خدایا منو
میبینی؟من همون پسرکوچولوی توئم همون که هرکار میخواست بکنه اول به تو
میگفت و ازت اجازه میگرفت و تو همیشه با مهربونی جوابش رو میدادی
یادته؟؟؟یادته چقدر باهم دوست بودیم همیشه کنار هم بودیم هروقت تنها
بودم دستم رومیگرفتی و باهام حرف میزدی میگفتی غصه نخور خودم درستش
میکنم.چرا وقتی بزرگ شدم دستمو ول کردی؟چرا گذاشتی این راه اشتباه رو
برم؟؟؟میدونم خیلی بهت بدی کردم و دیگه دوسم نداری دیگه برات اون
پسرکوچولوی پاک نیستم که هرچیزی ازت میخواست قبول میکردی ولی الان بهت
نیاز دارم چرا دوباره دستامونمیگیری؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه ۳ آبان ۱۳۹۰ ساعت ۴:۱۶ ب.ظ توسط آریا
|
یه روزایی واسه خودم کسی بودم نه اینکه فک کنی خودشیفتم ها نه واسه این میگم کسی بودم که وقتی صدام میزد و میگفتم جونم حس میکرد خوشبخت ترین آدم زمینه خودش بهم گفت تو همه چیزمی بدون تو نمیتونم واسه اینه که میگم واسه خودم کسی بودم ولی حالا.......من گم شدم