تماس تلفنی او دریک غروب سرد زمستانی زمانی صورت گرفت که می خواستم خواهر زاده ام خشایار را روی تختش بگذارم تا بخوابد.خواهرم با شنیدن صدای زنگ تلفن به سمت آن دوید وفوری گوشی را برداشت تا پسرش بیدار نشود.چند لحظه بعد صدای مهناز را شنیدم که مرا صدا می زد. با دیدن قیافه مهناز نیازی نبود که بپرسم چه کسی پشت خط تلفن بود.خشم وتلخی از سر و رویش می بارید  و مهناز سعی در پنهان کردن عصبانیت خود داشت. زیر لب گفت:«شهریار است برگشته و می خواد با تو صحبت کنئ. جوابش رو می دهی؟».

شهریار! بعد از این همه مدت دوباره سرو کله اش پیدا شده بود.حتما از زندگی در خارج از کشور خسته شده بود.صدای ضربان قلب را به وضوح می شنیدم. آیا او برای همیشه به وطن برگشته بود؟ مثل بادکنک کودکی که توسط بادی به هوا بلند می شود امید در قلبم جوانه زد. مهناز با لحنی سرد گفت: «پشت تلفن منتظرت است. من خشایار را می خوابانم. ولی گذشته را فراموش نکن.شهریار به تو بد کرد وقلبت را یک بار شکست نگذار دوباره همان بلا را سرت بیاورد.او مرد زندگی نیست ».سعی داشتم به حرف های تلخ و کوبنده مهناز توجه نداشته باشم که صد البته حقیقت داشتند. می خواستم همه تلخی های پنج سال قبل را به بوته فراموشی بسپارم و با دنیایی از شوق و ذوق به شهریار جواب دهم. هنوز هم قلبم برایش می تپید.نگاهی به خواهر زاده دو ساله ام انداختم که با آن چشمان درشت و سبزرنگش به من زل زده بود و پستانکش را با ولع می مکید. ای کاش به جای او در دنیایی آرام و پر از صلح و صفا به دور از پیمان شکنی ها و بی وفایی های تلخ زندگی می کردم. مهناز با بی حوصلگی گفت :«اگر می خواهی جوابش را بدهی زودباش. اگرنه به او بگویم تمایلی به حرف زدن نداری». با گام هایی لرزان از جای خود بلند شدم و به سمت تلفن رفتم. نمی دانستم صدای شهریار پس از این همه سال تغییر کرده یا همانطور گیرا و خوش آهنگ بود.درحالی که گوشی تلفن را بر می داشتم قیافه مردانه و جذاب شهریار در ذهنم مجسم می کردم.

او پسری قدبلند چهارشانه گندمگون و بسیار خوش تیپ و جسور بود.ولی متاسفانه عشق زندگی در خارج از کشور چشمان او را به روی حقایق زندگی بسته بود.گوشی را برداشتم . گفتم :« الو؟».

شهریار با همان لحن شاد و گیرا گفت :« سلام مهرانه ! دلم برای شنیدن صدایت یک ذره شده بود.خوبی؟ من برگشته ام وقصد دارم در وطن کسب و کاری راه بیندازم و همین جا ماندگار شوم.زندگی درخارج از کشور از دور زیبا و فریبنده بود من اشتباه کردم و حالا می خواهم گذشته را جبران کنم می توانم فردا تو را ببینم؟».

من وشهریار شش سال قبل دریک مهمانی خانوادگی باهم آشنا شده بودیم.شهریار تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود و من تازه دیپلم خود را گرفته بودم. هنوز تصمیمی برا کنکور و ادامه تحصیل در دانشگاه نداشتم و روزهای زندگی ام را بی هدف پشت سر می گذاشتم.شهریار پسری بود بلند پرواز و رویایی بود.فکر می کرد در خارج از کشر می تواند یک شبه ثروتمند شود و به تمام خواسته های دور ودراز خود برسد.پدرش را درکودکی از دست داده بود و با مادر و تنها برادرش زندگی می کرد. او به خاطر سختی هایی که به خاطر زندگی اش متحمل شده بود خارج کشور را تنها نقطه امید خود می دانست.حتی روزی که به خواستگاری من آمد از خانواده ام اجازه گرفت که مدتی باهم نامزد باشیم و صیغه محرمیت بین ما جاری شود تا او یکی دوسال به خارج برود و کار کند تا با دست پر به ایران برگردد. با اینکه خانواده ام تمایلی به چنین نامزدی ای نداشتند به خاطر اصرارهای من خواسته شهریار را پذیرفتند.من به شهریار اعتماد کامل داشتم و مطمئن بودم رشته نامرئی عشق مان او را از هرکجای دنیا ه باشد به سوی من می کشاند.در این مورد شک نداشتم. او بود که مرا به ادامه تحصیل در دانشگاه تشویق کرد. وقتی خبر قبولی ام در دانشگاه را به شهریار دادم آن قدر ذوق زده شده بود که مثل بچه ها بالا و پایین می پرید و مرا به آینده ای درخشان امیدوار می کرد. او حتی از راه دور می توانست با صدای گرم خود مرا به پیشرفت بیشتر تشویق کند. ولی گویا سرنوشت نقشه ی دیگری برای من در سر داشت. ترم دوم دانشگاه بودم که پدر و مادرم را در سانحه ای تلخ و مصیبت بار از دست دادم. آن ها در یکی از ایام تعطیل آخر هفته در جاده چالوس به علت سانحه ای درد آور جان خود را از دست دادند و من تنها خواهرم مهناز را که از من پنج سال بزرگتر بود و شوهر داشت برای همیشه تنها گذاشتند. پس از آنکه قلبم برای همیشه عزادار شد به وجود شهریار بیشتر از قبل نیاز داشتم ولی او حتی برای مراسم سوگواری پدر و مادرم به ایران برنگشت.از همان موقع به وفاداری او به خود به تردید افتادم .اوچطور می توانست مرد زندگی ام باشد زمانی که در موقع نیازم برنگشته بود تا درکنارم باشد و به من دلداری دهد؟ حضور مادر و بردار شهریار نیز در مراسم تسلی خاطر من نبود. با اینکه در آغوش گرم مادر شهریار اشک می ریختم و سعی داشتم با حقیقت تلخ مرگ پدر و مادم کنار بیایم ولی آن مصیبت چیزی نبود که بتوان به آن راحتی فراموشش کرد. مهناز غصه های خود را روی شانه های مردانه همسرش تلنبار می کرد ولی من تنهاتر از همیشه حالت جنون پیدا کرده بودم دیگر حتی دوست نداشتم به تلفن های شهریار نیز پاسخ دهم . شنیدن صدای او از راه دور بیشتر عذابم می داد. وضیعت روحی ام به قدری آشفته شد که حرص شهریار از ادمه تحصیل در دانشگاه نیز صرفنظر کردم و خانه نشین شدم. به مادرش پیغام دادم که اگر دوستم دارد و مرا می خواهد باید تا سه ماه دیگر ایران باشد وگرنه برای همیشه قید مرا بزند.مادر شهریار واسطه شده بود و مدام پیغام های ما را به هم می رساند ولی این تسلی بخش قلب زخم خورده و تنهای من نبود.وقتی سه ماه نیز گذشت و خبری از شهریار نشد حلقه نامزدی ام را پس فرستادم و به سختی سعی کردم عشق شهریار را به کلی از قلبم بیرون کنم که البته آسان نبود. حالا به صحت حرف های پدر و مادرم پی برده بودم ولی دیگر دیر شده بود چون دو عزیزترین عزیر زندگی ام را از دست داده بودم و عشق زندگی ام نیز بی رحمانه قلبم را شکسته بود.یعنی من آن قدر برای شهریار ارزش نداشتم که در این وضعیت بحرانی از کارش در خارج چشم بپوشد و در کنارم باشد تا در کنارش اندوه بی پایان خود را تا حدی فراموش کنم؟ پس تصمیم گرفتم حالا که اون آن قدر سنگدلانه و بی احساس عمل کرده بود مثل خودش شوم. پس از آن مهناز و همسرش که اجاره نشین بودند به خانه پدری مان نقل مکان کردند و فصل جدیدی از زندگی من درکنار آن ها شروع شد. شوهر خواهرم مثل یک پدر و برادر بزرگ تر به من روحیه می داد و خواهرم مثل یه مادر دلسوز و فداکار در کنارم بود تا کم کم پس از گذشت یک سال از فراق جانکاه پدر و مادرمان فکر شهریار را برای همیشه از ذهنم پاک کردم و به زندگی عادی برگشتم. به کمک شوهر خواهرم در شرکتی مشغول به کار شدم و تصمیم گرفتم هرگز دروازه قلبم را به روی یک مرد باز نکنم. صدای شهریار مرا به خود آورد:« مهرانه؟ گوشت با من است؟ هنوز پشت خط هستی؟ چرا جواب نمی دهی؟ بابت گذشته واقعا متاسفم و عذر می خواهم. البته فکر می کردم وضعیتم را درک می کنی و توقع نداشتم حلقه نامزدی ات را پس بفرستی ! باور کن وضعیت کارم به گونه ای بود که حتی یک روز هم نمی توانستم مرخصی بگیرم ولی حالا همانطور که قول داده بودم با دست پر برگشته ام و دوست دارم ببینمت نظرت چیست؟».

