خدایا منو میبینی؟من همون پسرکوچولوی توئم همون که هرکار میخواست بکنه اول به تو میگفت و ازت اجازه میگرفت و تو همیشه با مهربونی جوابش رو میدادی یادته؟؟؟یادته چقدر باهم دوست بودیم همیشه کنار هم بودیم هروقت تنها بودم دستم رومیگرفتی و باهام حرف میزدی میگفتی غصه نخور خودم درستش میکنم.چرا وقتی بزرگ شدم دستمو ول کردی؟چرا گذاشتی این راه اشتباه رو برم؟؟؟میدونم خیلی بهت بدی کردم و دیگه دوسم نداری دیگه برات اون پسرکوچولوی پاک نیستم که هرچیزی ازت میخواست قبول میکردی ولی الان بهت نیاز دارم چرا دوباره دستامونمیگیری؟؟؟