مرگ
چند لحظه طول كشيد امير به خودش بياد بعد امير به سرعت از اتاق اومد بيرون
سعيد با لبخند گفت چي شد ازش خوشت نيومد امير ديگه مجال نداد بيشتر ازاين
حرف بزنه با چاقويي كه هميشه همراهش بود سعيد و قاسمو سوراخ سوراخ كرد
كشت.بعد وارد اتاق شد خواهرش داشت لباساشو مي پوشيد امير دست خواهرشوگرفت
و به حمام رفت و آب رو باز كرد بعد پريز برق رو از جا كند وبا يه دست محكم
دست خواهرشوگرفت و با يه دست سيمهاي پريزرو مدتي بعد برق هر دوي اونهارو
خشك كرد و كشت.
+ نوشته شده در شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۵۸ ق.ظ توسط آریا
|
یه روزایی واسه خودم کسی بودم نه اینکه فک کنی خودشیفتم ها نه واسه این میگم کسی بودم که وقتی صدام میزد و میگفتم جونم حس میکرد خوشبخت ترین آدم زمینه خودش بهم گفت تو همه چیزمی بدون تو نمیتونم واسه اینه که میگم واسه خودم کسی بودم ولی حالا.......من گم شدم