-چطور تونستسي همچين چيزي  رو ازم بخواي؟

-مگه من چي خواستم؟

-اگه يكي به خواهرت همچين چيزي رو بگه چيكار ميكني؟

-تو خواهر من نيستي قراره همسرم بشي.

رويا زد زير گريه و گفت:ازت انتظار نداشتم.

مجيد گفت:چرا گريه مي كني خواسته من يه خواسته عاديه.

-اين كار اسمش هوسه، هوسم عشق رو از بين مي بره.

-نه هوس عشق رو از بين نمي بره اگه هوس نبود عشقی هم به وجود نمی آمد.

-اگه جوابم منفي باشه چيكار ميكني؟

-راهمون از هم جدا ميشه.

رويا وقتي گوشي رو گذاشت از شدت ناراحتي و عصبانيت داشت مي تركيد.انتظار نداشت مجيد همچين چيزي ازش بخواد.ازيك طرف مي ترسيد مجيد كه ديوانه وار عاشقش بود رو از دست بده واز يك طرف تن دادن به خواسته مجيد براش غير ممكن بود.مجيد سرسختانه پاي پيشنهادش بود. و رويا سر دو راهي دشواري قرار داشت.

داستان بر مي گشت به دو روز قبل، دو روز قبل مجيد به رويا نامه اي نوشته بود كه با تمام نامه هاي كه به هم داده بودند فرق داشت. مجيد از رويا خواسته بود يه بوسه بهش بده.

مجيد قبل از نوشتن اين نامه تمام جوانب كار رو سنجيده بود و مي دونست كه اين پيشنهاد مي تونه به قيمت از دست دادن عشقش تموم بشه ولي باز نامه رو نوشت.

دو روز از روزي كه مجيد با رويا تلفني حرف زده بود گذشت ودراين مدت هيچكدوم به هم زنگ نزدند. بعد از دو روز مجيد گوشي رو بر داشت و به رويا زنگ زد و باهاش اتمام حجت كرد و از رويا خواست تا فردا تصميمش رو بگيره.

مجيد مي ترسيد كه رويا رو از دست بده بارها تصميم گرفت بود زنگ بزنه و ازش معذرت بخواد ولي بعد منصرف شده بود. مجيد مي خواست كاري رو كه شروع كرده بود تمام كنه.

شب شد رويا نمي تونست بخوابه سر دو راهي جانكاهي بود.نه مي تونست از عشق ۵ ساله اش بگذره ونه ميتونست دامنشو آلوده كنه.بيقرار بود نمي تونست چكار بايد بكنه.ولي چاره اي نبود بايد ازيكي مي گذشت يا مجيد يا پاك ماندن.رويا مدتها با خودش كلنجار رفت وبلاخره تصميمش رو گرفت.

اون شب مجيد هم تا نيمه هاي شب بيدار بود.وبه فكر جواب رويا بود.دائم به اين فكر مي كرد كه رويا بهش چي خواهد گفت.

فردا صبح رويا به سختي از تخت خواب بيرون آمد. شب اصلا نتونسته بود بخوابه به ساعت نگاه كرد.هنوز چند ساعتی تا زنگ زدن مجيد مونده بود.قرار بود مجيد ساعت  دو بهش زنگ بزنه.

ثانيه ها ودقيقه ها رفتند و رفتند و به ساعت دو رسيدند.

درست سر ساعت دو گوشي رويا زنگ خورد خودش بود با دستاني لرزان گوشي رو بر داشت.رويا و مجيد دو سه ساعت درباره پيشنهاد مجيد حرف زدند و بلاخره به توافق رسيدند.

مجيد ناباورانه  گوشي رو گذاشت روي ميز باورش نميشد جواب رويا مثبت باشه. باورش سخت بود دختري كه به نجابت شهره بود تن به خواسته مجيد بده.قرار مجيد و رويا دو روز ديگه بود.

اون دو روز براي مجيد به درازي دو سال بود.مجيد بی صبرانه منتظر روز قرار بود. با تمام سختي مجيد اون دو روز رو گذراند.

صبح ساعت 6 مجيد از تخت خواب پائين آمد.شب حتي يه ثانيه هم چشم رو هم نگذاشته بود.قرار بود ساعت 7 كه رويا به مدرسه مي رفت دريه كوچه خلوت مجيد رويا رو ببوسه.مجيد زودتر از موعود به كوچه رفت مدتي بعد رويا رو از دور ديد كه داره بهش نزديك ميشه. رويا وقتي به كنار مجيد رسيد ايستاد مجيد به چشمهاي رويا نگاه كرد. از خشمي كه در چشمانش بود ترسيد مدتي به سكوت گذشت، مدتي بعد مجيد صورتشو به صورت رويا نزديك كرد. مجید نفسهاي داغ رويا رو روي صورتش حس مي كرد.قلبش به شدت ميزد تو عالم ديگري بود. مجيد چشمانش رو بست ولي درست تو همین زمان دست رویا خوابید زیر گوش مجید رویا یه سیلی به صورت مجید زد وبا نفرت رو برگرودوند رفت.مجید هم هاج واج رفتن رویا رو تماشا کرد.

وقتي رويا از كوچه خارج شد مجيد از خوشحالي بالا پريد وفرياد خوشحالي سر داد .رويا در امتحاني كه مجيد براش ترتيب داده بود قبول شده بود.مجيد با تمام وجود گفت: خدا متشكرم به خاطر عشق پاكي كه به من دادي.

مجيد در حالي كه شاد خندان به طرف خانه برمي گشت به فكر راهي بود كه بتونه با رويا آشتي كنه.

عشق پاك/مجموعه داستانهاي متفاوت-سياهنويس