آنقدر دلم گرفته که نمیدانم
به کجا بزنم تا فقط برای لحظه ای
این فکر و خیال مرا رها کند
اگر بگویم نمیخواهم فکرت را
وقتی خودت را ندارم
به که باید بگویم
دستانم
نگاهم
و
قلبم
زمستانی شده ام
که انتظار هیچ بهاری را نمی کشد...
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند
باد می آمد...
از همان جای قبلی...
کاش میشد آخر اسمت نقطه گذاشت تا.!
دیگر شروع نشوی.....
کاش میشد فریاد بزنم: "پایان"...
دلم خیلی گرفته.....
اینجا نمیتوان به کسی نزدیک شد!
آدمها از دور دوست داشتنی ترند..........
ایستاده ام و انتظارت را میکشم
نشانی از آمدنت نیست
به خوابم بیا و بگو
بمانم یا بروم؟
خدا از آسمان به زمین بیاد ،
اشک هایم را پاک کند، دستم را بگیرد و
بگوید: اینجا آدما اذیتت می کنن ؟!!!
بـــیـــــــا بـــریـــــــــــــــــم ...
خــُـدایــآ
دسـتـتــ را از روے space بـردار !
........
بــس نـیستــ این همه فـآصِـلـ ه !
دلم گاهی میگیــــرد،
گاهی میســــوزد،
گاهی تنگــــ میشود و حتی گاهی...
. . .
گاهی نه،
خیلیـــــ وقتها میشکند،
خیلی وقتــــها دلم شِکَـ سْـ ته
امٌا هنوز میتَپـَـ ـــــد ...
آشق !
از این به بعد اینگونه بنویسید ! چون همیشه سرش کلاه می رود . . .
من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم چه قدر تو ماهی
تو میگی اول راهی
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمیشه
من می گم خیلی غریبم
تو میگی نده فریبم
من میگم خوابت رو دیدم
تو میگی دیگه بریدم
من می گم هدف وصاله
تو ولی میگی محاله
من میگم یه عمره سوختم
تو میگی قلبم رو دوختم
من میگم چشمات و وا کن
تو میگی من و رها کن
من میگم خیلی دیوونم
تو میگی آره می دونم
من میگم دلم شکسته ست
تو میگی خوب میشه خسته ست
من میگم بشین کنارم
تو میگی دوستت ندارم
من میگم بهم نظر کن
تو ولی میگی سفر کن
من میگم واسم دعا کن
تو میگی نذر رضا کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم واست می میرم
تو میگی نمی پذیرم
من میگم شدم فراموش؟
تو میگی نه ، رفتم از هوش
من میگم که رفتم از یاد ؟
تو میگی نه مرده فرهاد
من میگم باز شدی حیروون ؟
تو میگی بیچاره مجنون
من میگم ازم بریدی ؟
تو می پرسی نا امیدی ؟
من میگم واسم عزیزی
تو میگی زبون میریزی؟
من میگم تو خیلی نازی
تو میگی غرق نیازی
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
من میگم کردم تعجب
تو میگی دیگه بگو خب
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم دل تو رفته
تو میگی هفت روزه هفته
من میگم راه تو دوره
تو میگی چاره عبوره
من میگم می خوام بشم گم
تو میگی حرفای مردم ؟
من میگم نگذری ساده ؟
تو میگی آدم زیاده
من میگم دل به تو بستن ؟
تو میگی اینقده هستن
من میگم تنهام میذاری ؟
تو میگی طاقت نداری ؟
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم اهل بهشتی
تو میگی چه سرنوشتی
من میگم تو بی گناهی
تو میگی چه اشتباهی
من میگم که غرق دردم
تو میگی می خوام بگردم
من میگم چیزی می خواستی ؟
تو میگی تشنمه راستی
من میگم از غم آبه
تو میگی دلم کبابه
من می گم برو کنارش
تو میگی رفت پیش یارش
من میگم با تو چیکار کرد ؟
تو میگی کشت و فرار کرد
من میگم چیزی گذاشته ؟
تو میگی دو خط نوشته
من میگم بختش سیاهه
تو میگی اون بی گناهه
من میگم رفته که حالا
تو می گی مونده خیالا
من میگم می آد یه روزی
تو میگی داری می سوزی
من میگم رنگت چه زرده
تو می پرسی بر میگرده ؟
من میگم بیاد الهی
تو میگی که خیلی ماهی
من میگم ماهت سفر کرد
تو میگی تو رو خبر کرد ؟
من میگم هر کی با ماهش
تو میگی بار گناهش؟
من میگم تو بی وفایی
تو میگی بریم یه جایی
من میگم دلم اسیره
تو میگی نه خیلی دیره
من میگم خدا بزرگه
تو میگی زندگی گرگه
من میگم عاشق پرنده ست
تو میگی معشوق برنده ست
من میگم به روزها شک کن
تو میگی بهم کمک کن
من میگم خدانگهدار
تو میگی تا چی بخواد یار
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
وقتـــی مــــــرا " شمــــا " خطابــ میکنی!
