کافی شاپ

مهتاب جلوي ميز آرايش نشست و بعد از آرايش غليضي كه كرد مانتو وشلوار جين كوتاه وتنگش را پوشيد و رروسري كه بيشتر موهايش را نمي پوشاند سر كرد  تا به پاتوق هميشگيش برود. پاتوقش كافي شاپي شيك و لوكس در غرب تهران بود.مهتاب به قول خودش براي به دام انداختن شكارهايش به آن كافي شاپ مي رفت ولي دوستانش بر اين عقيده بودند كه مهتاب خود در آن كافي شاپ شكارمي شد

مهتاب به پارگينگ آپارتمان رفت و سوار خودروي خود شد وبه طرف كافي شاپ حركت كرد.وقتي وارد كافي شاب شد گارسون كه مهتاب را مي شناخت او را به يك ميز در يك گوشه دنج راهنمائي كرد.مهتاب به اطراف نگاه كرد تا ببيند پسر به درد بخوري در كافي شاپ هست يا نه ولي هيچ يك از معدود پسراي كه در كافي شاپ بودند به مزاجش خوش نيامدند مهتاب قهوه خود را خورد و بلند شد تا آنجا را ترك كند ولي درست درهمان لحظه پسري جذاب باچشمان درشت وقدي بلند وارد كافي شاپ شد اين هماني بود كه مهتاب مي خواست.

پسر در نزديكي ميز مهتاب نشست.مهتاب با نگاهاي خاص خودش سعي مي كرد نظر پسر را به سوي خود جلب كند. مدتي بعد بلاخره پسر متوجه اش شد.نگاههاي مهتاب و پسر براي چند ثانيه در هم گره خورد ولي پسر زود سرش رو برگردوند اما بعد از آن نگاه  فكرش همش پيش مهتاب بود و هر از چند گاهي زير زيركي به او نگاه مي كرد.مهتاب به خواسته اش رسيد بود.

بعد از اينكه مدتي گذشت و مهتاب با نگاهش مقدمات كار راچيد بلند شد وبه طرف ميز پسر رفت و بهش سلام كرد و گفت اجازه هست بشينم پسر كه غافلگير شده بود با ترديد گفت البته بفرمائيد. مهتاب ننشسته دستش را به طرف پسر دراز كرد و گفت من كتي هستم. پسر كه بيشتر هول شده بود با دودلي دست مهتاب را گرفت وگفت منم متينم.متين كه براي اولين بار بود كه با همچين دختري روبرو شده بود مي ترسيد كلكي در كار باشه ولي بعد از چند دقيقه گفتگو با مهتاب نگرانيش برطرف شد واز اينكه يه تيكه خوب رو به اين آساني گير آورده بود سر از پا نمي شناخت.

متين رو به مهتاب كرد و گفت: ميل داري دو تا قهوه ديگه سفارش بدم.مهتاب لبخندي زد و گفت آره ولي مهمون من متين گفت:باشه كتي خانوم مهتاب لحن صدايش را عوض كرد و با عشوه گفت:بهم نگو كتي خانوم كتي خالي بهتره. متين با لبخند گفت:چشم كتي.

هنگام خوردن قهوه مهتاب متوجه شد متين زل زده بهش. ازش پرسيد چرا اينجوري نگام مي كني -دارم به شاهكار خدا نگاه ميكنم –همچين شاهكارم نيستم –چرا شما واقعا زيبائيد.

مهتاب باز لحن صداش را عوض كرد و گفت:بپا دهنت آب نيافته متين با اين حرف پروتر شد و گفت:اون كه خيلي وقته افتاده –پس پاشو بريم –كجا –خونه من –چرا –قهوه رو اينجا خورديم يه نوشيدني خنك هم تو خونه من مي خوريم تو اين هواي گرم تابستون مي چسبه نترس داداش ندارم خونمم مجرديه –با کمال میل راستش خيلي خيلي هوس يه نوشيدني خنك كردم.

مهتاب و متين سوار ماشين شدند به خونه مهتاب رفتند.تو راهرو آپارتمان همسايه روبرويي مهتاب گفت: باز يكي ديگه. مهتاب خواست جوابشو بدهد ولي وقتي ديد متين حرف زن را نشنيده بي خيال شد.

