لمس كن كلماتی راكه برايت می نويسم
تا بخوانی وبفهمی چقدر جايت خاليست...
... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد...
لمس كن نوشته هايی راكه لمس ناشدنيست وعريان...
كه ازقلبم برقلم وكاغذ می چكد...
لمس كن گونه هايم راكه خيس اشك است وپر شيار...
لمس كن لحظه هايم را...
تويی كه نمی دانی من چگونه دوستت دارم
لمس كن اين با تو نبودنها را ...
تا بخوانی وبفهمی چقدر جايت خاليست...
... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد...
لمس كن نوشته هايی راكه لمس ناشدنيست وعريان...
كه ازقلبم برقلم وكاغذ می چكد...
لمس كن گونه هايم راكه خيس اشك است وپر شيار...
لمس كن لحظه هايم را...
تويی كه نمی دانی من چگونه دوستت دارم
لمس كن اين با تو نبودنها را ...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۱ ساعت ۶:۴۵ ب.ظ توسط آریا
|
یه روزایی واسه خودم کسی بودم نه اینکه فک کنی خودشیفتم ها نه واسه این میگم کسی بودم که وقتی صدام میزد و میگفتم جونم حس میکرد خوشبخت ترین آدم زمینه خودش بهم گفت تو همه چیزمی بدون تو نمیتونم واسه اینه که میگم واسه خودم کسی بودم ولی حالا.......من گم شدم