دلــــم
برای خودم ســـوخت
وقتـــی
صدام کردی...
شما


بــه هـــرکــس مـــی گـــویـــم "تــــــــو"

بـــه خـــودش مــیــگـــیــرد. . .!

امـــا نـــمـــی دانــــــد کــــــه

هــیـــچ کــس بـــرای مـن

"تـــــــو"

نـــمــی شـــود. . . . !


اینجا دلی تنگ است .. آنجا سَری گرم است ..!!!!

عجب عدالــــــــــــــــتی


هر چه بیشتر می خواهمت دورتر می شوی...
برگرد...
قول می دهم دوستت نداشته باشم...


گاهي حجم دلتنگيهايم آنقدر زياد ميشود . .
كه دنيا با تمام وسعتش برايم تنگ ميشود . . . !
دلــــــــتـــنــگـــــــــــم
. . . !
دلتنگ كسي كه گردش روزگارش
به من كه رسيد از حركت ايستاد . . . !
دلتنگ كسي كه دلتنگيهايم را نديد . . .
دلتنگ خودم . . .
خودي كه مدتهاست گم كرده ام . . . !


ما ،
به هم نمی رسیم .
امّا ،
بهترین غریبه ات می مانم ،
که تو را ،
همیشه دوست خواهد داشت ...!


یک زمان هایی در زندگی وجود دارد

که آدم فقط دوست دارد بداند

چـــــــــــــــــــــــر ا ؟؟!!


دلتنگـی، پیچیــده نیســت...

یک دل..

یک آسمان..

یــک بغــض ..

و آرزوهــای تـَـرک خـورده !

به همین ســادگـی ...


در انتظار هیچ کس نیستم . . .اما ! ! ! ! !
هنوز وقتی نویز موبایل رو اسپیکر می افتد . . .
دلم می لرزد ! ! !
شاید " تو " باشی


تنهــایـم...
اما دلتنگ آغــوشی نیستم
خستــه ام...ولـی به تکیـه گـاه نمـی اندیشــم
چشــم هـایـم تـر هستنــد و قــرمــز
ولــی رازی نـدارم
چــون مدتهــاست دیگــر کسی را
خیلــی دوست نـــــــــدارم


رفــت ...
رفت و با خود تمام احساسم را یکجــــــــا برد!!!
خــوب که گوش کنی ســـــکوتم را خواهی شنید ...


دست و پاگیر شدم
سر میرود بودنم از این زندگی...

زیاد هستم ...

زیادی بودن گاهی دست و پا گیر میشود..


بگذار حق داشتنت را از من بگیرند

خواستنت را میخواهند چه کنند این یکی را هرگز نمیتوانند...


برایم بنویس زندگے را(!)

چه میـבانم

نقاشیش را بڪـش

یا رنگ بزט ایـט واژه ے بیرنگ ِ روزهایم را

یک پیاده رو تقریبا خلوت :

یک مرد ، یک زن ، یک زوج ؛

خوشبختیشان پای خودشان !

یک مرد ، یک مرد ، یک شراکت ؛

سود و ضرررش پای خودشان !

یک زن ، یک زن ، یک رفاقت ؛

...
معرفت و اعتمادشان پای خودشان !

و انتهای پیاده رو …

یک من ، یک تنهایی ، یک رنج ؛

آخر و عاقبتش پای تو !


فراموشـــــــت کرده ام...
فقط گـ ـاهی
بی اختیـ ـار اسمت را که می شنوم
می شــِکنم...!


یک روز دست بر سرم کشید...

یک روز دست از سرم کشید...

هنوز دستش را دوست دارم !


خواستن همــیــشــه توانـستن نـیــســت...

گاهـی ، فــقــط ...

داغ بــزرگـــی اســت کــه تــا ابــد بــر دلـــت مــی مــــانــد


در خیال من بمان ...

اما خودت برو ...

آن که در رویای من است مرا دوست دارد نه تو


شايد برايت عجيب ست...
ايـن هـمه آرامـش ام ..!!!
خودمانـي بـگويـم...
بـه آخـر که بـرسي...
ديـگر فـقـــط...
سـيگار مـيکشي و نـگاه مـيکني ...


