حالا که رفته ای
پرنده ای آمده است
در حوالی همین باغ روبه رو
هیچ نمیخواهد
فقط میگوید:
کو کو؟
*****

حالا که رفته ای
گلدان کنار پنجره خالی است
بر میگردم
از پیراهنت گُلی میچینم
این گونه بهتر است
خاطره ها پیر نمیشوند
*****
حالا که رفته ای
نه باد میآید و
نه برگی دست تکان میدهد
انگار
زمان متوقف شده است برای من
که بی کلید
پشت همه درها مانده ام