دلم میخواهد در کافه ی دلتنگی منتظر ِ آمدنت بنشینم ُ از پشت ِ شیشه به رفت ُ آمد ِ مردم نگاه کنم
و هرکس که شبیه به تو دیدم ناخود آگاه از جایم نیم خیز شوم !
وقتی دیدم اشتباه کردم
با شانه های افتاده سرجایم بنشینم و دوباره با فنجان ِ قهوه در دست به بیرون خیره شوم
من به بودنت قانعم !!
تو باش ;
فقط باش
برای ِ من هم نبودی
مهم نیست
من در این کافه
می مانم
و همچنان به امید ِ آن روزی که از پشت ِ این شیشه ببینمت مدام نیم خیز می شوم .