خسته ام...
خسته ام از خلوت هاي ناگهاني
از بغض هاي نفس
گير
...
...
از چشم هاي هميشه باراني
خسته
ام....
از خنده هايي كه نقش ميبنند به زور
از دلتنگي هاي
ناخوانده
از آرزوهايي كه يك به يك رفته اند به گور
خسته
ام....
از دلي كه ديري نيست چند سال پيرتر شده
از جواني كه بي هيچ شد
پوچ
از كاغذهايي كه هر شب پاره يا تر شده
خسته ام....
از اين
روزهايي كه طعم بي حوصلگي ميدهند
از نفس هاي سينه سوز
از آه هايي كه
مرا به اوج غم ميبرند
خسته ام خسته
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۱۵ ب.ظ توسط آریا
|
یه روزایی واسه خودم کسی بودم نه اینکه فک کنی خودشیفتم ها نه واسه این میگم کسی بودم که وقتی صدام میزد و میگفتم جونم حس میکرد خوشبخت ترین آدم زمینه خودش بهم گفت تو همه چیزمی بدون تو نمیتونم واسه اینه که میگم واسه خودم کسی بودم ولی حالا.......من گم شدم