نمي دانم چرا حرفي براي گفتنم نيست

نمي دانم چرا خاموش هستم

به هر جا پا نهادم عشق افروخت

 ولي افسوس من در خود شكستم

 سلام ای آسمان

گرم خورشيد نشو از من دلسرد

من بر جاي هستم

اگر نوري درون چشم من نيست

ولي در آسمان آرام نشستم

سلام اي كوه  پر اميد خاموش

صدايت تاابد پيچيده در گوش!

من و تو از نژاد سبزه زاريم

من و تو از ديار حرف آزاد

من تو از ديار گرم آغوش

تو در آغوش بادآرام گرفته منم پا بسته در آغوش نورم

تو سرشار از فريب صد نگاهي و من بي مرز تا لبخند دورم

سلام اي موج . من يك كوه نورم

مرا در بسترت آواره گردان

تو از من نور بستان من ز توعشق.که شاید تن به این ساحل بسایم

تو با من نغمه اي آزاد سرده

كه تا من با صدايت اشك ريزم

توفریاد صدایی باش تا من

.از اين فردا و فردا ها گريزم

سلام اي شعله هاي گرم آتش

شما مانند من همرنگ نوريد

منم دستم پر از نور و شراره

شما هم مثل من وابسته به حس غروريد

شما هم مثل من بي تاب هستيد

شما هم مثل من در ظا هري گرم

ولي در خود چو يك افسانه هستيد

شما هم عاقبت خاكستري نرم

و با رنگ جفا  بيگانه هستيد

و من تنها ترين آغوش گرمم و من تنهاترين حس اميدم

و من پنهان ترين راه عبورم و من پيداترين راه سپيدم...