خنده ام میگیرد

وقتی پس از مدت ها بی خبری

بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری

میگویی:“دلم برایت تنگ است …….”

یا مرا به بازی گرفته ای یا معنی واژه هایت را خوب نمیدانی.


آرزوهایم...!!!
.
هوایی
شده اند...!!!
.
مدام...!!!
.
برباد
میروند...!!!


وقتی از کسی که دوستش داری
هیچ خبری نیست، نگرانش نباش !
چون همه چی آروم و روبراهه

حالشم خوبه !
واسه همین فراموشت کرده . . .


ای کاش گفته بودی که عاشق دیگری شده ای؛
من خودم عاشق بودم،
درکت می کردم . . .

به کلاغــــها بگویید:

قصه ی من
اینجا
... تمام شد،
یکی..

بود و نبود مرا با خود برد... !


فاصله خط عابر پیاده ندارد ، دست مرا بگیر و از آن رد کن ،
قرار دیدار ما هر نیمه شب ، خیالت که نمی گذارد بخوابم . . . !


از تو که حرف میزنم فعلهایم همه ماضی اند

حتی ماضی بعید

ماضي خيلي بعيد

کمی نزدیک تر بنشین

دلم برای یک حال ساده تنگ شده...


با کسی که دوســــتش دارید . . .
فیلمـــــ نبینید . . .
آهنــگ گـوش ندهیــد . . .
کتــاب نخـوانیـد . . .
و کـلا خاطــــره نسـازیـد . . .
وقت نبـودنـش می فهمیــد کـه چـه می گویـــم !!


دیگر سیگارهایم هم طعم بدی گرفته اند....
طعم تلخ نبود تو در کنار من..


هــــم پـــایـــیـــز بـــاشــد !
هـــم ابــــر بـــــاشـــــــــد !

هــم بــاران بـاشـــــــــد ..!
هــــم خیـــابـــان ِ خیـــــــــس بـــــــــاشـــــــــد ..

امــــــــــــــا..

نــــه تـــــو بـــاشی ...
نــــه دستـــی بــــرای فشــردن بــــاشـــــــــد
...
نــه پــــایـی بـرای قـــــــــدم زدن بـــــــــاشـــــــــد ..

و ..
نـــــــــه نگـــــــــاهــــــــــــی بـــــــــرای زل زدن..


او هم آدم است
اگـــر دوستت دارم هـــایت را نشنیــده گرفت
غصه نخــور
اگـــر رفت گریــــه نکن
یک روز چشمــــهای یکــــ نفر عـــاشقش میکند
یک روز معنی کم محلی را می فهمد
یک روز شکستـن را درک میکند
آن روز می فـــهمد آه هـایی که کشیدی
از تــهِ قلبت بوده
می فهــمد شکـــستـن یک آدم تـــاوانِ سنگینی دارد ...!!!

خدایا یک مرگ بدهکارم و هزار آرزو طلبکار. . .

خسته ام. . .

یاطلبم را بده یا طلبت را بگیر. .

باشــد . . . قــبــول !!!

مــَن نـمـیـفـهـمـم تــُـو را ...

تــُـو کـه مـیـفـهـمـی مـَـرا ...

بــِفــهــم ...

مـَـن ، تــُـو را مــیــخــواهــم (!) ....

می خندم !
تظاهـــــر به شادی میکنم !
حرف میزنم مثل همه ...
اما ...
خیلی وقت است مرده ام !
خیلی وقت است دلم می خواهد روزه ی سکوت بگیـرم !
دلم می خواهد ببارم ...
و کسی نپرسد چرا ... !
این روزها فقط ادای زنده ها را در میاورم ....

خـوابم نمــے بــرد ...

بــه همــه چیز فکر کــرده ام ...

بیشتر به تـــو .. و می دانـــم که خوابـــی ...

و قبــل از بسته شدن چشـــم هآیــتـ ...

بــه همه چیــز فکــر کرده ای ..

