روزی می آید

ناگهان روزی می آید

که سنگینی رد پاهایم را

در درونت حس می کنی

رد پاهایی که دور می شوند...

و این سنگینی

از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود


بی‌ حوصله‌
بی‌ حرف و رمق
به گوشه‌ای از خودم
پرت شده ام!


دروغ چرا . . . ؟!

 

درونم غوغاست ، ساده میشکنم . . .!

 

با یک تلنگر کوچک ، اینگونه نبودم ،

 

شدم . . .


خسته که باشی تنها چیزی که برایت می ماند
نـــگاه کردن است...
مـن در مقابل همه ی دنیا تنها نگاه میکنم!
و لبـخند میزنم!
هیچکس نمیداند در من چه میگذرد
و همیـن بـرای لبخنـــد زدنـم کافیست...


هنوز هیچ کس قانعم نکرده

کدام سوی در ایستادن

پشتِ در ماندن است....!


تو را من “تو” کردم
وگرنه “او” هم زیادت است
پس اینقدر برایم ،,شما نکن…


دلم یک کوچه می خواهد...

بی بن بست... وبارانی نم نم...

ویک خدا... که کمی باهم راه برویم...

همین!!!

دلم کفش نمیخواهد... پاپوشی از چمن میخواهد...
...
دلم باران میخواهد... دلم هیاهو نمی خواهد...

می خواهد اندکی با سکوت و نسیم و باران قدم بزند...

همین!


رآه ڪـﮧ میــروـے ...

عَقــَـبــــ مےـمــآنــَـم...

نــَـﮧ بــَـراے اینـڪـﮧ نــَـخـوآهــَـم بــآ تـــ♥ــو هــَـمـ قـــَـدَم بـآشـَـم ...

مـےـخـوآهــَم پــآ جـآےِ پــآهــآیــَـتــــ بـگــُـذآرَـم...

مـےـخـوآهــَـم مـُـرآقـبـَـتــــ بـآشــَـم ...
...
مـےـخـوآهــَـم رَدِ پـآیـَـتـــ رآ هیــچ خیـآبـآنـے در آغـوشــ نـڪِـشـَــد...

تـــ♥ــو فــَـقـَـط بــَــراے مـَنـــے


تنهایی تنبیهی است


برای روزهای دوست داشتن تو...!


دیر باریدی باران




دیر.....

...



من مدتهاست درحجم نبودن کسی خشکیدم!


دوستت میدارم بی آنکه بخواهمت...
.


امروز سكوتم را دور مي اندازي و
فردا خاطراتم را
كسي چه مي داند
شايد روزي دلت گرفت
از تنهايي زيرِ چتر ايستادن


چقـــدر نــبودنت
به ایــن پاییــز می آیـــد ...


هنوز مثل سابق “مهربانم”
اما دیگر کسی صدایم نمی کند “مهربانم” …


ﺗﻨﻬـــــﺎﯾﯽ ﺣﺲِّ ﺑﺪﯼ ﻧﯿﺴـﺖ ﺍﮔـﺮ ﻃﻌـﻢ ﺗﻠﺦ
ﺑﯿﻬــﻮﺩﻩ ﺩﻭﺳــﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ ﺭﺍ ﭼﺸﯿـــﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽ...


ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺨﺖ ﻣﯿﺒﻨﺪﻡ ﺗﺎ ﺗﺮﮐﺖ ﮐﻨﺪ …
ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﮑﺸﺪ ، ﻣﯿﻠﺮﺯﺩ ، ﺧﻤﺎﺭﺕ ﻣﯿﺸﻮﺩ …
ﺭﻫﺎ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺍﻭ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ ﻭ ﻋﻤﺮﯼ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﯼ ﺗﻠﺦِ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﺗﻮ


پاييزﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺳﺖ
ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺶ " ﻗﻬﻘﻬﻪ " ﻣﯽ ﺯﻧﯽ
ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ
"ﻫﻖ ﻫﻖ " ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
" ﺭﻭﺯ " ﺑﻪ "ﺯﻭﺭ " ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ
ﻭ " ﻣﺮﮒ " ﻣﺮﺍ " ﮔﺮﻡ "
ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﯿﻦ " ﺩﺭﺩ " ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﻫﺮ ﺳﻤﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ...

" ﺩﺭﺩﺵ " ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ...
ﻧﯿﻤﮑﺖ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺑﺮﮒ ﺭﯾﺰﺍﻥ
ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ !!!...
ﭘﺎﯾـــﯿــﺰ ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺳﺖ..