هر سال 365 روز دارد... در لابلاي اين 365 روز، روزهايي هستند كه از يادم نميرود... *مثل روز تولدت* *اولين باري كه چشمهايم به چشمانت خيره شد* *مثل اولين روزي كه دستانم به دستانت گره خورد* و چند روز ديگر...... من به عشق همين چند روز كوچك سالهايم را ميگذرانم... باور ميكني؟! لابلاي يك سر رسيد قديمي، دور روزهايي كه در كنارت بوده ام را خط كشيده ام ... با تو بودن را در تقويمم جشن ميگيرم... شايد روزي بيايي تا مرا از اين جشن تنهايي راحت كني ... شايد يك روز بتوانم تقويمم را كنار بگذارم و با تو بودن را براي هميشه جشن بگيرم... شايد، شايد.....
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۴۳ ب.ظ توسط آریا
|
یه روزایی واسه خودم کسی بودم نه اینکه فک کنی خودشیفتم ها نه واسه این میگم کسی بودم که وقتی صدام میزد و میگفتم جونم حس میکرد خوشبخت ترین آدم زمینه خودش بهم گفت تو همه چیزمی بدون تو نمیتونم واسه اینه که میگم واسه خودم کسی بودم ولی حالا.......من گم شدم