مهتاب و متين وارد خونه شدند. متين به حال رفت ومهتاب هم براي آوردن مشروب به آشپزخانه. بعد از خوردن مشروب مهتاب رفت لباساي راحتري بپوشه وقتي  برگشت متين داشت بيهوش ميشد دهنش از تعجب باز مونده بود مهتاب با يك لباس نيمه برهنه آمد كنار متين نشست و دستاي متين را گرفت دستای متین داغه داغ بود ولي مهتاب خونسرد بود حال متين درست مثل حال مهتاب در روزهاي اولي بود كه اين كار را شروع كرد ولي بعد از مدتي اون حال و احساس خجالت و شرم از وجود مهتاب رخت بر بست و رفت.مهتاب دستش را دراز كرد تا موهاي متين را نوازش بكنه ولي توهمين لحظه زنگ در زده شد مهتاب با ناراحتي رفت تا در را باز كنه مادرش بود.مادرش با ديدن آرايش و لباس مهتاب  با دست به صورتش زد وگفت خدا مرگم بده ابن چه وضعيه اگه پدرت بفهمه سر تو مي بره. مادرش مهتاب رو كنار زد و داخل خونه شد مهتاب هم پشت سر مادرش راه افتاد و گفت مهتاب كيه خانوم من كتيم مادرش بي توجه به حرفاي دخترش به حال رفت با ديدن متين فريادي كشيد وگفت خدا منو بكش. مادرش داد کشید  گفت خونه مستقل مي خواستي واسه همين.متين كه اوضاع رو قمر در عقرب ديد زود از خونه خارج شد. با رفتن متين مهتاب عصباني شد گفت: عجوزه عوضي چي مي خواي از جونم. مادرش باشنيدن اين حرف سيلي محكمي به زير گوشش زد مهتاب وقتي سيلي خورد كنترلش رو از دست داد و يك گلدان بزرگ برداشت و كوبيد به سر مادرش، مادرش فرياذي كشيد و در دم جان داد.مدني بعد اهالي ساختمان آمدند چند دقيقه بعد پليس آمد ومهتاب را دستگير كرد.يك ماه بعد دادگاه تشكيل شد تو اين مدت مهتاب تو مركز نگهداري از بيماران رواني به سر برد.

روز دادگاه مهتاب گاه گريه مي كرد و مي گفت من مادرمو نكشتم، من ديونه نيستم .گاه هم  مي خنديد و مي گفت من اون عجوزه را كشتم،خوب كردم كه كشتم. به همين خاطر او را از جلسه دادگاه بيرون بردند وراي داداگاه خوانده شد و مهتاب قاتل مادرش شناخته شد ولي چون طبق نظر روانشناسان پزشكي قانوني مهتاب هنگام قتل دچار جنون بوده به يك مركز نگهداري از بيمادان رواني سپرده شد.

یک ماه بعد در یک روز پائیزی مهتاب در حیاط تیمارستان روی یک نیمکت نشسته و مثل همیشه به دور دستها خیره بود که یک دفعه حالش به هم خورد. زود مهتاب رو به بیمارستان رساندند در بیمارستان معلوم شد که مهتاب حامله هست. چند ماه بعد مهتاب پسر نامشروعش را به دنیا آورد مهتاب فقط چند دقیقه توانست فرزندش را در آغوش بگیرد چون به خاطر خطری که بچه را تهدید میکرد بلافاصله بچه را از مادر جدا کردند و به یک یتیم خانه سپردند اسم پسر را سعید گذاشتند.مهتاب ۲ سال بعد از جدایی از فرزندش خودکشی کرد و به زندگی عذاب آورش خاتمه داد.ولی در یتیم خانه هر روز پسر مهتاب بزرگ و بزرگتر میشد. سعید پسر باهوشی بود که مدارج تحصیلی را به سرعت یکی بعد از دیگری طی کرد ودکترای داروسازی گرفت وبعد از مدتی با یکی همکلاسیش ازدواج کرد.زندگی سعید یک زندگی رویایی بود همه چیز داشت همسر خوب٬کار خوب٬خانه خوب٬ماشین آخرین مدل. تنها غم سعید گذشته خود و مادرش بود.از بچگی اطرافیان سعید حرفهای ضد ونقیضی در باره مادرش می زدند واین حرفها سعید رو یه شدت آزار میداد.سعید تصمیم گرفت یک بار برای همیشه به این حرفها خاتمه دهد وهمه چیز را درباره مادرش بداند.مدتها سعید از دفتر این قاضی به دفتر آن وکیل می رفت تا بتواند برای چند دقیقه پرونده مادرش را ببیند.سعید بعد از ماه ها اين طرف و آن طرف دويدن بلاخره توانست نگاهي به پرونده مادرش بيندازد. روانشناسان در پرونده مادرش اينگونه نظر داده بودند:

