داستان توهم ...
مسير را به راننده گفت و سوار شد. خسته بود و كمي هم سردرد داشت. سردردي
كه هر لحظه شديدتر مي شد, بدتر از اون افكار مزاحمي بود كه آزارش مي داد.
زير چشمي به راننده نگاه كرد. ظاهر راننده به نظرش خيلي مشكوك بود. چرا
همان اول متوجه نشده بود, مسير هم برايش ناآشنا بود. كاش سوار نمي شد. عرق
سردي به تنش نشسته بود نمي دانست چه كار بايد بكند؟ احساس مي كرد كه ماشين
خالي است و از مسافرهاي پشتي هيچ خبري نيست. بايد كاري مي كرد. نفسش را در
سينه حبس كرد و دستش را به طرف دستگيره برد.
كمي بعد اتومبيل با ترمز
كشداري ايستاد. راننده و مسافران سراسيمه خود را بالاي سر او رساندند كه
بيهوش كف خيابان افتاده بود و هيچ كس علت كارش را نمي دانست. تلفن همراه
زن مدام زنگ مي خورد و آن طرف خط مادر نگراني بود كه با صدايي گرفته به
شوهرش مي گفت: جواب نمي ده. نمي دونم قرصاش رو خورده يا نه ؟؟
یه روزایی واسه خودم کسی بودم نه اینکه فک کنی خودشیفتم ها نه واسه این میگم کسی بودم که وقتی صدام میزد و میگفتم جونم حس میکرد خوشبخت ترین آدم زمینه خودش بهم گفت تو همه چیزمی بدون تو نمیتونم واسه اینه که میگم واسه خودم کسی بودم ولی حالا.......من گم شدم