جـــــز مــ ن !!!!

خیالـت راحـت باشـد , چیــزی نشـده ...


یک شکسـت عاطفـی سـاده ؛


دوستـش داشتـم , دوستـم داشت ...


...
دوستـش دارم , دیگـر دوستــم نـدارد ..


مانـــــده ام , رفتـــــه ...


هستـــــم , ولــــی او نیـــست ...


به همیـن سادگی ...


فقــــط ...


فقـط یک نفــر ایـن حـوالی ;


بـد جــــوری ...


سیگـــــــــاری شده ....

تـ ـو بـ ـرو...
مـ ـن هم براي اينکـ ـه راحـ ـت تر بروي...
مي گويـ ـم : برو “خيـ ـالي نيسـ ـت “...
امـ ـا…
کيسـ ـت که ندانـ ـد...
بي تـ ـو...
تنهـ ــا چيـ ـزي کـ ــه هسـ ـت...
“خيـ ـال توسـ ـت” ...

ما ..........

به هم نمی رسیم ..

امّا

بهترین غریبه ات می مانم .

که ........تو را........

...
همیشه ...دوست... خواهد داشت . . .♥

چقدر دوستت داشتم ..
چقدر نفهميدي ...

نمي گويم زيباترين اما ..
تو ، مهربان ترين آدم ِ زندگيت را ازدست داده اي

چـه سر به راه است...!

دلتنگی را میگویم!

از گوشه ی دلم جُم نمیخورد ...!

روزی میرسد که
کـــه
بـــا لبخنـــد تـــو بیـــدار میشـــوم
ایـــن روز
هـــر زمــان کـــه میخـــواهـد بــاشـد
فقــطــ بــاشـــــد !

کـــــــــــاش مــــــیـشـد خـــــودَمـــو

یه جـــــایی جـــــا بـذارَمو

بـــرگـــردَم بـــبـینـــم دیـگـــــه نیـســـتـم

روزهــــای دور از تــــــــــــــو را هــــــرگــز نــخـــواهـــم شــــمـــرد ،
تـــا هــمــیشـــه بـــگــویـــم هــمیـــن دیـــروز بـــود

شاید كمي آرامتر میشدم..
فقط و فقط..
اگر می فهمیدی..
حرفهایم به همین راحتی که می خوانی نوشته نشده اند...!!

بـه سادگـی رفـت...
بـه سادگـی بخشیدم...
حـــالا مــانـــده ام چـــگـونـه...
بـــدون او بـــه سادگی زندگی کنم...!

قهـــــــــوه را
تلــــــــــــخ دوست دارم!
مــــــــــزه ی زنــــــــــــدگی میـــــــــــــــدهد...

میان عاشقـــانه هایم قـــدم نزن

این جـــا این نوشـــته ها ، آنـــقــــدر بارانی انـــد

که می ترســم تمــــام لحظه هایت خیــس شونـــد...!

دلتنگ خلوتی دوستانه با خودم هستم
با من تنها
با من آرام
با من بی درد
این روزها
حرف تو که می آید
...

دلتنگی هست
غم هست
و دلواپسی
دلتنگ من تنها شده ام ...

دلم برای یواشکی ها مان تنگ شده !!!
یواشکی حرف زدن شبونه تا صبح!!
برای بوسه های پشت گوشی!!
با صدای آهسته گفتن "دوستت دارم "!!

چِــرآ مَــرآ بِـه شَهــرِبــــــــآزی آوَردی ؟
مَـــــن اَصـلَــــــــن بآزیــ کَــردَنـ بَـلَـــــــد نیـــــــــســتَــــــــم ...
بــآخــتَـــــــــنـ کِــه بـِـه رُخ کِــشیـــــــــــدَنـ نَــــــــدآرَد...
خَـــدآیـــــــــابــه مَـــــن نَخَـــــــند !

گـــــــــاهی بـــــــــــــه قــــدری دلـــــــــــــمــ...

برایـــــــت تنـــــــگ میشود کــــــه ...

حــــــــــاضرم حــــــــتی بادیگــــــری"ببینمت"

فلسفه نباف شاعر!
چه ممکن
چه محال
چه جبر
چه اختیار
چه هر کووفت دیگری...؛
او
رفته است دیگر!

همــــیشـه دقــیقآ وقـــــتی پـُر از حـــرفی

وقتـــی بغــــض میکـــُنی

وقتـــی دآغونــــی

...
وقــــتی دلــِت شکــــستـ ه

دقیقــــا همیـــن وقـــــتآ

انقــــدر حـ ـرف دآری کـــ ه فقــط میتونــی بگـ ـ ی :

"بیخـــیآل"...

از تمام دنیا

یک صبح سرد

یک چای داغ

و یک صبح بخیر تو

برایم کافی ست . . .

یـــــك سَــــلآم پُـــــر رَنـگــــ

و چَنـــــد نقطـــه چینــ ...

بــــه عَــلآمـَتــــ جَـــوآبــهــــآیی

...
كـــه هَــرگــز نـــدآدی

و یـكـــــ دَقیقــــه سـُــكوت

بـــه احتــــرآمــ تمــــــآم لَحظــــــه هــــآیی

كـــه در انتظــــآر پـــآسخ تـو مـُــــردنـــد ...

بـعـضِـــــــی " آه " هــا را...

هـر چـــقدر هــم کــه از تـــه دل بکشـــی..

بــــاز هـــم ســــینه اتـــــ خالـــــی نمـــی شــــود...

من هنوز عادت نکردم به نبودنت
.
.
.
.
.
.
.
.
.
...
.
.
.
.
. ...
هنوز برایت چای میریزم ،
برایت سیگار روشن میکنم
دیروز برای جفتمان بلیط سینما گرفتم !!

محتاج یک خواب بی بیدارم بگذارآسوده بخوابم..

بیا آخرین شاهکارت را بیبین
مجسمـه ای با چـشمانی باز
خیره به دور دست
شاید شرق،شاید غرب
مبهوت یک شکست،
مغلوب یک اتفاق
مصلوب یک عشق،
مفعول یک تاوان
خرده هایش را باد دارد می برد
...
و او فقط خاطراتش را محکم بغل گرفته…
بیا آخرین شاهکارت را بیبین
مجسمه ای ساخته ای به نام «من» !

من ,
يه زير سيگاري پر از سيگار
با یه فنجون قهوه تلخ
و سيگار پشت سيگار...
.
اين شده شب و روز من
...
حسابي تو خودم هستم ... حسابي تلخ و سردرگم
از خودم خسته ام..
تو اين اوضاع و احوال , بزاريد تو خودم باشم
مثه يه اتفاق بد , فراموشم کنيد اصلا..
من ديگه "من" نيستم ... .

چون برگهاي پاييزي
رويا هايم يکي يکي زرد شدند و
از شاخه هاي درخت آرزو به پايين ريختند
صداي خش خش آنها زير قدمهاي زمان را خوب ميشنوم
من عاشقانه آنها را کاشتم هر کدام را با اشک چشمم پروراندم
شبها برايشان لالايي گفتم از نامت ...
حال تنها من ماندم و من

روزي مي رسـد
بي تفاوتي هايت را
با جـاي خالي ام حس كنـي
و شايد در دلت بـا بغض بگـويي
كــاش اينجــا بــود
آنوقت است که مي فهمي
چقدر زود دير ميشود
ومن حتي بخوابت هم نمي آيم....

دارم برگ ميکشم...
نه سيگار برگ!!!
برگ برگ خاطرات سوخته ام را....
که داخل سيگارم ريخته ام...

خسته ام از تظاهر به ايستادگي
از پنهان کردن زخم هايم
زور که نيست !
ديگر نميتوانم بي دليل بخندم و
با لبخندي مسخره وانمود کنم همه چيز رو به راه است....!
............اصلأ ديگر نميخواهم که بخندم
...
ميخواهم لج کنم ، با خودم ، با تو ، با همه ي دنيا...!
چقدر بگويم فردا روز ديگريست و امروز بيايد و مثل هر روز باشي....؟؟!
خسته ام .... از تو .... از خودم....از همه ي زندگي .....
ميخواهم بکشم کنار ! از تو ... از خودم..... از همه ي زندگي ....

