من و آلایا

درد که می‌گیرد قلبم… لبخند می‌زنم! یادگاری توست…


صدای قدم هایت را

دوست دارم

رویا دارد ... فکر دارد

در امتداد این قدم ها

منی می بینم

که با تو پیر شده...

خوشبخت شده

و چشمانت را دوست دارد

کاش که رویا کافی بود

شاید از کنارم

آرامتر می گذشتی

نوشته شده در جمعه ۲۶ مهر۱۳۹۲| ساعت ۲۳:۳۵ بعد از ظهر| توسط آریا| |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت