گذشت آن زمان که در کافه همه دور ِ یک میز ِ بزرگ جمع میشدند !!
الان میزها دو نفره شده
که اکثر ِ اوقات یکی از صندلی ها خالی ست !
تو
قهوه ات را بنوش و باور کن تلخی قهوه وقتی احساس نمیشود که کسی باشد ;
روبرویت بنشیند
انگشتانش را در هم گره کند و برایت شعر بخواند
اینگونه طعم ِ تلخ ِ قهوه از یادت میرود ./
میدانی حواسم پی ِ دو راهی ست که پیش ِ رویم قرار دارد
نمیدانم باید
ردپاهایت را دنبال کنم یا نه
تنها میدانم
که
به هیچ چیزی
مطمئن نیستم
حتی دنبال کردن رد پاهایت
.
.
حتی برگشتن
حتی ماندن
الان میزها دو نفره شده
که اکثر ِ اوقات یکی از صندلی ها خالی ست !
تو
قهوه ات را بنوش و باور کن تلخی قهوه وقتی احساس نمیشود که کسی باشد ;
روبرویت بنشیند
انگشتانش را در هم گره کند و برایت شعر بخواند
اینگونه طعم ِ تلخ ِ قهوه از یادت میرود ./
میدانی حواسم پی ِ دو راهی ست که پیش ِ رویم قرار دارد
نمیدانم باید
ردپاهایت را دنبال کنم یا نه
تنها میدانم
که
به هیچ چیزی
مطمئن نیستم
حتی دنبال کردن رد پاهایت
.
.
حتی برگشتن
حتی ماندن
+ نوشته شده در شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۱:۱۴ ق.ظ توسط آریا
|
یه روزایی واسه خودم کسی بودم نه اینکه فک کنی خودشیفتم ها نه واسه این میگم کسی بودم که وقتی صدام میزد و میگفتم جونم حس میکرد خوشبخت ترین آدم زمینه خودش بهم گفت تو همه چیزمی بدون تو نمیتونم واسه اینه که میگم واسه خودم کسی بودم ولی حالا.......من گم شدم