یا اقای .......
منــــی که تـا دیــــروز عـــــــــــزیز دلـتــــــــ . بودم
درد دارد ،
درد . .
وای که چه زیبا کام میدهد...
این نو عروس هر شب تنهایی هایم...
لباس سپیدش را تا صبح برایم می سوزاند...
و من تا صبح بر لبانش بوسه می زنم...
چه لذتی می بریم از این همخوابگی...
او از جان مایه می گذارد و...
من از عمر...
هر دو می سوزیم به پای هم.
سیگار می کشم ،
یعنی برای دیدن خورشید روز نو
میل ام نمی کشد ...
سیگار میکشم
یعنی سکوت من از شب
تاریک تر شده ..
راه عبور من از تو
باریک تر شده ...
سیگار میکشم ،
یعنی نه عاشقم و نه تنها
اما گسسته ام ...
سیگار میکشم
یعنی هنوز حس میکنم که باز
راهیست سوی تو ...
از پشت ویرانه های تخیل ، از پشت قصه ها ...
از دوردست نگاه کودکان ، وقتی که می دوند ،
سوی شکوه و طراوت یک لحظه زندگی ...
سیگار میکشم
یعنی که در تمام غزل ها
من می نوشتمت ،
اما دگر نه من آنم ، نه تو سرود من
سیگار های من ، تنها رفیق لحظه سردی که می روی
بی تو نشسته ام ... اینجا کنار آتش سرد وجود خویش ...
آتش کشیدی و اکنون خاکسترم به جاست...
سيگار زیر لب....
دودی غلیظ..
ریه ام بی تقصیر است
...دارد تاوان
ندانم کاری طبقه پایینیش اش را پس میدهد...
سيگار ميکشم تا دود کنم خیال بودنش را...
تا سیاه کم دوران زجرم را....
زندگی بی رحم است....
زندگی لحظه به لحظه شده است...
زندگی شوق ندارد دیگر...
زندگی کام ...
زندگی کام به کام سيگار...
لباس هایم که تنگ می شد می بخشیدم به این و آن ولی دل تنگم را ، حالا چه کسی می خواهد !؟
حــالـــتِ فـــوق الــعــاده اعــــلام شـــده اســـت ...
بـیـــش از حــد مـجـــــاز
دلـتـنـگــــــ شــــده ام . . .
بلندتر بخند
جدی نگیر افتادن هایم را
تلو تلو خوردن هایم را
و این کلاهی که به سرم زار می زند
بخند
بلندتر بخند
دلقک شده ام که بخندانمت...
دلمـــ ، کار دست است...
خودم بافتمش!
تارش از سکوتــــــــ
پودش از تنهاییـــــــ
همین است که خریدار ندارد!
میخندم ... دیگرتب هم ندارم
داغ هم نیستم
ب یاد ِ تو هم نیستم
سرد شده ام .. سرد ِ ســــــرد
شاید دق کرده ام .. کسی چه میداند؟
شب رفتنت
شب رفتنت عزیزم ٬ هرگز از یادم نمیره واسه هر کسی که میگم قصشو ٬ آتیش میگیره دل من یه دریا خون بود ٬ چشم تو یه دنیا تردید آخرین لحظه نگاهت غصه داشت ٬ باز ولی خندید شب رفتنت یه ماهی ٬ توی خشکی رفت و جون داد زلزله خیلی دل ها رو ٬ اون شب از غصه تکون داد غم ها اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن پا به پام عکسای نازت ٬ اومدن تا صبح نشستن تو چرا از اینجا رفتی ؟ تو که مثل قصه هایی گله ام از چه چیزی باشه ؟ نه بدی ٬ نه بی وفایی شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر نقره اشکای من شد ٬ دور گردنت یه زنجیر شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن قحطی سفیدی ها بود همه انگار مشکی بودن شب رفتنت که رفتی ٬ گفتی دیگه چاره ای نیست دیدم اون بالاها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست شب رفتن تو یاس ها دلمو دلداری دادن اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که ٬ زیادن بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت من تا میخواستم ببارم ٬ هر کسی میدید نمیذاشت شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت اون که واسم همه چی بود آره تنها یادگارت سرنوشت ما یه میدون ٬ زندگی اما یه بازی پیش اسم ما نوشتن : حقته باید ببازی شب رفتن تو خوندن همه واسه من لالایی یکی میگفت که غریبی ٬ یکی میگفت بی وفایی شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن آشناها برای زخم وا شدم مرهم آوردن شب رفتن تو تسبیح از دست گلدون ها افتاد قلب آرزو هام انگار واسه ی همیشه وایساد شب رفتن تو غربت ٬ جای اونجا ٬ اینجا پیچید دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید شب رفتن تو دیدم ٬ یکی از قناری ها مرد فرداش اما دست قسمت اون یکیشم با خودش برد شب رفتن تو چشمات راس راسی چه برقی داشتن این همه آدم ٬ چرا من ؟ پس با من چه فرقی داشتن شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن ٬ لب طاقچه شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن پیش شاعرا که دائم از مسافر مینویسن شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت هیچ زمان روشن نمیشه واسه کسی چراغت شب رفتن تو دیدم ٬ خیلی غمای شاعر روی شیشمون نوشتم ٬ میشینم به پات مسافر برو تا همه بدونن ٬ سفر هم اینقدا بد نیست واسه گفتن از تو اما هیچ کی شاعری بلد نیست
قطعاً بعد از " تــــو "
هیچ چیز قصد ِ گذشتن ندآرد ,,
زمآن ک جآی ِ خود دآرد ! ..
