از این بازَنده
جُز مُشتی خِشت نمانده
حُکم دستِ توست
دل می بُری
دل می بَری

باور كرده ام

که بی تو هم زندگی می گذرد،،

دلم دیگرهیچ کس را

... نمی خواهد جز

تنهایی

اگر روزی رسیدی که من نبودم تمام وصیتم به تو این است :
" خوب بمان " از آن خوب هایی که
برای من عزیزترین بودن ....

قرار نیست که همه ی دنیا شاعر بشوند یا نویسنده !
گاهی لازم ست کسی هم مانند من ؛
بایستد یک گوشه ای و سیگار بکشد و فقط نگاه کند
فقط ... نگاه کند ...

مهم نیست ڪه دیگر بآشـے یآ نه...

مهم نیست ڪه دیگر دوسم دآشته بآشـے یآ نه

مهم نیست ڪه دیگر مرآ به خآطر بیآورے یآ نه

... مهم نیست ڪه دیگر تورآ بآ دیگرے میبینم یآ نه

مهم اینست ڪه زمآنے که تنهآ میشوے ....

زمــآنـے ڪه دلت گرفت چگونه و با چه رویـے سر به آسماטּ بلند میڪنـے و میگویـے :

خدآیا مـטּ ڪه گنآهـے نڪردم ...

پس چه شد!!

هنوز برايت مي نويسم ...
درست شبيه پسرکي نابينا
که هر روز براي ماهي قرمز مرده اش غذا مي ريزد !!!

گاهے‌ دِلـَـت اَز ωـِن و ωـالَـت مے‌ گیرَد

مے‌خواهے‌ کودَک باشے‌

کوבَک بہ هَر بَہانِه اے‌ بہ آغوش غَمخوارے‌ پناه مے‌ بَرב

و آωـودِہ اَشک مے‌ ریزد

بُزُرگ ڪِہ باشے‌

... بایَد بُغض هاے‌ِ زیاבے‌ را بی صِـבا دَفـלּ کُنے‌ ..

توی خیابون دیدمت ... با او !
زیر باران قدم میزدی ... با او !
میخندیدی ... با او !
شام میخوردی ... با او !
.
... .
شب صدای گریه ات را میشنیدم، پشت تلفن .. با مــن!!!

دلم تنگ است
تنگ کسی که باید باشد و نیست
و من لحظه به لحظه نبودنش را میسوزم..
.

با همه چیز کنار آمــــــــده ام...

جــــز جمــــله آخــــرت کـــه گفتـــــی...

چیــــــــزی بینـــــــــــمان نبــــــوده....

گـــــآهی بی هــــوا

دِلَــــــم هوایــــَـش را میکنـــد...

هـــــوایِ او
...


اویـــی کهــ هیــچـــوقتــــ هوایــمـــــ را نداشتـــــــ

انصـــــــــاف نبود

رفتنت با خـــــــــودت باشد

فراموش کردنت با مـــــــــن . . !؟

دلتنگت كه مي شؤم

مي دانم تؤ رإ ندارم

آغوشت رإ هم

آرام آرام در خودم مي ميرم !

حواســـم هســت کــه خیلـــــ ـــی وقت است نـــــگاهت بـــــه تنهایـــیم نیســت !!
خـــ ـودت را آزار مـبدهـــــی یا مــــــرا ؟!!


لمس كن كلماتی راكه برايت می نويسم


تا بخوانی وبفهمی چقدر جايت خاليست...


... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد...


لمس كن نوشته هايی راكه لمس ناشدنيست وعريان...


كه ازقلبم برقلم وكاغذ می چكد...

لمس كن گونه هايم راكه خيس اشك است وپر شيار...


لمس كن لحظه هايم را...


تويی كه نمی دانی من چگونه دوستت دارم


لمس كن اين با تو نبودنها را ...


کجای بازی ما اشتباه بود
که تو هم*بازیِ من نیستی
و من
هنوز
گرمم به هوای تو...


مدتهاست که بودنت را حس نمی کنم
ولی چرا
جای خالی نبودنت با هیچ جیزی پر نمی شود


بــــــالا بــــــروے ؛

پـــــایـــــین بیـــــایـــــے ...

بے فـــایـــده اســـت ؛

... مـــن تـــو را هــــــمیـــنجــــــــــا ،

میـــان بـــازوانـــمــ میـــخـــواهـــمـــ ...


خوابــــهایم بوی ِ تن ِ تــو را می دهـــد !
نکنـــد ، آن دور تــر هــا
نیمــه شب ، در آغوشم می گیـــری ؟!!


ديگر هواي برگشتنش را ندارم . . .
هر جا كه دلش مي خواهد برود . . .
با هر كسي . . .
فقط آرزو مي كنم . . .
وقتي دوباره هواي من به سرش زد
... آنقدر آسمان دلش بگيرد
كه با هزار شب گريه چشمانش باز هم آرام نگيرد . . .

نمي خواهمــــش ...