مهتاب كه تنها فرزند خانواده بود به خاطر اينكه به شدت احساس تنهايي ميكرد براي خودش يه خواهر خيالي ساخت به نام كتي تا همدم او باشد.مهتاب هميشه در خلوت خود  با شخصيت دوم خود كتي حرف ميزد.كتي برعكس مهتاب كه دختري مومن و آبرومند بود بي قيد بند بود و نمي خواست زير نظر پدر و مادرش باشد همين شخصيت دوم مهتاب بود كه با تهديد به خودكشي والدينش را مجبور كرد تا براي اون يك خانه مجردي بگيرند.بعد از اينكه مهتاب به خانه جديدش رفت تنهاتر شد وبيماريش روز به روز وخيمتر شد.و از آن سو چون ديگر كسي نبود مراقب مهتاب باشد كار به جاي رسيد كه مهتاب يا همان كتي هر روز و هر هفته با يك پسر دوست ميشد و حتي در اين راه دامنش را هم آلوده كرد. ولي قتل مادر مهتاب نه كار مهتاب بود نه كار كتي بلكه كار شخصيت سوم مهتاب يعني علي بود علي شخصيتي بود كه مهتاب بوجود اورده بود تا از كتي در برابر دوست پسرهايش حمايت ومراقبت كند.

سعيد بعد از خواندن پرونده از دادگاه خارج شد.چشمانش غرق در اشك بود ولي از شانسش باران شروع به باريدن كرد تا اشكهايش را هيچكس نبيند.

ما قهرمانیم

رم 0 میــلان 0؛ آغاز شروعی بزرگ.... تیم ما قهرمانه

CAMPIONI D'ITALIA


This image has been resized.Click to view original image


تموم شد؛ چه قشنگه وقتی برمی گردی و می بینی چه راه دور و درازی رو اومدی تا به این جا برسی؛ چه سختی ها و رنج هایی رو تحمل کردی؛ چه لحظات تلخی رو گذروندی و چه دقایق شیرینی رو سپری کردی؛ از شکست برابر یووه و تا بدشانسی مقابل تاتنهام خیلی اذیتمون کرد؛ از دابل کردن در دلا مادونینا تا جشن قهرمانی امشب خیلی خاطرات خوشی رو برامون تداعی کرد؛ حالا با فریادی منجلی در تاریخ فوتبال ایتالیا نوشته می شه که میلان اسکودتوی هجدهمش رو در 7 می 2011 جشن گرفت؛ اون هم در پایتخت سرزمین چکمه، شهر تاریخی رم؛ باز هم با همون پیراهن سفید معروف که روسونری اکثر جام ها را باهاش تصاحب کرده و تونسته لقب پرافتخارترین باشگاه جهان رو به خودش اختصاص بده؛ اما نباید این رو پایان کار بدونیم، بلکه یه آغازیه برای یه شروع بزرگتر؛ شروعی که نه تنها ایتالیا،بلکه اروپا و جهان رو خواهد لرزاند؛ از رئیس بزرگ تا عمو گالیانی به خاطر خریدهای خوب و کمک روحی به تیم؛ از آلگری و تاسوتی به خاطر ساختن میلان نوین و تشنه ی قهرمانی و از الکساندر مرکل تا زلاتان ایبراهیموویچ و همه ی بازیکنای میلان به خاطر بازی های خوب و شاد کردن دل هواداران... متشکریم.

Grazie Per Diciottesimo Scudetto

برای اسکودتوی 18 متشکریم

عشقولانه



بقیشو برو ادامه مطلب

ادامه نوشته

شاعری که به آبی شدن نمی رسد...

