همه چيز عاليست،
حتي تظاهر هاي من به خوب بودن.......
چیزی برایم نمانده است !
جز ..
یک آهِ بلند ..
و یک ..
ای کـــــــــــــــــــــاشِ بزرگ!!!
همه چيز عاليست،
حتي تظاهر هاي من به خوب بودن.......
به خانه می آیم
کفش هایت را جفت می کنم
هنوز هم شلخته ای
حتی حالا که نیستی
تو بیخیال من شده ای...!
من هم دیگر بیقرارت نمی شوم..!
آغاز "فراموشیمان" مبارک ...
و تو هم روزی پیر می شوی
اما من، پیرتر از این نخواهم شد
در لحظه ای از عمرم متوقف شدم
منتظرم بیایی
و از برابر من بگذری
زیبا، پیر شده، آراسته به نوری
که از تاریکی من دریغ کرده ای.
حال آدم خراب پرسیدن ندارد
اما .........!!!!
دستانش گرفتن دارد.
شب های اینجا آنقدر دلگیر است
که سوت های قطارهای نیمه شب....
هر آدمی را وسوسه می کند که برود
و هیچ وقت باز نگردد...
میخوآهم برآیـت تَنهــــایی رآ مَعنــی کنمـ !
در سآحِلــ کنار دریــآ ایستاده ای , هوای سَرد, صدای مـُـوج
اِنتــــظار اِنتــــــظار اِنتظـار....
بـــِ خودَتـ می آیی...
یادت می آید نه کَســـی استـــ که از پُشتــ بـَغلتــ کُند
نـَ دَستیــ که شانــــه هایتــ رآ بـگیرد
نـَ صِدآیــیـ که قشنــگــ تـَر از صدآی دریــــآ بآشـد..!.
اِسـمـ ایـن تـَنـهــآیـیــ اَستــ
حــــــســـ ــخـــوـبــــیـہ بـــہ خـــوבتــــ مــیـآے و مے بینے بـــہ کـــسے
کـــہ رهَـــآ تـــ کـــرבهـــ ، بـــב جـــوریے بهتـــ ظـلمـــکـــرבهــ ،
בیگـِــہ نـَــہ
نـــیازے בآرے و نـَــہ احســـاســـے ...
وَلـَــــے اوـטּ از بـــے تو بـــوבטּ مـــیمیـــره ..
یـِک لـیوآن بـغــض و یـِـک مـشت قـرص خـوآب آور!
دلـم کـه مـرده است ..
بــگذآر ایـن چ ــشم هـارآ هـم خـوآب ڪـنم!
خـسته ام از بـس ڪه دیدمـش و مـرا نـدید،
ـاز بـس ڪه خوآستـمــش ـو مـرا نـخـوآست،