پیله ی خود تا گشودم بال پروازم بسوخت

در بهار سینه ام سودای آوازم بسوخت

بشنو از نی!آشنا، نالیدن جانسوز را

در دل شبهای تیره ماه دمسازم بسوخت

خوشدلی کردم برای پر کشیدن سوی دوست

در سفر ویران شدم حرف سرآغازم بسوخت

بس که همچون باد سرگردان کوی و برزنم

در میان لحظه ها جان سرافرازم بسوخت

دیده ام محو تماشای وجود عشق بود

ای دریغا چشمهای مست و غمازم بسوخت

من که بودم راوی دلدادگان باغ شب

در سکوت بی کران افسانه پردازم بسوخت

سِرٌ دل را با که گویم در سرای بی کسی

درتن بی روح شبها شمع همرازم بسوخت

درد دلهای نگارین همدمی خواهد چو آب

از غم تنهایی من اشک بی سازم بسوخت