کفش هایم کو،
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شاید همۀ مردم شهر.
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیۀ سبز پتو خواب مرا می روید.
بوی هجرت می آید:
بالش من پر آواز پر چلچله هاست.
صبح خواهد شد
و به این کاسۀ آب
آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم.
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازۀ یک ابر دلم می گیرد.
وقتی از پنجره می بینم حوری
_ دختر بالغ همسایه_
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند.
چیزهایی هم هست. لحظه هایی پر اوج
(مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
باید امشب بروم،
باید امشب چمدانی را
که به اندازۀ پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفش هایم کو؟

عروسک

پولهاش داشت جور ميشد.رضای ۱۴ساله سه ماه تعطيلي رو ساله مثل يه مرد بزرگ كار كرده بود وحالا داشت مزدش رو مي گرفت. درسته اين سه ماه براي رضا طاقت فرسا بود ولي در عوض حالا مي تونست خواهرش كوچكش معصومه رو به آرزوش برسونه و اون عروسك گرونقيمت پشت ويترين رو براش بخره.

امروز ديگه اخرين روز كار بود.رضا پولهارو رو از صاحب كارش گرفت و به  خونه برگشت و معصومه رو بر داشت و به طرف مغازه اسباب فروشي رفت. صاحب مغازه معصومه رو مي شناخت چون معصومه هر روز به جلوي مغازه مي اومد و عروسك رو تماشا مي كرد. حتي چند بار صاحب مغازه كه آدم عصبي بود با عصبانيت به معصومه گفته بود ديگه جلوي مغازه نياد ولي حتي با وجود اين معصومه باز يواشكي مي اومد وعروسك رو تماشا ميكرد. معصومه عاشق اون عرسك بود.

ولي اين بار با دفعه هاي قبل فرق داشت اينبار رضا ومعصومه اومده بودند عروسك رو بخرند.رضا مثل يه پدر دست معصومه رو گرفت وبا سر بلند وارد مغازه شد و پولهارو رو به صاحب مغازه داد و از اون خواست كه عروسك رو براشون بياره.صاحب مغازه كه آدم چاقي بود در حالي كه به سختي از جاش بلند ميشد گفت همين يكي مونده بود اگه نميومديد اينم مي فروختم.

دل تو دل معصومه نبود باورش نمي شد اون داشت صاحب عروسكي ميشد كه تو روياها وخيالاتش تصورش رو مي كرد.

رضا به مغازه اسباب بازي فروشي نگاهي كرد يكي داشت براي كودك شيرخوارش اسباب بازي مي خريد يكي ديگه هم كه مثل معصومه 7 ساله به نظر مي رسيد با پدرش به وسايل نگاه مي كرد. رضا نگاهي به دستهاي تاول زدش انداخت و با خودش گفت يكي مثل اينها كه هر چي رو بخوان مي تونند تو يه چشم بهم زدن بخرند ويكي هم مثل من كه براي خريدن يه عروسك بايد سه ماه كار كنم.ولي زود خودشو با اين فكر كه خواهرش معصومه رو به آرزوش مي رسونه اروم كرد.

از سال گذشته كه پدر رضا فوت كرده بود رضا تصميم گرفته بود كه براي معصومه هم پدر باشه هم برادر . تو اين فكر ها بود كه صداي گريه يه دختر كه معلوم هم بود لوسه رضا رو به خودش آورد.دختر با گريه به باباش  مي گفت كه من اون عروسك رو مي خوام بي اختيار چشماي رضا به طرف عروسكي كه خودشون مي خواستند بخرند رفت. رضا و معصومه با چشماي پر از التماس به صاحب مغازه زل زده بودند. صاحب مغازه عروسك رو دو دستي به طرف پدر دختري كه گريه مي كرد  گرفت و عروسك رو به اون مرد داد. رضا بدون اينكه حرفي بزنه پولهارو برداشت و دست خواهرشو گرفت و از مغازه خارج شد. بغض سنگيني راه گلوشو بسته بود احساس ميكرد غرورش شكسته شده .معصومه كه برادرش رو اينطوري ديد گفت: داداش من اون عروسك رو دوست نداشتم الكي يه حرفي زدم. رضا با شنيدن اين حرف ديگه تحملش تموم شد ومعصومه رو بغل كرد ويه دل سير گريه كرد و آرزو كرد كاش هيچوقت معصومه رو به مغازه نمي آورد.

