بگذار کسی نداند

که چگونه من به جای

نوازش شدن،

بوسیده شدن،

گَزیده شدم...

...


حال آدم خراب پرسیدن ندارد

اما .........!!!!

دستانش گرفتن دارد.


این روزها که میگذرد !..
چیزی برایم نمانده است !
جز ..
یک آهِ بلند ..
و یک ..
ای کـــــــــــــــــــــاشِ بزرگ!!!


شاید برای تو
فراوان باشند کسانی که
اندازه من دوستت دارند
اما برای من ...
کم که هیچ !
وجود ندارد کسی که اندازه ی " تو "
دوستش داشته باشم .


شاید آرام تـر می شدم

فقـط و فقــط …

اگر می فهمیدی ،

حرفهایم به همین راحتــی که می خوانی

نوشته نشده اند !!!


شب های اینجا آنقدر دلگیر است

که سوت های قطارهای نیمه شب....

هر آدمی را وسوسه می کند که برود

و هیچ وقت باز نگردد...


بیـــهوده ورق می خورنــــــــد
 
تقویـــــــــم هــــای ِ جهــــــــــان ؛ 
 
روزهــــای ِ من ، همه یک روزند ... 
 
شنبــــه هایی که فقـــط 
 
پیشوندشــــــان عوض می شـــــود!!...


میخوآهم برآیـت تَنهــــایی رآ مَعنــی کنمـ !

در سآحِلــ کنار دریــآ ایستاده ای , هوای سَرد, صدای مـُـوج

اِنتــــظار اِنتــــــظار اِنتظـار....

بـــِ خودَتـ می آیی...

یادت می آید نه کَســـی استـــ که از پُشتــ بـَغلتــ کُند

نـَ دَستیــ که شانــــه هایتــ رآ بـگیرد

نـَ صِدآیــیـ که قشنــگــ تـَر از صدآی دریــــآ بآشـد..!.

اِسـمـ ایـن تـَنـهــآیـیــ اَستــ


حــــــســـ ــخـــوـبــــیـہ بـــہ خـــوבتــــ مــیـآے و مے بینے بـــہ کـــسے

کـــہ رهَـــآ تـــ کـــرבهـــ ، بـــב جـــوریے بهتـــ ظـلمـــکـــرבهــ ،

בیگـِــہ نـَــہ

نـــیازے בآرے و نـَــہ احســـاســـے ...

وَلـَــــے اوـטּ از بـــے تو بـــوבטּ مـــیمیـــره ..



یـِک لـیوآن بـغــض و یـِـک مـشت قـرص خـوآب آور!

دلـم کـه مـرده است ..

بــگذآر ایـن چ ــشم هـارآ هـم خـوآب ڪـنم!

خـسته ام از بـس ڪه دیدمـش و مـرا نـدید،

ـاز بـس ڪه خوآستـمــش ـو مـرا نـخـوآست،


نیازم، نه دیگر آغوشت است ، نه دستانت،
نه موی سیاه ، نه چشم خمارت و نه دیگر هیچ ،
با یک فنجان سکوت تلخ ،
فرو مى برم حماقتم را که دوستت داشتم....!!!!


امشب از عشقت انصراف میدهم !

 سخت است دوست داشتن تو

خسته ام !!!

می خواهم کمی استراحت کنم

شاید فردا دوباره عاشقت شدم .


دلم میخواست
با جادویی
خوابت را ببینم
نه که در خواب ببینمت
بلکه راهی داشتم
به دنیای رویای تو
تا ببینم تو هم آیا
خواب مرا می بینی؟


گـل یا پــوچ؟

دستتــــــ را باز نکن، حســم را تباه مکــن

بگذار فقط تصــــــور کنم .....

که در دستانتــــ

برایـــم کمی عشق پنهـــان است ..


مـــن قصــــه با تــــو بودن را ...
تا ابـد اینگـــــونه آغـاز میکنـم :

یکــــی بـــود ،
هــــنوزم هســــت !
خــــدایا همیــــشه باشــــد .................................


آن روزها که با تو بودن برایم آرزو بود
تمام شد !
امروز با تو بودن
یا نبودن فرقی ندارد...
سیگار باشد یک خیابان و برگهای زرد پاییزی...
من میروم تا دود کنم هستی ام را ....!!!

