حالا که رفته ای
پرنده ای آمده است
در حوالی همین باغ روبه رو
هیچ نمیخواهد
فقط میگوید:
کو کو؟
*****
حالا که رفته ای
گلدان کنار پنجره خالی است
بر میگردم
از پیراهنت گُلی میچینم
این گونه بهتر است
خاطره ها پیر نمیشوند
گلدان کنار پنجره خالی است
بر میگردم
از پیراهنت گُلی میچینم
این گونه بهتر است
خاطره ها پیر نمیشوند
*****
حالا که رفته ای
نه باد میآید و
نه برگی دست تکان میدهد
انگار
زمان متوقف شده است برای من
که بی کلید
پشت همه درها مانده ام
نه باد میآید و
نه برگی دست تکان میدهد
انگار
زمان متوقف شده است برای من
که بی کلید
پشت همه درها مانده ام
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱ ساعت ۷:۳۸ ب.ظ توسط آریا
|
یه روزایی واسه خودم کسی بودم نه اینکه فک کنی خودشیفتم ها نه واسه این میگم کسی بودم که وقتی صدام میزد و میگفتم جونم حس میکرد خوشبخت ترین آدم زمینه خودش بهم گفت تو همه چیزمی بدون تو نمیتونم واسه اینه که میگم واسه خودم کسی بودم ولی حالا.......من گم شدم