گاه جلوے آیـــــنه مــے ایستـــم ...
خودم را در آن می بـینـم ...
دســت روے شانـه هایــش مــے گذارم ...
و مے گویــم :
چه تحملــے دارد ...
دلــت ...!
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۱ ساعت ۱:۱۰ ق.ظ توسط آریا
|
گاه جلوے آیـــــنه مــے ایستـــم ...
خودم را در آن می بـینـم ...
دســت روے شانـه هایــش مــے گذارم ...
و مے گویــم :
چه تحملــے دارد ...
دلــت ...!
یه روزایی واسه خودم کسی بودم نه اینکه فک کنی خودشیفتم ها نه واسه این میگم کسی بودم که وقتی صدام میزد و میگفتم جونم حس میکرد خوشبخت ترین آدم زمینه خودش بهم گفت تو همه چیزمی بدون تو نمیتونم واسه اینه که میگم واسه خودم کسی بودم ولی حالا.......من گم شدم