راستش را بخواهی از موقعی که رفتی هیچ چیز تغییر نکرده است :

- من هنوز قهوه میخورم
- سیگار میکشم
- پیاده روی می کنم
...
در کل هستم؛ اما

- تلخ تر
- بیشتر
- تنهاتر ...!!!

من ، تو ; ما

یادت هست ؟

تمام شد …
...
حالا : تو ، او ; شما

من هم به سلامت . . .

میمیرم
وقتی تصور میکنم
که او
هرروز
دست هایی را لمس میکند
که من
هرروز
آرزوی داشتن آنها را میکنم ..

چه زود سهم روزهای خوبم " یادش به خیر " شد .......!

به دنبال چه پایانی ،

خلاف جاده ایستادی؟ ...

چرا تا عادتت کردم ،

به فکر رفتن افتادی ؟ ...

چرا باید به تنهایی ،

دوباره بی تو برگردم ؟ ...

کجای جاده بد بودم

، کجای قصه بد کردم؟

میخندم ... دیگرتب هم ندارم
داغ هم نیستم
ب یاد ِ تو هم نیستم
سرد شده ام .. سرد ِ ســــــرد
شاید دق کرده ام .. کسی چه میداند؟

دروغ چرآ ؟!

قطعاً بعد از " تــــو "

هیچ چیز قصد ِ گذشتن ندآرد ,,

زمآن ک جآی ِ خود دآرد ! ..

+ حآلم خوب است ..

از آن خوب هآی ِ لرزآن ..


از آن خوب هـآیی ک آدم دلــش میگیرد ):


از آن خوب هآی ِ بد  ... بد ِ خوب !


پیدآ نیستــــ ..

احســـآس مــی کنــــــم

وقتـــی مـــی نویســـم

خــدآ چشمهـــآیش را مـــی گیـــرد

... وقتـــی مـــی خـــــوآنــــم

گوشهـــآیش را...

صـــادقـــانـــه بگــــویـــم

فکــــر مـــی کنـــم

خــــداهــــم از ســـادگـــی مـــن

و حــرفهـــای تکـــرآری ام

خستـــه شــــده اسـت...!!!

کاش توی این جاده یه تابلو نصب میکردن واسه دلخوشیم …
“تــــــــو”
دو کیلومتر !

وقتي‌ ميشکنم …….
خوب نگاهم کن ..
شايد روزي ..
به دنبال تکه‌هايم بگردي .. !!!!

خاطرات ......
گاهی وسط یک فکر . . . !
گاهی وسط یک خیابان . . . !
سردت می کنند . . . داغت میکنند . . . !
رگ خوابت را بلدند . . .
زمینت می زنند . . . !!!
خاطرات تمام نمی شوند . . .
تمامت می کنند..

بیزارم از این خواب ها ...........

که هر شب مرا به آغوش تو می آورد

و …
صبح ها با اشک از تو جدایم میکند ...

سختــ استــ
درد استــ
زنگ تفریح آدمی باشی
که تمام دغدغه اش
زنگ آخر استــ

بــدهــکاری بــه مــن....

بــه تــمام "دوســتت دارم" هــایــی که گــفتم ,

و تــو نــشنــیده گــرفتــی ...

با هر نخ سیگار دلم سوخت،

اما نساخت با دوری تو...

دلم برای نگاهت تنگ شده، دلت می آید ؟!

روز هایم به سختی می گذرند، دلت می آید؟!

بیا بگو که دلت در راه است...

... بگو که ، دلت می آیـــــــد.

من تمام زخم هایت را به جان می خرم....

صدایم کن
دلم برایِ هم آغوشیِ صمیمی‌ِ تنها یمان
برایِ نوازش
برایِ صدا کردن‌هایِ تو
برایِ حرف‌هایِ خوب
تنگ شده
صدایم کن!
دلم برایِ دوست داشتن‌هایِ بی‌ انتها
برایِ شب‌های تا صبح ... بدونِ خواب
...
برایِ خودم
برای خودت
پنجره‌ها و مهتاب
تنگ شده
صدایم کن!

چــه ســاده لـوحـانــه چشــم انتظــار دلتــنگـی تـو مــینشینــم و...
و فــرامـوش میکـنــم ،
اگـر دل تــو قــرار بــود که تَــنگ مَن شــود
"هیــچ وقت نمیـرفتــی...!"

دوریـم و

دوسـت نـیـسـتـیـم !

ضـرب الـمـثـل هـا هـم اشـتـبـاه مـی کـنـنـد !

نـزدیـک تـر بـیـا ...

گاهے دوست دارے غافلگیر شوے
مـــــثلاً بفهمــــے
یــــــک نــــــفر
آن دور دورها
آنجایے که فــــکرش را هم نمیکردے

يادم میاد گفته بـودي :

سـاده و کوتـاه نويسـی را دوست داری ...

تـقديـم بـه تــو :

سـاده و کوتـاه ...

تـنهـا هـميـن 2 کلـمـه :

... " برگرد ... دلتنگم ... "

من با تـــــــــــو زیر باران نرفتــــه ام

اما باران که میبارد...