به زور به خود نهیب زدم که جوابی بدهم.هنوز قلبم برای شهریار می تپید پس گفتتم :«فردا بعد از تعطیل شدن شرکت محل کارم می توانم تو را ببینم». شهریار با تعجب پرسید:« شرکت؟ مگر کار می کنی؟».

چشمانم را بستم.شهریار نمی توانست حتی تصورش راهم بکند که چطور از پنج سال قبل تا به حال شرایط و وضعیت زندگی ام عوض شده بود. نمی دانست که ترک تحصیل کرده بودم. نمی دانست که مرگ خانواده ام چه ضرر به هولناکی به من وارد کرده بود. نمی دانست که به اجبار سرکار می روم تا گذشته های تلخ را فراموش کنم.نمی دانست که اثری از مهرانه شاد و با روحیه گذشته باقی نمانده است. نمی دانست که از من چیزی به جز دختری غمگین منزوی افسرده و تکیده باقی نمانده است. اوباید مرا می دید تا می فهمید که بی وفایی اش چه به روزگار من آورده است. اگر دلسوزی ها وحمایت های خواهرم و شوهرش نبود شک دارم که حتی امروز زنده باشم.اگرچه نقطه عطفی دیگر که آن هم به دنیا آمدن خواهر زاده ام یعنی خشایار بود به من امید زندگی داده بود. از وقتی خشایار به دنیا آمده بود روحیه تازه ای پیدا کرده بودم و به چشم دیگری به زندگی نگاه میکردم. هرروز صبح خودم پوشکش را عوض می کردم به او شیر می دادم و آن قدر گونه های تپل مپلش را می بوسیدم که سرخ می شد و گاهی بغض می کرد. هر روز از سرکار که به خانه بر می گشتم تنها دلخوشی ام بازی با خشایار بود. شب ها او را کنار خود می خواباندم و با نوازش مو های صاف و لختش به خواب می رفتم . مدت های زیادی بود که دیگر تصمیمی برای آینده ام مداشتم. دوباره صدای شهریار در گوشی تلفن پیچید: «مهرانه؟ چرا جوابم را نمی دهی؟ اگر مایل باشی می توانم فردا دنبالت بیایم نشانی محل کارت را بده ». نشانی محل کارم را دادم و قرار شد شهریار ساعت شش عصر دنبالم بیاید. وقتی گوشی را گذاشتم مهناز با چهره ای برافروخته در کنارم بود. اوبا لحنی دلسوزانه گفت:« مهرانه جان خواهش میکنم عاقلانه تصمیم بگیر و تسلیم احساسات نشو. تویک بار از روی احساس تصمیم گرفتی و صدمه اش را خوردی . بس نیست؟ تو الان در سنی هستی که باید سرشار از شور و نشاط زندگی باشی. ولی ببین چه به روزت آمده است؟ شهریار دوباره قلبت را می شکند وبا احساسات پاک تو بازی می کن. خوب فکر کن».مهناز این ها را گفت و به اتاق خودش رفت. حق با او بود ولی با قلبم چه باید می کردم؟