گاهي وقتا حس اخرين بيسكويت مونده تو بسته رو دارم
تنها و خرد شده . . .!
مـــــرا ڪہ هـیـچ مـقـصـدے بـه نـامـم
و هـیـچ چـشـمـے در انـتـظـارم نـیـسـت را
بـبـخـشـیـد /.
ڪہ بـا بـودنـم تـرافـیـڪ ڪـــرده ام ×
چه قدر خوب میشد اگر
... یك بار
... فقط یك بار
... آسمان به زمین بیاید
... تا وقتی
... اشك میریزم
: نگویند
مگر آسمان به زمین آمده ؟؟؟؟
فاصله
یا
تو
چه فرقی می کند ؟
هر دو مرا یاد یک چیز می اندازند
تنهایی
که در این سه واژه کوتاه:
او دوستم ندارد
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
پنج وارونه چه معنا دارد...

این روزها اگر خون هم گریه کنی
عمق همدردی دیگران با تو یک کلمه است:
آخی...
وقتے سهـــم ِ مـטּ از تمـآم ِ ایـטּ روزهــآ
" نبودنت " بآشـد ,,
نـَحس است روزهـ ـآیـم .
من و ته سيگار و پنجره نيمه باز
ماند ه ايم که کدام يک براي سقوط مناسب تريم؟

بین نام من و تو
اندکی فاصله است
بین دست من و تو
فاصله بسیار است
بین احساس من و تو اما
ذره ای فاصله نیست
درک این جمله مرا می گوید:
می توان در گذر از سختی ها
یاوری را حس کرد
مطمئن بود و یقین پیدا کرد
که اگر فاصله را برداریم
من و تو
یک نفریم...
خداوندا
از بچگی به من آموختندهمه را دوست بدار
حال که بزرگ شده ام
و
کسی را دوست می دارم
می گویند:
فراموشش کن
ماندن، سنگ بودن است و رفتن، رود بودن .
بنگر که سنگ بودن به کجا می رسد جز خاک شدن ،
و رود بودن به کجا می رود جز دریا شدن ...

خــودَم قَبـــول دارم کـــهنه شـــده ام
آنـــقدر کــهنه
کــه می شــوَد
رویِ گَرد و خـــاک تَنـــَم یــادگــاری نــوشت
خیالی نیست تو هم بنویس و برو... !!!
.
.
.
" ۱۰۰ بـار اگــر شکـسـتـی بـاز آی "
رفتـــــی ...؟؟؟
به ســلامــت . . .
دعامان کرد که:
«دوستانم هرکجا هستند
روزهاشان پرتقالی باد!»*
امّا چرا سهم من شد
پرتقال خونی!
آدمها نه دروغ می گویند
نه زیر حرفشان می زنند
اگرچیزی می گویند
... صرفا احساسشان درهمان لحظه ست
نباید رویش حساب کرد.....
باران که می بارد
تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می گویم:
من تنها نیستم, تنها منتظرم!!
دستانت را برایم مشت میکنی
میپرسی: گل یا پوچ ؟
در دلم میگویم :
دستهای تو ......
نیستیم ....
به دنیا می آییم ،
عکس یک نفره می گیریم !
بزرگ می شویم ،
عکس دو نفره می گیریم !
پیر می شویم ،
... عکس یک نفره می گیریم ...
و بعد دوباره باز نیستیم ...










یه روزایی واسه خودم کسی بودم نه اینکه فک کنی خودشیفتم ها نه واسه این میگم کسی بودم که وقتی صدام میزد و میگفتم جونم حس میکرد خوشبخت ترین آدم زمینه خودش بهم گفت تو همه چیزمی بدون تو نمیتونم واسه اینه که میگم واسه خودم کسی بودم ولی حالا.......من گم شدم