قایق

توي يه قايق كوچك يه دختر پسر بودند كه عاشقانه همديگه وقايقشونو دوست داشتند.اونها با قايق از مردابها رودها و رودخونه هاي زيادي گذشته بودند و سختي هاي زيادي رو پشت سر گذاشته بودند و حالا به در يا رسيده بودند.

تو قايق دختر و  پسر احساس خوشبختي مي كردند هر وقت پسر خسته ميشد دختر پارو ميزد و هر وقت دختر خسته ميشد پسر پارو ميزد اونها از اين همه خوشبختي شاد بودند ولي...............

ولي يه روز قايق سوراخ شد. دخترك ترسيد. پسر كه ديد دختر ترسيده دستهاي دخترك رو گرفت و گفت نترس عزيزم الان درستش ميكنم.ولي دخترك خيلي ترسيده بود و حرفها و دلداريهاي پسر اثري نداشت پسر تموم تلاششو كرد تا دخترك رو اروم كنه ولي نتونست پسر يواش يواش داشت ميفهميد كه دخترك موندني نيست.

تو همين موقع يه كشتي بزرگ و زيبا به قايق نزديك شد دخترك از كشتي كمك خواست پسرك با تمام وجود از دخترك خواست تا تو قايق بمونه ولي دخترك تصميم خودش رو گرفته بود و خواهشها و التماسهاي پسر رو نمي شنيد در اخر هم دختر سوار كشتي شد و رفت.

بعد از رفتن دختر پسر رفت و يه گوشه قايق نشست وهيچ كاري هم براي بستن سوراخ قايق نكرد پسر قايق رو بدون دخترك نمي خواست.

پس از مدتي آبي كه از اسوراخ وارد قايق ميشد تمام قايق رو پر كرد وقايق رو با پسرك غرق كرد.

مرگ

امير با ماشين به طرف خونشون ميرفت كه موبايلش زنگ زد دوستش سعيد بود امير گوشي رو برداشت وبعد از حال احوال پرسي سعيد گفت يه تيكه زديم توپ اگه نياي از دستش دادي امير مسير ماشين عوض كرد وبه طرف ادرسي كه سعيد داده بود رفت.

دوستي امير وسعيد به دوران كودكي بر مي گشت خانواده امير با اين كه فرهنگي بودند ولي امير اصلا به ديگر خواهرهشو برادراش نرفته بود .

امير بيشتر وقتشو با سعيد كه مثل خودش آدم نا اهلي بود سپري ميكرد. امير وسعيد هر كاري كه اسمشو خلاف بذاري ميكردند از زورگيري و باج گيري تا قمه كشي تازگيها هم دخترا رو مي درزديدند وبه اونا تجاوز ميكردند امروز هم سعيد يكي رو دزديده بود و به امير هم خبر داده بود.

امير به آدرسي كه سعيد داده بود رسيد وزنگ رو زد سعيد بعد از اينكه مطمئن شد امير در و باز كرد سعيد به امير گفت نميدوني چي تور زدم اگه ببيني قش مي كني امير پرسيد  تنهاي زدي؟ سعيد گفت نه با قاسم حالا هم قاسم تو اتاقه.

قاسم هم يكي ديگه از دوستاي شرور امير بود.از تو اتاق صداي جيغ يه دختر ميومد بعد از مدتي جيغها تبديل شد به هق هق گريه مدتي بعد قاسم از اتاق اومد بيرون سر تا پا عرق بود امير گفت چيه گل لگد ميكردي. قاسم گفت بابا اين دختر مثل يه اسب وحشيه ولي نگران نباشيد رامش كردم. سعيد به ميون حرف پريد گفت حالا كه رامش كردي من ميرم سوارش بشم سعيد اينو گفت وارد اتاق شد.

نيم ساعت بعد سعيد اومد بيرون امير گفت چه خبرته واسه ما هم چيزي موند سعيد گفت دل كندن از اين دخترك سخت بود حالا ميري ميبيني.

امير وارد اتاق شد يه دختر روي تخت دراز كشيده بود وسرشو فرو برده بود بين دستاشو گريه مي كرد امير گفت چي كوچولو چرا گريه ميكني اگه صبر كني چند دقيقه ديگه ميري خونتون. همين كه دختر برگشت به امير ناسزا بگه که امير و دختر هر دوشون خشكشون زد دختره خواهر امير بود.

(ادامه داستان رو در ادامه مطلب بخونید)

ادامه نوشته