نمیـدانـ ـد ...!
کـه قـهـقه مـیزنم
؛
تا صـدای عشـق بازی اش با دیگـری را نشـنوم ...!
هـی تـ ـو ... !
من
ناراحـتـ ـم ؛
امـ ـا نه بـرای تو !
بـرای رویـ ـاهایـم که امشـب آن هـا را
در گورستـان خوابـاندم....
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۵۳ ق.ظ توسط آریا
|
یه روزایی واسه خودم کسی بودم نه اینکه فک کنی خودشیفتم ها نه واسه این میگم کسی بودم که وقتی صدام میزد و میگفتم جونم حس میکرد خوشبخت ترین آدم زمینه خودش بهم گفت تو همه چیزمی بدون تو نمیتونم واسه اینه که میگم واسه خودم کسی بودم ولی حالا.......من گم شدم