دلم برایت تنگ میشود..

چمدانت که بزرگ نبود !

چگونه با خود بردی ...

تمام مرا ... ؟

صدایت درگوشم زمزمه می شود

نگاهت درذهن مجسم ...

ولی من ...

تو را

می خواهم

... نه خیالت را ....

چقدر دلتنگ حضورت هستم !

كاش تصويرت ...

نفس مي كشيد !


من

گاهی

با خیال تو میخندم هنوز


خوابم نمیبرد
به همه چیز فکر کردم
حتی تو
و می دانم. که خوابی
و قبل از بسته شدن چشمانت
به همه چیز فکر کرده ای
جز من


خواب هایم
گاهی زیباتر از زندگی میشود
کاش
گاهی برای همیشه خواب بمانم


دلم تورا میخواهد
یک لیوان چای
یک نخ سیگار
و حرفایی که بینمون گفته میشد
حرفای عاشقانه ای که دیگر حتی یادشان نمی آوری

دلــــــــــــــم ...

برای تمـــام حرف هایی که نمیزنی...

تنــــــگ است...!!!


دلم نگرفته از اینکه رفته ای…

دلگیرم از همه دوست داشتن هایی

که گفتی ولی نداشتی…..!!!


تنهایی، یعنی عاشقشی

ولی حق نداری بهش نزدیک بشی.........

چون اون دیگه تنها نیست.....


نــپـــرس

هیــــچ نپــــرس از دلــــم

هـــمــین " چـــه خبــــر "

هـــمــین " چـــه میکنـــی ایـــن روزهــا "

ســـوال بـــدی اســت !


دلتنگی من تمام نمی شود
همين که فکر کنم "من و تو"
"دو" نفريم
دلتنگ تر میشوم برای تو...


دلایل بودنم را مــــــــرور میکنم هر روز!

هر روز از تعدادشان کــــــــم میشود!

آخرین باری که شمردمشان؛ تنها یک دلیل برایم مانده بود..!

آنهــــــــــم دیدن تو بود !!

از آن جمــــــــــــــــله هايي ام


که انتهايش سه نقطه مي خواهد ...


حال هر طور مي خواهي


... تفسيـــــرم کــــــــــــــن !


من بــــــــــــــــــــــی تو ؛
شعـــــــــــــــــــــر خواهم گفت ...
تو بی مــــــــــــــــــــن چه خواهی کرد ...؟
اصـــــــــــــلاً يادت هست که نيـــــــــــــستم ...؟؟؟


چــقدر دزدیــدنِ نگــاه ِ تــو



از چشــمان ِ تــو



... لــذت بخــش اســت!



گــویــی تیــله ای



از چشــمم بــه دلــم مــی افتــد!



بـــانـــو!



بــا مــردی کــه تیــله هــای



بسیــار دارد،


مــی آیــی؟


چــقدر دزدیــدنِ نگــاه ِ تــو



از چشــمان ِ تــو



... لــذت بخــش اســت!



گــویــی تیــله ای



از چشــمم بــه دلــم مــی افتــد!



بـــانـــو!



بــا مــردی کــه تیــله هــای



بسیــار دارد،


مــی آیــی؟


ایستـاده ..
و ..
لبخــــند زنـــان !
پـایـش را ..
رویِ گلـویـــم فـشار میـدهـد ..

تنــــهـایـی !


این روزها تو کسی را داری تا دست هایت را بگیرد،

تا هنگام ناراحتیهایت آرامت کند...

این روزها،

تو کسی را داری هوادارت باشد....

اما من،

همان مـــَـــرد تنهای همیشگی ام...

... بی هیج تغییر یا کم و کاستی...

همچنان در حسرت دستانی گرم هستم که بدانم برای من ساخته شده اند....

دلم گرمای دستانی را میخواهد که هیچ جیبی قادر به فراهم کردن آن نیست...


برایت چایی میریزم،
بی آنکه یادم باشد،
مدتهاســـــــت که نیستی....


نه برهنگی ات را خواستار بودم

و نه زیبایی چهره ات را...

من خودت را خواستم..

خودِ خودت را،

تویی که همیشه خودت بودی و تظاهر به چیزی نمیکردی...

اگر امروز با دیگری هستی،

... بی عرضگی من است...


فکرش را هم نميکردم

روزي سيگار بکشم

حالا… سالهاست که سيگار مرا ميکشد

چاي… مرا ميريزد

آينه… سراغ دندان هايم را ميگيرد

... حال ريه ام را مي پرسد

ومن…

به ناچار با موهايم ور ميروم


تـــــو
لعنتِ خدا به من بودی.
کاش دوباره لعنت‌م کند خدا...


هی تو .... بی معرفت...
بی تابم نمیشوی
بی قراری نمیکنم
فراموشی مان مبارک …


عمر من قد نميدهد
به سفرت بگو
كــــــوتاه بيايد...

احساساتم را کاش بیان کند

صفحه خشک روبرویت