دنـیــای مـــا انـدازه هـم نـیــست...
مـن عــاشـق بــــارون و گـیـتــارم...
مــن روز هـا تـا ظـهر مـی خـوابـم...
مـن هـر شـبـو تــا صـبـح بـیــدارم...
دنـیــای مـــا انـدازه هـم نـیــست...
مـن خـیـلی وقـتـا سـاکتم سردم...
وقتی که می روم تو خودم شاید....
پــایــیــز ســــال بــــعـد بــرگــردم...
دنـیــای مـــا انـدازه هـم نـیــست...
مـی بــوسـمـت امـا نـمــی مونـم...
تــو دائــم از آیـنـده مـی پــرســی...
مــن حــال فــردامــم نـمی دونــم...
تــو فـکر یـک آغوش مـحکم بــاش...
آغـوش ایـن دیـوونه محکم نیـست...
صـد بــار گـفـتـم بـــاز یــادت رفـت...
دنـیــای مـــا انـدازه هـم نـیــسـت..
مـن عــاشـق بــــارون و گـیـتــارم...
مــن روز هـا تـا ظـهر مـی خـوابـم...
مـن هـر شـبـو تــا صـبـح بـیــدارم...
دنـیــای مـــا انـدازه هـم نـیــست...
مـن خـیـلی وقـتـا سـاکتم سردم...
وقتی که می روم تو خودم شاید....
پــایــیــز ســــال بــــعـد بــرگــردم...
دنـیــای مـــا انـدازه هـم نـیــست...
مـی بــوسـمـت امـا نـمــی مونـم...
تــو دائــم از آیـنـده مـی پــرســی...
مــن حــال فــردامــم نـمی دونــم...
تــو فـکر یـک آغوش مـحکم بــاش...
آغـوش ایـن دیـوونه محکم نیـست...
صـد بــار گـفـتـم بـــاز یــادت رفـت...
دنـیــای مـــا انـدازه هـم نـیــسـت..
+ نوشته شده در شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۰ ساعت ۲:۴۵ ب.ظ توسط آریا
|
یه روزایی واسه خودم کسی بودم نه اینکه فک کنی خودشیفتم ها نه واسه این میگم کسی بودم که وقتی صدام میزد و میگفتم جونم حس میکرد خوشبخت ترین آدم زمینه خودش بهم گفت تو همه چیزمی بدون تو نمیتونم واسه اینه که میگم واسه خودم کسی بودم ولی حالا.......من گم شدم