بي حس شده ام.....
از تنهايي....
از درد....
از بغض.
......
.........
فقط گاهي خط اشکي ميسوزاند صورتم را.

احوالم را ميخواهي بداني؟
ميخندم اما نقاب زده ام باور نکن ،

هم صحبت زياد دارم اما هم دل نه!!

روزها با کاغذ دردو دل ميکنم

و شب ها با خدايي که ميگويد از رگ گردن به من نزديک تر است

گاه تمام دل خوشي ميشود آهنگ ، گاه يک نخ .......
احوالم را ميخواهي؟
خسته ام از آدم هاي فصلي ، خسته ام از دنيا خسته ام از زندگي
، خسته ام خودم .....
احوالم را ميخواهي بداني؟
خسته ام .... فقط خسته
رهايم کن ...

خدایا دیدی ؟!؟!

کلی باران فرستادی تا این لکه ها

را ازدلم بشوید

من که گفته بودم اینها لکه نیست

**زخم است**...

چـــقدر احـــمقانه ست ؛
از یـک قــــهوه ی تلـــخ
انتــظار فالِ شیــرین داشتن ...

لعنتـــــــــــی دلــــــم
اگـــر بــرای ِ تــو تـنگ مـی شــود
ببخـش !
روزم ایـن گـونه ، قـشنـگ مـی شـود...
میفهمی

غصــه نخــور ؛ کنــار می آیم بـا نبـودنت . . .
خیلـی که دلـم بگیـرد ، گریـه میکنـم !

دلم سفر میخواهد....

نه برای رسیدن....

برای رفتن

وقتی تمام احساس دلتنگیت را با یک “به من چه” پاسخ میگیری
“به کسی چه” که چقدر تنهایی …؟

بـی تـو ، کنـار ایـن هـمـــه خـاطـره نـشـســتــن دل مــی خواهــد ...

[ بــاور کـــن :| ]

همه زندگیم " درد" است؛ درد...
نمی دانم عظمت این كلمه را درك می كنی یا نه؟
وقتی می گویم درد،
تو به دردی فكر نكن كه جسم انسان ممكن است از یك بیماری شدید بكشد...
نه؛
روحم درد می كند....

آنقدر دوستت دارم
.
که گاهی اوقات یادم می رود
.
تو دوستم نداری

دوبــاره تکـــرار نکن ،

خستـــه تر از آنــم که منتظر پــایــانش باشـــم !

سالــهاستـــ بی قصــه میخــوابــم

من کــه هیچ

کلــاغ قصه هم از شنیدن

...
یکی بود ، آن یکی گور به گور بود


عــاصی شده.

من مرده ام و این را فقط

من می دانم و تو
تو
که چای را تنها در استکان خودت می ریزی

بـــَـعضی "ضَـــربه ها" نمــی بـُــره...

زَخــم نمیکنه ...

حتّــــــی خرآش هـــَـم نمیندآزه !

فــَـقـَـط " دردت " میـــــــآد ...

اونقــَــدر که نـَـفسِــت رو "بــَــنــــد" میــــآره!!

درد داره " امروز " حرفی برای گفتن نداشته باشی ؛

با کسی که :

" دیروز " تمام حرف هایت را فقــط به او می گفتی ... !!!

چقدر بده که پر از خیال باشی
اونوقت بهت بگن
((بی خیـــــــــــال))

چقدر مدیونم به "دلم"
واسه ی همه
"غصه نخور"
"صبر داشته باش"
"همه چی درست میشه هایی" که بهش گفتم.
اما
هیچی درست نشد.

آغوش من فقط اندازه تو جا دارد و بس...

باور نمی کنی ؟؟؟

همین لحظه

چشمهایت را ببند ...

خیال مرا در آغوش بکش ...

...
ببین لبریز می شوی از عشق ...

از من ...

