
حکایت آن اسباب بازی خراب
که دارد، یکباره، همه ی
ته مانده ی کوکش را
با سر و صدای زیاد خالی می کند
و پس از آن...دیگر
ساکت خواهد شد، تا.... همیشه

خسته ام

همه چیز تیره است

نمیدانم علاجم خواب است یا مرگ

نمیدانم

شاید فردا که بیدار شدم

دنیایم جور دیگری بود

برگرد و از اول برو ...
چشــمانــــــــــم پر از اشک بود واضح ندیدمت...
باورم نشد..

نیستـــــ ـ ــــــی

درست زمانی که بایـــد باشـــــ ــ ـــــــــــی
لعنتى

برای تنوع هم که شده
دلم میخواهد
کمی بمیرم...
همین ...!!!

روزها یکی پس از دیگری میرود

و من هنـــــوز

منتظر فردا هستم !

راحت قهوه ات را بخور !!

از ته ِ این فنجان نه کسی آمده ست

نه کسی مانده ست

فال تو ...

همین طعمی ست که میچشی.....


خیال بوســـــه ای کـــه اینجــــا،
جــــا گذاشتــــی اش،
بـــر لبــــانــم سنگینــــی می کنـــد…
بـــه خــاک مــی افتــــم در مقابلـــت،
فکــــــر می کنـــی چیـــز دیگــری هم،
بـــــرای باختـــــن دارم هنــــوز ؟!!


رفتنـــ بهــانه نمیـــ خواهــد ؛

بهـانهــ های مانـدنـــ که تمـامـــ شــود

کــافـیستــ ــ ـ


....همه ی نیمکت های پارک دونفره است....

..بیخیال..

..من روی چمن ها مینشینم..


نگران شب هايم نباش.

تنها نيستم!

بالشم...

هق هق گريه هايم ...

لرزش دستانم...

و

... خدايم!

همه هستند.

تنها نيستم!!!


تمام خود را در تو جا گذاشته ام!


حالا تو،


هم تویى،


... هم من!


و من خالى از من…

من...

بغضی شده ام....

که بی بهانه می بارد . . . . !

این حـــــــرف ها ی بــریــده بــریــده

جانــــم است . . .

که دارد به لب می آیـــد. . .!!!!

مهم نیست جمعیت جهان چقدر است...
توکه نباشی،
تنـــــهـــــام...

نمیدانم چه رازیست،با اینکه قول داده ام به تو فکر نکنم اما،
باز هم شبها در رویاهایم دست از سرم بر نمیداری...

من هرروز از خودم میــ×ـپرسـم ..
!!
اینهـــآ ک میـ
×ـگویند
نوشته هآیم زیبآست
,,
اگر
..
چشمهــآی ِ تو رآ میدیدنــ
ـ ــد ..
چ میگفتنـــد
؟ ..

از تو دلگیر نیستم
از دلم دلگیرم
که نبودنت را تحمل می کند و لام تا کـام
حرفی نمیزند

سـخت است ، ميـدانی؟
اين هـمه دل در دنيـا است كه هيچـكدام
بـرايم تـنگ نميشـوند

دِلــَم ؛ جایی مانده ای
که هیچ کس
مسئولیت شکستنت را
بر عهده نمی گیرد

نمیدانی چه سخت است حالا که
مـن مـانـده ام و آدم هـایـی کـه عـطـر تــو را مـی زنـنـد !

باید یاد می گرفتم
از هر چیزی عشق و خاطره نسازم
شاید
منظور باران من و تو نبودیم

روزهــــای تعــطیــــل سخـــــت تر میگـــــذرند
چـــون میدانـــم وقــــت داری به مـــن فکر کنی
اما نمیکنی...

یک روز به جایی می رسی که
آرزو می کنی کاش کسی که دوست داشتی,
هرگز وجود نداشت . . .

جلو ے آینـــه


سه تار مو ے سفیـــد تو ے سرم پیدا کـــردم :(


اولے


ایــــن جا ...


دومے

...

ایـــن جا ...


و "سومے"


همان جایے که یک بار انگشتتــ را فشار دادے و گفتے :


من عاشـــقتم اینو تو مـــغزت فرو کن ...

درد
یعنـــــــی هستــــــــــ
اما نــــــــه برای مـــــــــــــــن....

این نیز
نه!!!
بزرگوارانه دروغ نخواهم گفت!
این نیز نمی گذرد.

ﺭﻓﺘﻨِﺖ…

ﻧﺒﻮﺩنت…

ﻧﺎﻣﺮﺩﯾﺖ…

ﻫﯿﭽﮑﺪﻭﻡ ﻧﻪ ﺍﺫﯾﺘﻢ ﮐﺮﺩ ، ﻧﻪ ﻭﺍﺳﻢ ﺳﻮﺍﻝﺷﺪ…

ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺑﻐﺾ ﺩﺍﺭﻩ ﺧﻔﻢ ﻣﯿﮑﻨﻪ…

ﭼﻪﺟﻮﺭﯼ ﻧﮕﺎﺕ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻣﻨﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ؟؟؟!

روی دیوار

روی سایه ایـــــ که به جا مانده از تو

چشــــم می کشم و دهانی که بخندد

به این همه تنهایی و انتـــظار ...

این خانه بعد از تو فقـــــط دیوار استـــــ

... و تکه ذغالی که خطــــ می کشد

نیامدنتـــــــــ را ...