روز بعد در محل کارم دل توی دلم نبود. از پشت پنجره اتاق کارم مراقب بیرون بودم. ده دقیقه مانده بود به ساعت شش که شهریار با اتومبیلی شیک از راه رسید.وقتی ساعت شش از در شرکت خارج شدم شهریار از ماشین پیاده شد و با دنیایی اشتیاق به سویم آمد ولی با دیدن چهره شکسته و گرفته من به وضوح جا خورد. سوار اتومبیلش شدم و در سکوت شهریار به سمت رستورانی راند که دوران کوتاه نامزدی مان زیاد به آنجا می رفتیم.چقدر سال ها زود کذشته بودند. چقدر روزهای عمرم را به امید بازگشت شهریار هد داده بودم.شهریار مثل گذشته بود فقط چند چروک سطحی روی پیشانی اش به چشم می خورد که نشان از سختی مار و زندگی در خارج از کشور بود. او مثل گذشته سعی داشت با چرب زبانی های خاص خودش مرا به شوق بیاورد.ولیمن هنوز هم غزادار عزیزانم بودم و نمی توانستم بی وفایی او را در بحرانی ترین دوره زندگی ام فراموش کنم. در رستوران شهریار از ماجراهای زندگی اش در خارج گفت و من در سکوت فقط شنونده بودم. اوحالا به اندازه کافی پول برای خریدن خانه و برگزاری جشن عروسی داشت ولی چه فایده؟ چیزی که درقلبم ریخته بود دیگر باز نمی گشت . با اینکه هنوز قلبا" دوستش داشتم ولی نمی توانستم دوباره به او اعتماد کنم.شهریار ستون ها و پایه های اعتماد قلبی ام را نسبت به خودش خراب کرده بود. نه او نمی توانس تکیه گاه مطمئنی برای زندگی ام باشد  و همانطور که خواهرم می گفت امکان داشت دوباره با احساسات من بازی کند. این مرتبه آن قدر عاقل شده بودم مه دست رد به سینه شهریار بزنم. وقتی سخنان شهریار تمام شد به آرامی از جای خود بلند شدم و گفتم :« من و تو برای هم ساخته نشده ایم.بهتر است هر یک به سوی سرنوشت خود برویم.فقط امیدارم با احساسات دختری دیگر بازی نکنی».این صحیح ترین تصمیم زندگی ام بود حالا احساس می کنم که با رها کردن کوله باز تلخ گذشته در گذشتها سبک شده ام و می توانم به آینده زندگی ام امیدوار باشم.تصورمی کنم شهریار هم جواب خود را گرفته باشد چون حالا مدت هاست که دیگر خبری از او ندارم.برایم دعا کنید که در زمان و مکان مناسب همسر آینده ی خود را پیدا کنم تا خوشبختی را د کنارش تجربه کنم.

سلام دوستان عزیز داستانی رو در بالا خواندید.سرگذشت واقعی است.

من با هر دوبار خواندن آن گریم گرفت.امیدوارم خوشتون اومده باشه .اگه بازم دوست داشتین که از این گونه داستان های عشقی بنویسم در نظرات خبر کنید ممنون میشم.موفق باشین.