ببین آغوش من 'فقط' به اندازه تو جا دارد...

سخت ترین بازی زندگیم این بود...

یادت هست ؟؟؟
تو چشم گذاشتی و من پنهان شدم ...
و اما تو دیگری را پیدا کردی ...

می روم جلوی آیینه

یک لبخند پرو می کنم

یک گوشه لبم بیشتر کشیده می شود

اخم هایم را باز می کنم

پیشانی صاف به من نمی آید

...
همان بغض همیشه را می پوشم


قسمت نیست امروز روحیه ام را عوض کنم

هیــس دلکم !

كــــمی آرامــــتـــر تنـــــها شــــو

بی صـــــدا تــــر بـــشــــكــــن

...
آهــــســــتـــ ـه تـــر سراغـــــش را بگـــــیـــــر

مـــمــــكــن است بــــیـــدار شــــود

وجــــــــدان نــــــداشتــــ ــه اش ..

هـَمــه بـدهے هایـــَم را هــَم کـِـه صــآفــ کـُـنـم

بــه " دل خــود " مــدیـون مےمــآنم...

بــرای تمـام

"دلــم مےخواســـت" هاے

بے جواب مــانـده اش!!!

میدانی؟
همه را امتحان کرده ام!
قرص خواب
روانشناس
مدیتیشن
...مسکن
خنده های زورکی
هندزفری توی گوش و گریه کردن
دوستان جدید...
دل من این حرفها حالیش نمیشود!
تو را میخواهم...

وقتــی تــو نیستــی

چِقــدر دِل تنــگ مـی شـوم گــاهـی خیلــی زیــاد...

و ایـن دلتنگــی مـی بــردمـ تـــا تـَــــرس.

یــک تــَــرس دائــمی کـِـه نکــند ایــن دلتنگـــی هـــا همیشگـــی بِشــود

بــــآور کن آســآن نیـــست
اسم احســـآست رآ
عشقــــت رآ
بگـــذاری
"تجــربـــه"

یـــک گـــوشــه یِ دنج
یـــک نقطـــــه
یــک عــــآلمـه بغض
یــک دنیـــآ حــرف
یـــک دلِ شکـــستـــه
و بــی نـــهآیَت خــــآطره...
کــــآفیست بـــرآیِ جـــوآن مـــرگ شدن!

دلم چتر می خواهد

و یک روز بارانی

که من چتر را بگیرم

تو دستانم را ...

يــادته.........
مــيخــواســتي بــشي ســنــگ صــــبــــور م.....

تــو شدي " سنــگ " و مــن هــنــوزم کــه هــنــوزه " صــبورم " !!!

یـــک وقـــت اشتبـــاهـــی مـــرا از خـــاطــــرت پـــاک نکنــی ؟!
هــر وقـــت پـــاک کــن دستـــت بـــود
بـگــــو
از روی کاغـــــذت بـــــروم کنـــار …!

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني

خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن
بگيري

خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوستت نداره

خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت...

اونم بی دلیل

گاهی مرا یاد کن ...

من همـــانم که اگر ساعتی از من بی خبر بودی . . . ؛

آسمان را به زمین می دوختی

تـــــاوان حرفــــهایی که نمی تونی بـــــگی؛
.
.
.
تــــــارهای سفیـــــــدیـه که …
.
.
.
یه شَبـــه لابلای موهــــــــات به وجــــود میــــــاد

بنـدبنــدِ وجـــودمـ بـــه لـــرزه درمــــی آیـد

وقــــتی تـــصور میکنمـ عشقـــمـ

“عزیزمـ” هــآیش رآ در گـــوش دیگـــری زمزمـ ه می کـند...

سیگاری روشن میکنم
و به خاموش بودنم فکر میکنم
کـــــــــام عمیق
همراه آهی کوتاه
بیرون میدهم دودش را
کمرنگ میشود مثل خودم
...
نفسم میگیرد
از زندگی اجبــــــاری

آدمي كه غرق شود قطعاً ميميرد

چه در دريا

چه در رويا

و چه در سکوت