لحضه مرگ
لحضه مرگ
تنهای تنها
فکری در سرم نیست
گویی خالی شدم
خالی از چه؟
نمی دانم شاید مرده ام
ولی این صداها چیست ؟
کسی صدایم می زند
ولی نمی توانم سخن گویم
گویی فقط من او را می بینم
در کنارم ایستاده مراصدا می زند
هرچه به او اشاره می کنم مرا نمی بیند
خود را برسر قبری احساس کردم
از وحشت بر جای خودم خشکیدم
عکس و نام خودم بر روی سنگ قبر بود
فهمیدم که مرده ام
گیج بودم ، صدای ناله کسی می آمد
صدایش آشنا بود
مادرم بود
فقط مادرم بود که از ته قلبش اشک می ریخت
از گریه او گریه ام گرفت
در کنار او نشستم
نه صدایم را می شنید و نه مرا می دید
از دیدنش سیر نمی شدم
صدایی آمد ، گفت زمانت به سر آمده
گفتم زمان چه؟
گفت زمان خداحافظی
ناگهان وجود خود را درآتش دیدم
فهمیدم که عذابم شروع شده
و این بود عاقبت گناهانم
در آنجا بود که فهمیدم مرگی نیز وجود دارد
ولی افسوس که دیر بود...
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۵۹ ق.ظ توسط آریا
|
یه روزایی واسه خودم کسی بودم نه اینکه فک کنی خودشیفتم ها نه واسه این میگم کسی بودم که وقتی صدام میزد و میگفتم جونم حس میکرد خوشبخت ترین آدم زمینه خودش بهم گفت تو همه چیزمی بدون تو نمیتونم واسه اینه که میگم واسه خودم کسی بودم ولی حالا.......من گم شدم