باران

زمانی زیباست

که تو باشی من باشم

با یک عالمه کوچه های پاییزی

وقتی نیستی می خواهم چکار باران ببارد

یا بهتر است بگویم؛

آسمان روی زخمم

نمک بپاشد!!


دلــــم به حال “مــا” می سوزد ، که “من و تو”

خیلی وقت است تنهایش گذاشته ایم . . .


تو شاید نمیدانی...
شاید نمیدانی ظرفیت من کم است برای این همه درد....
ولی من خودم را خوب میشناسم
یک روز بیخیال همه خواستنها میشوم
بیخیال همه دلتنگیها
بیخیال همه دلبستگیها
بیخیال همه پشیمانی ها
بیخیال تو
بیخیال حتی خودم
و برای همیشه میروم....


ﺍﺳﻢ ﻫﺮ ﺣﺲ ﻻﻣﺼﺒﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ٬ﺩﻭست ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻧﮕﺬﺍﺭ ...
ﻋﺸﻖ ﻧﮕﺬﺍﺭ !!!
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ
ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺷﯽ٬ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﺩﺭ ﺍﻓﺘﻀﺎﺡ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﻫﻢ ﺩﯾﺪ ٬ﺩﺭ ﺍﻓﺘﻀﺎﺡ ﺗﺮﯾﻦ ﺣﺎﻟﺖِ ﻇﺎﻫﺮﯼ ٬
ﺩﺭ ﻧﺎﺟﻮﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﺷﺮﺍﯾﻂِ ﺭﻭﺣﯽ ٬ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺳﺘﺖ را محکم ﺑﮕﯿﺮﺩ ،
سایه اش را بودنش را
لحظه لحظه ،نفس نفس ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ، ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮِ ﺧﻮﺩِ ﻟﻌﻨﺘﯽﺍﺕ
ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ...
ﻧﻪ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ...
ﻧﻪ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﮐﻤﺘﺮ ...


روزی می آید

ناگهان روزی می آید

که سنگینی رد پاهایم را

در درونت حس می کنی

رد پاهایی که دور می شوند...

و این سنگینی

از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود


بی‌ حوصله‌
بی‌ حرف و رمق
به گوشه‌ای از خودم
پرت شده ام!


دروغ چرا . . . ؟!

 

درونم غوغاست ، ساده میشکنم . . .!

 

با یک تلنگر کوچک ، اینگونه نبودم ،

 

شدم . . .


خسته که باشی تنها چیزی که برایت می ماند
نـــگاه کردن است...
مـن در مقابل همه ی دنیا تنها نگاه میکنم!
و لبـخند میزنم!
هیچکس نمیداند در من چه میگذرد
و همیـن بـرای لبخنـــد زدنـم کافیست...


هنوز هیچ کس قانعم نکرده

کدام سوی در ایستادن

پشتِ در ماندن است....!


تو را من “تو” کردم
وگرنه “او” هم زیادت است
پس اینقدر برایم ،,شما نکن…


دلم یک کوچه می خواهد...

بی بن بست... وبارانی نم نم...

ویک خدا... که کمی باهم راه برویم...

همین!!!

دلم کفش نمیخواهد... پاپوشی از چمن میخواهد...
...
دلم باران میخواهد... دلم هیاهو نمی خواهد...

می خواهد اندکی با سکوت و نسیم و باران قدم بزند...

همین!


رآه ڪـﮧ میــروـے ...

عَقــَـبــــ مےـمــآنــَـم...

نــَـﮧ بــَـراے اینـڪـﮧ نــَـخـوآهــَـم بــآ تـــ♥ــو هــَـمـ قـــَـدَم بـآشـَـم ...

مـےـخـوآهــَم پــآ جـآےِ پــآهــآیــَـتــــ بـگــُـذآرَـم...

مـےـخـوآهــَـم مـُـرآقـبـَـتــــ بـآشــَـم ...
...
مـےـخـوآهــَـم رَدِ پـآیـَـتـــ رآ هیــچ خیـآبـآنـے در آغـوشــ نـڪِـشـَــد...

تـــ♥ــو فــَـقـَـط بــَــراے مـَنـــے


تنهایی تنبیهی است


برای روزهای دوست داشتن تو...!


دیر باریدی باران




دیر.....

...



من مدتهاست درحجم نبودن کسی خشکیدم!